Five O

I wont deny it, im a straight ridah

U dont wanna fuck with me

got tha police bustin› at me…

2pac – ambitionz az a Ridah)

سياهپوستهاي آمريكا كلمه پليس رو يه جور جالي بيان ميكنن. روي o استرس بيشتري ميذارن. پُوليس. جدا از اين، براش اسمهاي مختلفي هم دارن. واسه ي انواع مختلفش هم همينطور.

چرا؟

يادمه تو يه شركتي واسه اينكه كارام زودتر راه بيوفته از خودم يه كاراكتر ديگه به نمايش گذاشته بودم. يه جوون متاهل گرفتار وبي خوشحال. مثلا مي گفتم: «تورو خدا اين رو زودتر امضا كنين به خدا بايد برم دنبال خانومم، معطل نمونه جلوي دانشگاه»

جواب مي داد. تا اينكه يكيشون مچم رو گرفت. گفت تو زن نداري. گفتم واسه چي ميگي؟ گفت مثه آدمهاي متاهل نمي گي خانومم…

بحث من ر. فهميدين! پس ديگه مثال نمي زنم و نتيجه گيري مي كنم.

وقتي يه چيزي توي زندگي ما اهميت پيدا مي كنه و فراتر از مسائل روزمره ميشه، ناخودآگاه حتي شيوه ي بيان كردن اسمش هم عوض ميشه.

تا وقتي اسم موضوعات مهم زندگيمون رو (اهداف، آرزوها، عشق ها) مثل سابق و مثل بقيه تلفظ مي كنيم، داريم به خودمون دروغ مي گيم و هيچ چيز عوض نشده. (هدفمون اون نيست، آرزوش رو نداريم و اون آدم عشقمون نيست)

خوبيش اينه كه اين قضيه ناخودآگاهه و قدرت دست بردن توش رو نداريم. اينقدر ما به خودمون دروغ ميگيم كه لازمه گاهي يه هميچين معيارهايي پيدا كنيم تا خود حقيقيمون رو بشناسيم

Advertisements

منو دوباره خواب کن

یک جایی خواندم موفقیت از تمرکز می آید. از اینکه هر لحظه به همان کاری که مشغولی فکر کنی. از اینکه ذهنت پی گذشته و آینده نباشد. دردناک است که من اساساً همچین چیزی را بلد نیستم. حتی ذره ای. همیشه ذهنم در رفت و آمد بین گذشته و آینده ست. بیشتر آینده.. بیشتر آینده. بیشتر نگرانی و غصه خوردن. نه که آینده مخدوشی تصور کنم. خیر. آینده خیلی هم روشن و زیبا و مَنگول است منتها من همیشه گیر آینده ی نزدیکم. گیر درد صبح بیدار شدن، غصه ی مورنینگ ریپورت، پایان نامه، ترافیک، اتاق به هم ریخته م، بنزین، لیست خریدهایم، تربچه های نرسیده ام، اپلیکیشن های گوشی ام، وقت های تلف شده ام. خودم هم می دانم همه از دم غصه های بیخودی و بی ارزش. که غصه شان را نخوری هم بلکه بهتر میگذرند. منتها میخورم. این، قسمت بیخودش است. حجم زمانی کم تری هم ذهنم می رود پی آدم ها. من اصولاً آدم حذف و اضافه ام. آدم نگه داشتن اطرافیان قدر انگشت های دست و نه بیشتر. آدم خودخواهی که برای آرامش فکری هرکاری میکنم. آن وقت همین یک جین آدم، در ذهنم می چرخند. درگیرم باهاشان. حل نمی شوند. نمی شویم. و من فکر می کنم. و غصه می خورم. و فکرم می چرخد دور آدم ها و حرف ها و برخوردها و اصطکاک ها و قضاوت ها و غصه میخورم برای جزئیات بی اهمیت روزمره و هی نمی توانم در هرلحظه به همان لحظه فکر کنم فقط. ژنش را ندارم شاید؟ باز توجیه کردم؟.. انگار از توان من خارج است.
این هم مثل اصلاح کردن اخلاق گَندم، یک پروسه ی سختی ست برایم که تنهایی نمی توانم. بارها هم گفتم یک نفر بیاید کمکم کند بابت اخلاقم. میخواهد معلم بازی دربیاورد یا تنبیه کند یا روش های دیگر بلد است. هرچه هست کمکم کند. قبل از این یادم نمی آید هرگز در زندگی ام اینطور کمک خواسته باشم. منتها کسی نیامد دستم را بگیرد کمکم کند. فکر کنم همان بهتر که هیچ وقت کمک نمی خواهم از کسی. گرچه ناراحت نشدم. هرکی درگیر خودش است. حق هم دارد. من هم با همین اخلاقم ماندم. عرضه ی تنهایی درست کردنش را هم ندارم. دیگر رودربایستی که نداریم. آدمی که عرضه ی یک کاری را ندارد باید با خودش روراست باشد. همان طور که آدمی که دارد مثل گاو رانندگی می کند خودش این را می داند که دارد مثل گاو رانندگی می کند. خودم را عرض می کنم. به کسی برنخورد. حالا جریان مشغولیت فکری ام شده. گرچه کلی تلاش کرده ام و کلی بهتر شده ام. اما هنوز هم می لنگم. و بهتر شدنم هم به سمت بی خیالی بوده. یعنی جای غصه خوردن، بی خیال می شوم. هی می گویم ولش کنید.. برویم.. برویم.. می پرسند به کجا؟ خودم هم نمی دانم. فقط از آنجا برویم. یک وقتی هم می شود که می بینی فقط داری می روی. با همه ی بی خیالی. با همه ی خودخواهی. با همه ی یک جین آدمی که نگه داشته ای. فقط داری می روی.

92

وقتی میخواد دلیل بیاره به من میگه خب تو خیلی مغروری. من فکر می کنم من خیلی مغرورم؟ یا بعضی ها بالکل چیزی به اسم عزت نفس یادشون رفته؟

آتش زدن نخ باروت

یک دیالوگی هست که طرف میگوید: نرو، طرف مقابلش می گوید: نذار. همین قدر موجز. این به نظرم خیلی عمیق و کامل و همه چی تمام است. ولی نذاشتن خودش هزار مدل است آخر لامصب. من آن نوع خیلی تابلوئش را دوست ندارم. آن مدل اسکارلت اوهاراییش. گریه کنی پا بکوبی ضجه بزنی تا -رت باتلر ِ خسته شده و جان به لب رسیده- نرود. یا حتی کم تر.. گریه کنی که نرود. فکر می کنم «نذاشتن» یک تئوری است. یک اتفاقی که باید بیفتد. حاصل یک جمع بندی درونی. دودوتا چهارتای ناخودآگاه. یک جور فلسفه و متقاعد شدن شخصی. خیلی شخصی. هیچ چیز ملموس قابل دیدنی نیست. هیچ چیز قابل دسترسی و تغییر. و خب.. اگر به آن نقطه نرسیده، نرسیده. اگر نرسیده، با اصرار و انکار شما هم نمی رسد. بیهوده نفس هدر ندهید. همه چیز کیلومترها پیش تر از آنکه فکر می کنید، در تئوری اتفاق افتاده است.

مردهای غمگین

برگرفته شده از صفحه ی فیس بوک یکی از دوستان که خودش از وبلاگ خانمی به اسم الهام برداشته.
ساده، مختصر، جالب

ssdsd
یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «… مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند…
یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل… همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی… و خدا نکند یکی از اینها نباشند…

ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی… مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی… درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم… بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.