نوار دوم

Killing men is easy, I brought them over the mountain, through desert, whatever. The hard part is

moving them inside the country. Whenever you get stopped, you gonna bribe someone to shoot someone…and not good for business. No, once your inside, you want to hand off as fast as possible, let the customer deal with it.

«How do they move the shipment?»

Hm…I delivered three hundred kilos of C4 …about six months ago. He showed up with a dozen of his men…dead men. He packed C4 into their corpses figuring no one will search them. Smart guy.


«Where do you get the weapons?»

It’s a romantic notion that they all came out of the Soviet Union after the collapse, that was a win fall back in ’89, maybe from ’91…but that’s all over. I move weapons, I profit from circulation; you get a ceasefire in Liberia, both sides disarmed, you think they slide two thousand tons of guns? No. They sell them to me. I resell them where ever the next war is starting.

«Those are Soviet Guns from 1999?»

Hm…well that’s about half. The rest mostly come from old European armies. After they abandon their colonies in the ’60s and ’70s, you know, French guns, Dutch, Belgian…

«So some of these guns are very old? They have been sold, bought, and sold repeatedly?»

*laughs* They aren’t bio-degradable. Only the dead are bio-degradable.

Advertisements

نوار اول

توضیحات این نوار ها رو توی بلاگ خودم می دم

متن نوارها رو اینجا می گذارم؛ واسه کسایی که می دونن ماجرا چیه یا دوست دارن برداشت خودشون رو داشته باشن؛ اما تفسیری که خودم ازشون دارم رو توی http://www.sabadooni.wordpress.com بخونین

You can’t break a man the way you break a dog…or a horse. The harder you beat a man, the taller he stands.

To break a man’s will, to break his spirit, you have to break his mind. Men have this idea that we can fight with dignity, that it’s the proper way to kill someone; it’s absurd, it’s inaesthetic. We needed to endure the bloody horror of murder. You must destroy that idea. Show them what a messy, terrible thing it is to kill a man… and then show them that you relish in it. Shoot the wounded, then execute the wounded; burn them. Take them in close combat, destroy their preconceptions of what a man is, and you become their personal monster.

When they fear you… you become stronger, you become better. But let’s never forget, it’s a display, it’s a posture, like a lion’s roar or a gorilla thumping at his chest. If you lose yourself with display, if you succumb to the horror… then you become the monster. You become reduced. Not more than a man, but less; and it can be fatal.

با مني؟

اسمش را بگذاريم روزهاي سرخوشي كائنات.. راجع به روزهايي حرف مي زنم كه كائنات با آدم راه مي آيد. اتفاقات خوب ِ پشت ِ هم به كنار، اتفاقات بد ناپديد مي شوند اصلاً. كل ِ دنيا با تو راه مي آيد، طرف توست، از تو حمايت مي كند. ظرفي كه مامان عاشقش است از دستت مي افتد زمين و خم به ابرو نمي آورد. به اتند فحش مي دهي، مي زند پشتت و با هم مي خنديد بعدش. بيمارت با لب خند مي گويد كه درك مي كند آمده بيمارستان آموزشي و اصلاً خسته نمي شود كه هزاربار ازش سوال هاي تكراري بپرسند. به سرعت از فاصله ي يك وجبي بين دو ماشين ِ پارك شده در يك كوچه تنگ مي گذري، درحالي كه قاعدتاً بايد حداقلش يه بلايي سر آينه بغل‌ها بيايد، مفت در مي روي و هيچي به هيچي برنمي خورد. هيچ كس بحث نمي كند، هيچ كس از دستت غصه نمي خورد، هيچ كس از تو دل گير نمي شود، هيچ كس با تو وارد سوء تفاهم نمي شود. همه، همه چيز را درك مي كنند و بت مي گويند بروي خوش باشي. كلاً.

اما خب هميشه ي خدا يك ور ِ ديگر هم وجود دارد. يك ور ِ ديگر سكه، ور ديگه روزگار، ور ديگر زندگي، ور ديگر روحيات آدم هاي دور و ور، ور ديگر ذهن خسته ي خودت (سلام زويا پيرزاد) و.. ور ديگر خلق و خوي كائنات. روزي كه ور ِ ديگر خلق و خوي كائنات را تجربه مي كنيد، دنيا بر سر شما خراب مي شود. اتفاقات دور و بي ربط، به طرزي غريب و چپكي به هم مي پيوندند و هي كه پايين تر مي آيند بزرگ تر مي شوند و در نهايت مثل يك بهمن ِ عظيم الجثه ي هولناك بر سر شما فرود مي آيند. همه از صبح كله سحر پاچه مي گيرند. به اتند سلام بكني بت مي گويد بروي گورت را گم كني. كلاً. همه چيز مي افتد. همه چيز مي شكند. همه از دستت شاكي هستند. همه با تو وارد سوء تفاهم مي شوند. تو همه جا مقصر هستي. هيچ كس دركت نمي كند. هيچ كس نمي فهمد. تو به شدت تنهايي در اين روزها.. اين روزهاي غم انگيز.

خب.. امروز كائنات با من بداخلاق بود. من اين را نمي دانستم تا ساعت پنج و سي و چند دقيقه ي غروب كه بيرون از خانه بودم. دور ميدان شلوغ، يك دستم به فرمان بود، يه دستم به دنده، يك دستم به گوشيم وسط يك اس ام اس نيمه كاره، يك دستم به پيدا كردن آهنگي كه اين روزها دوستش دارم بين چهارصدتا آهنگ ديگر. راهنما به چپ داشت تيك تيك مي كرد و من هي به چپ راه باز مي كردم براي خودم. يك ماشيني سمت چپ من پيدايش شد كه راهنماش به راست بود و هي بوق شاكيانه مي زد كه يعني چرا من يك جورايي دارم مي پيچم جلويش و هي نگاه نمي كرد كه من راهنمام به چپ است و مجبورم به چپ بروم. يا من مجبورم به چپ بروم و راهنمام به چپ است. به هرحال خسته ام كرد بس كه بوق زد و من نگاهش كردم كه واقعاً نمي بيني؟ يا منظورت چيست؟.. در همين حين احساس برخورد سنگين كردم. احساس كردم يك نفر از پشت زده به ماشينم. ماتم برد. نگاه كردم به آينه پشت. هيچ خبري نبود. هيچ ماشيني حتي پشت سر واينستاده بود در آن ميدان شلوغ. به جلو نگاه كردم. من زده بودم به ماشين جلويي. آخ. جفت راهنما را روشن كردم و لب گزيده و نادم و غصه خوران پياده شدم كه بگويم متاسفم. داشتم نگاه مي كردم چه به سر ماشين جلويي آمده كه راننده ي سيبيلو آمد طرفم و گفت‌:«مگه كوري؟ كجا رو نگاه مي كردي؟». و به قدري بد اين را گفت كه من درآمدم :‌«چه وضع حرف زدنه آقا؟» او انگار كه اصـــلاً به مذاقش خوش نيامده باشد اين هم جوابي، يك جور ترسناكي گفت‌ »بلـــه؟» كه يعني نشنيده و يعني دلم كتك مي خواهد انگار. بعد در آن شرايط كه در يك قدمي اش وايستاده بودم و جوري كه گفت بله و جور عصباني و طلبكارانه ي وحشتناكي كه نگاهم مي كرد، هيچ به نظرم بعيد نبود كه كتك بخورم ازش. نتيجه گرفتم كه روز بداخلاقي كائنات با او هم بود و به شدت هوس داشت يك نفر را كتك بزند. شجاعت به خرج دادم و بدون آنكه فاصله بگيرم ازش، محكم جمله ام را تكرار كردم. كتك نخوردم.. نه. كتك نخوردم. پشت ماشينش را نشانم داد و گفت كه زده ام لهش كرده ام. به چند خطي كه پشت ماشينش بود نگاه كردم و عذرخواهي كردم بابت خط ها و گفتم چيزي نشده. با بي تربيتي گفت حق ندارم بروم تا پليس بيايد. تكرار كردم كه اتفاقي براي ماشينش نيفتاده و من توي اين ميدان شلوغ صبر نمي كنم براي پليس محض اين چند خط و رفتم كه سوار ماشين شوم. فحش خوردم ازش. ديگر برنگشتم نگاهش كنم.. آقاي بي تربيت را. كارم درست نبود. هم جوابي درست نبود. مي دانم. به هر حال من مقصر ِ‌آن خط ها بودم. اما اگر خشونت به خرج نمي دادم، له مي شدم. مجبور بودم. متاسفم.

اگر روز بداخلاقي كائنات نبود اين اتفاق نمي افتاد؟.. من نمي دانم. فقط مي دانم بعد از اين اتفاق، احساس مي كردم از هيچ كوچه ي گشادي هم رد نمي شوم. احساس مي كردم پرواز هم بكنم آينه به آينه مي زنم به ماشين هاي بغلي، برنامه ي شام جور نمي شود، آدم ِ پشت اس ام اس فك مي كند نسبت بهش بي تفاوت بوده ام، آن يكي مي رود در فاز سوء تفاهم. احساس مي كردم تا آخر اين شب كذايي، كائنات با من خوب نيست. احساس مي كردم تا صبح بايد بيش تر مواظب خودم باشم.