Five O

I wont deny it, im a straight ridah

U dont wanna fuck with me

got tha police bustin› at me…

2pac – ambitionz az a Ridah)

سياهپوستهاي آمريكا كلمه پليس رو يه جور جالي بيان ميكنن. روي o استرس بيشتري ميذارن. پُوليس. جدا از اين، براش اسمهاي مختلفي هم دارن. واسه ي انواع مختلفش هم همينطور.

چرا؟

يادمه تو يه شركتي واسه اينكه كارام زودتر راه بيوفته از خودم يه كاراكتر ديگه به نمايش گذاشته بودم. يه جوون متاهل گرفتار وبي خوشحال. مثلا مي گفتم: «تورو خدا اين رو زودتر امضا كنين به خدا بايد برم دنبال خانومم، معطل نمونه جلوي دانشگاه»

جواب مي داد. تا اينكه يكيشون مچم رو گرفت. گفت تو زن نداري. گفتم واسه چي ميگي؟ گفت مثه آدمهاي متاهل نمي گي خانومم…

بحث من ر. فهميدين! پس ديگه مثال نمي زنم و نتيجه گيري مي كنم.

وقتي يه چيزي توي زندگي ما اهميت پيدا مي كنه و فراتر از مسائل روزمره ميشه، ناخودآگاه حتي شيوه ي بيان كردن اسمش هم عوض ميشه.

تا وقتي اسم موضوعات مهم زندگيمون رو (اهداف، آرزوها، عشق ها) مثل سابق و مثل بقيه تلفظ مي كنيم، داريم به خودمون دروغ مي گيم و هيچ چيز عوض نشده. (هدفمون اون نيست، آرزوش رو نداريم و اون آدم عشقمون نيست)

خوبيش اينه كه اين قضيه ناخودآگاهه و قدرت دست بردن توش رو نداريم. اينقدر ما به خودمون دروغ ميگيم كه لازمه گاهي يه هميچين معيارهايي پيدا كنيم تا خود حقيقيمون رو بشناسيم

Advertisements

مردهای غمگین

برگرفته شده از صفحه ی فیس بوک یکی از دوستان که خودش از وبلاگ خانمی به اسم الهام برداشته.
ساده، مختصر، جالب

ssdsd
یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «… مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند…
یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل… همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی… و خدا نکند یکی از اینها نباشند…

ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی… مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی… درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم… بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.

روزاشم مثه همه حتی روز تحویل سال

ggg

اینکه چرا ایده واسه سال نو و عید چیزی اینجا ننوشته رو می تونین از خودش بپرسین. به نظر من بیشتر بر می گرده به اینکه از نوشته های مناسبتی خوشش نمیاد و یا ترجیح داده نزدیکیهای عید حواسش رو بیشتر به خودش و موهاش و ناخن هاش وسفره هفت سینش جمع کنه. دختره به هر حال. فرق می کنه با منی که یه ساعت مونده به لحظه ی سال تحویل تازه رفتم سوپر دنبال تیغ و خمیر ریش.
ولی اصلا غصه نخورین. من دیر میرسم همیشه، ولی مثل هافبکهایی که از پشت محوطه جریمه اضافه می شن و تو وقتهای اضافه گل می زنن بالاخره سروکله م پیدا میشه.

سال 89 سال جالبی بود. واسه من لااقل. توش هم خوشی بود هم ناخوشی. ولی خب آخرش خیلی راضی بودم. دلم می خواست سال 90 هم همونجوری باشه
سال 90 سال بی نظیری بود. شیش ماه اولش که فقط به عشق و حال گذشت. یادمه جنش تولد معرکه ای گرفتم که ساعت دو مجبور شدم بچه ها رو بیرون کنم که به پرواز ساعت 4 صبح ترکیه برسم. بهترین سفر زندگیم که هنوز با انرژی فوق العاده ای که خاطراتش بهم میده ساعتهای سخت رو می گذرونم. شیش ماه دومش هم که درس می خوندم و یه جور دیگه می گذشت. اتفاقا بهترین شبهای سال 90 شبهایی بود که توی کتابخونه ی بیمارستان می خوابیدم .
سال 91 شاهکار بود. کار کردن به معنی واقعی رو عید سال 91 یاد گرفتم. توی یه روستا به اسم قلعه رئیسی, نزدیک دهدشت، اونور گچساران. بعدش دوران شگفت انگیز اینترنی شروع شد و شبهای بیمارستان که دلم می خواست هر ساعتش رو بیدار باشم و لذت ببرم از این معجزه ای که توی زندگیم اتفاق می افته.
بعد اومدم ساری. تو بهترین هوای ایران شیش ماه نفس کشیدم و با یه پلیور روزهایی رو که همه ی ایران تیلیک تیلیک می لرزیدن توی خیابونها سوت می زدم و راه می رفتم. دوستهای قدیمم رو به دست آوردم و یکی دو روز قبل از اینکه بخوام برگردم خونه یه کاری کردم که شاید بیست سال بود انجامش نداده بودم… روی چمنهای خیس یه چمنزار دراز کشیدم. ( حس شاعرانه ندارم اصلا… اما خب، مردم کلی خرج می کنن و میرن سفر که بتونن یه بار یه جا روی چمن دراز بکشن)

سال 92 شروع شده. بدجوری به این سال خوشبینم. واسه هممون. واسه همتون.
سال باورنکردنی میشه و می دونین خوبیش به چیه؟ پشت بندش سال 93 میاد که اون بهترین سال زندگیمونه، اگه سال 94 رو حساب نکنیم البته و …
ایمان داشته باشین
زندگی سخت نیست. آدمها بی عرضه ن…
خوبیش اینه که من و شما جزو اون بی عرضه ها نیستیم
عیدتون مبارک
صبا
(از طرف خودم و به نیابت از ایده)

قصریخی

images

دیروز یه کتاب خوندم. نمی دونم از بیکاریه یا دلتنگی ولی می خوام یه سری توضیحات راجع به شخصیتهاش براتون بدم.
نسیم(قهرمان قصه) ایده، مرجان، ادوارد، آرمین،نوید، نیما، سهند

اولین کاراکتری که وارد داستان می شه اسمش مایکه

مایک: شغل بارمن. ترکیبی از همفری بوگارت کازابلانکا و صاحب کافه پیانو. یه آدم باحال که اغلب مشتریهاش رو می شناسه و با قدیمیترها گرم میگیره. کسی که تماشای فوتبال رو توی کافه-بارش قدغن کرده تا مشتریهای صابتش اذیت نشن. با وجود اینکه اینکار باعث شده ضرر هم بکنه ولی بهش تن داده. شخصیتی که دردنیای واقعی وجود نداره. گشتم نبود!
صفحه ی اول کتاب سروکله اش پیدا می شه و فکر می کنم وجودش به علت خام بودن نویسنده موقع شروع کتابه. بعیده اگه دوباره بخواد این داستان رو بنویسه زیاد به مایک بها بده. صرفا یه آرزوئه. ای کاش کافه ای وجود داشت که می شد توش هرروز جمع شد و صاحب روشنفکرش دوست خوبمون بود. همین

مرجان-آرمین: اگه بگم تمام مدتی که مشغول خوندن داستان بودم ته دلم آرزو نمی کردم که این دونفر به مرگ فجیعی بمیرن دروغ گفتم! آدم خوبهای رو اعصابی که مسیر زندگی بی هیجان و مقدسشون دیوانه ات می کنه. دو نفر که هیچ عیب و نقصی ندارن. پاک و بی آلایش, مهربون و دقیق، سالم و موفق.
ولی بستر داستان رو تشکیل میدن. داستان روز عروسی این دو تموم میشه. امیدوارم بعد از عروسی ا شهر قهرمانهای قصه ی ما برای همیشه برن. (هرچند کمرنگ شدن تدریجی حضورشون نشون میده که نویسنده هم می دونه اینجور آدمها جایی توی زندگی بقیه ی کاراکترها نمی تونن داشته باشن)

ادوارد: یک سوئدی ایرانی شده. یا شاید یک ایرانی که بعد از مهاجرت ترجیح داده که سوئدی بشه. یه پسر مرموز و باهوش. با جمع یکی نمی شه ولی با تک تک اشخاص رابطه ی دونفره ی محکمی داره. باتجربه تر از اونیه که خودش رو وارد دردسرهای آدمهای (از دید اون) خردسال اطرافش کنه. هرچند مثل اغلب آدمهای باهوش از بازی کردن و بازی دادنشون لذت می بره.
دوست پسر و احتمالا هم خونه ی ایده ست و بعد از بهم خوردن رابطه ش با ایده با چند شینت کوچیک به نوعی انتقامش رو از اکیپ قبلی میگیره.

نوید: کاراکتر محبوب من و منفور نویسنده
اونقدر باهوشه که از زیر تمام اذیت و آزارهایی که می بینه فرار می کنه ؛علی رغم تلاش نویسنده برای خوردکردن شخصیتش ( نویسنده ابتدا سعی می کنه اون رو یک «آدم بده» ی کلاسیک تلویزیون ایران نشون بده. کسی که مواد می زنه و دوست دخترش رو مجبور به کشیدن سیگار و همخوابگی می کنه. نویسنده بعدها با بیان اینکه نوید خانواده ی از هم پاشیده ای داره سعی در بی هویت کردنش داره، چندجای دیگه اون رو جمع ستیز و مردم گریز نشون میده و وقتی که زورش به او که یکی از مخلوقات قلم خودشه نمی رسه، مجبورش می کنه که به سفر طولانی بره تا ا داستان محو بشه)
نوید با وجود اینکه یه شخصیت تخیلیه, اونقدر باهوش و محکمه که حتی نویسنده رو هم فریب میده. جوری نسیم (قهرمان قصه) و مارو مجذوب خودش می کنه که تمام بدی ها و اشتباهاتش رو می بخشیم و آرزو می کنیم کاش آخرش شکست نخوره.
وقتی نویسنده به شیوه ای غافلگیرانه (وقتی که نوید خوابه و قدرت دفاع از خودش رو نداره) نابودش می کنه می نویسه : بالاخره تموم شد. دیگه تموم شد

نیما: شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدی که در آخرین پاراگراف داستان به نسیم پیشنهاد ازدواج میده. شخصیت نیما رو به مرور و در طی داستان می شناسیم. کسیه که ابتدا با زنی به اسم سودی ازدواج کرده و به علت مشغله کاری زیاد از نسیم خواسته که بیبی سیتر پسربچه اش باشه. کم کم علاقه ای بین این دو شکل می گیره که باعث ازهم پاشیده شدن زندگی مشترک نیما و کشیده شدن پای نسیم به دادگاه میشه.
نویسنده با دادن پول زیاد و قیافه ای خوب به نیما سعی در جذاب کردنش می کنه. غافل از اینکه با ورود نیما به دنیای نسیم-نوید و شیطنتهای که برای ربودن نسیم می کنه ازش آدمی غیرقابل اعتماد ساخته.
من شکی ندارم که اتفاقی که برای سودی افتاد به زودی برای نسیم هم می افته. نیمای تازه به دوران رسیده (از رفتارش با راننده و خدمتکارانش مشخص است که قبای پولدار بودن هنوز به تن نیما گشاده) وقتی که نسیم رو به دست بیاره برای پیدا کردن زنهای سهل الوصول بعدی خیلی صبر نخواهد کرد.
سی و دو ساله،قدبلند و با رگه های موی نقره ای براق

سهند: دون ژوان کوچک. کسی که از نسیم و احتمالا هر دختری در اوج دوران آسیب پذیری استفاده می کنه ولی اونقدر دوست داشتنی هست ک علی رغم این کارش باز هم توسط دوستان دختر و پسرش طرد نشه. از ظاهر خوب و ادا های دختر پسندش خیلی خوب برای گول زدن آدمها استفاده می کنه

ایده: دختری بالغ و دمدمی مزاج. اطلاع درستی از زندگی اش خارج از فضای دوستی اش با نسیم نداریم. احتمالا حرفه ی پزشکی رو برای رسیدن به سرگرمیهای شخصی اش کنار گذاشته ( یا شاید از ابتدا پزشک نبوده، هرچند در جایی که نیا به حضور یک پزشک هست از نسیم که رزیدنت سال دوم اطفاله پخته تر عمل می کنه)
دعوایش با نوید احتمالا نمودی ا تنفر نویسنده ا نوید و یا در تقابل قرار دادن شخصیت این دو نفره.
ایده ادوارد رو به علت اینکه رفداری لام رو در دعوا از او نکرده به سادگی از زندگی اش کنار می گذاره که با توجه به (به قول نسیم) «اخلاق ربات گونه ی سرد و یخ » ازش عجیب نیست. هرچند بعدها فرصت یک هفته ای مجددی به ادوارد می دهد مشخص نیست این فرصت به علت ترس ایده از تنها بودن در عروسی مرجانه و یا صرفا تاکیدی بر دمدمی مزاج بودنش؟
به هر حال ایده ترجیخ میده که ادوارد رو دوباره ترک کنه و زیرکانه با پسری به اسم کاوه در روز عروسی آشنا میشه ( رد پای کاوه رو در داستان سیمز می شه دید)

و اما نسیم
خوب نسیم…
اون یکی رو می خواد که باشه باهاش؛ از اون عاشقاش… یه پسری که سر به راهه،شیطونی نمی کنه لا به لاش

می خواستم جلوی چشمم باشه

images

از سر خیابون که بپیچی به طرف راست، وارد گاندی می شی. بلافاصله بعد از دکه ی روزنامه فروشی که بسته های روزنامه رو باز نمی کنه مگر اینکه ساعت از هفت صبح گذشته باشه. امکان نداره بتونی ساعت دوازده شب از شهرهایی که کمتر از هفت ساعت با تهران فاصله دارند راه بیافتی و بتونی از این دکه روزنامه بخری. حتما روزی می رسه توی دفترچه های انتخاب رشته ی سنجش این نکته رو قید می کنند!

دانشگاه شهید صدوقی یزد. کد 3852. در صورت حرکت ساعت دوازده شب، امکان خرید روزنامه وجود دارد؟ بله!

بعضی روزها بساط گلفروشی هم درست همونجا وجود داره. قیمت گلها یه جوریه که ارزش داره آدم صبح زود از خواب بیدار بشه تا یه دسته گل بزرگ و تازه بخره و پیچکخایی رو که بهشون چسبیده رو تا عصر باز کنه و دورشون یه روبان بپیچه و روی کارت بنویسه «بچه ها، باورم نمی شه دارین عروسی می کنین»!

*

ماهاتما گاندی سال 1869 به دنیا اومد و سال 1948 مرد. ترور شد. مثل دخترش و دامادش. همینطور جان اف کندی و جان لنون.

یه دوره ای بود که ترور کردن شخصیت های معروف خیلی رواج داشت. کافی بود سوار یه ماشین روباز بشی و برای مردم دست تکون بدی تا یه نفر از بالای یه ساختمون بلند بهت شلیک کنه و بعد با خیال راحت خودت رو توی بغل زنت رها کنی و زیر لب بگی :«دنیا بد موقعی من رو از دست داد»

*

مطمئن نیستم گاندی وقتی تیر خورده این جمله رو گفته باشه. حتی مطمئن نیستم زنش کنارش بوده باشه. اما می دونم «مهاتما یعنی مهندس» … مهندس گاندی.

مهندس گاندی وقتی مرد مارادونا هنوز به دنیا نیومده بود. اما جفتشون با انگلیس جنگیدن. یکی با دست خالی با دولت انگلیس در افتاد و اون یکی با دست به تیم ملی انگلیس گل زد. سال 1986- شبیه سال تولد اون یکیه 1869

آرژانتین هم به اندازه ی هند از انگلیس لطمه دیده بود. جنگ بر سر جزایر » فاکلند» در کمتر از 3 روز اونقدر آرژانتین رو نابود کرد که پینک فلوید هم براش آهنگ ساخته.

خیابون گاندی رو که تا آخر بریم؛ به میدون آرژانتین می رسیم

*

ابتدای خیابون گاندی چند تا جواهر فروشی معروف داره. یه ساعت فروشی بزرگ هم داره که وقتی بچه بودم توش یه ساعت رولکس دیدم که من رو برای اولین بار با کلمه ی «میلیون» آشنا کرد. بک کم جلوتر کافی شاپ های بچه های دانشگاه هنر کنار هم دیده می شن. خیلی ها مفهوم روشنفکری رو اونجا یاد گرفتن. بعضی هاشون هم گیوه پوشیدن و سر یه میز با روشنفکری عکس یادگاری گرفتن و برای دوربین لبخند زدن. لباس فروشی و کریستال فروشی های اول خیابون گاندی رو هم که همه می شناسن.

کوچه های بعدش… هیچی! یک کم پائین تر باز هم هیچی… به همین راحتی تموم می شه. هر چقدر هم که اون سرازیری و سربالایی ها رو ادامه بدی هیچ اتفاق خاصی تو زندگی گاندی نمی افته.

چهار تا کوچه پائینتر می تونی چشمهات رو ببندی و حس کنی توی یه خیابون معمولی تو اهوازی. یا یه سرپائینی تو کرمانشاه. یا یه حیابون بن بست، نرسیده به بازار ترکمن های ساری.

*

گاندی خوب شروع می شه. اما نمی تونه به همون خوبی ادامه بده… من رو یه جورایی یاد خودم می اندازه

شاید بهتر بود اسمش رو می گذاشتن مارادونا

And the Oscar goes to

رفتم

خداحافظ مغازهدارهایی که وقتی پاتو می گذاری تو مغازشون حتی سر بلند نمی کنند.

خداحافظ صدای داد و فریاد

خداحافظ آسمون ابری که نه می باری نه می گذاری آفتاب در بیاد

خداحافظ تنها از خواب پاشدن صبح ها، به هیچکی صبح به خیر نگفتن قبل از شروع روز

خداحافظ مردمی که شوخی های به شوخی های لوسشون بلند می خندن

خداحافظ کافی نت های کثیف  و کیبوردهای خاک گرفته

خداحافظ همبرگر 3 هزار تومنی

خداحافظ قهوه خونه با صاحب بداخلاقش

خداحافظ تنهاییه ساعت 9 شب تو خیابونها،

خداحافظ ترس از صدای موتور سوارها

خداحافظ ترس از دعوا و چاقو و دزدی

خداحافظ مشروبهایی که بوی قرص و مزه ی قرص و خواب دیازپام میدادن

خداحافظ علفهایی که دور هر گلش پر از برگهای درشت بود

خداحافظ رزیدنتهای بی سواد و بی ارزش و بی مغز و پرادعا

خداحافظ خوشگلهای گرسنه

خداحافظ کفشهای دهاتی, با سگکهای طلایی و پاشنه هایی با رنگ متفاوت

خداحافظ بوی عطر تهوع آوری که همه می زدن

خداحافظ لبخندهای زورکی روی صورتم

خداحافظ گدایی ،گدایی، گدایی بی حاصل

خداحافظ فکر کردن و دوباره فکر کردن قبل از گفتن حرف دلم

خداحافظ مواظب احساسات بقیه بودن

خداحافظ یکی دیگه بودن

خداحافظ تلاش کردن بی فایده برای ساختن چیزهایی که نیست

وای چقدر خداحافظی دارم

خداحافظ لباس شستن با دست

خداحافظ تاکسیهایی که 50 تومانی می خواستن

خداحافظ شما گفتن و تو شنیدن

خداحافظ تو گفتن و شما شنیدن

خداحافظ قصه های نصفه کاره نوشتن

خداحافظ خوابیده سریال دیدن

خداحافظ تویت کردن از بیکاری

خداحافظ اصرار کردن برای هرچیز کوچیکی از هر آدم کوچیکی

خداحافظ اینترنت تخمیه ایرانسل

ولی جدا خداحافظ هوایی که زمستونش هم سرد نشد
جدا خداحافظ دوستهایی که با بدی هام ساختن
جدا خداحافظ بچه هایی که سختی کشیدن تا من خوش باشم چند روز بیشتر
جدا خداحافظ بیمارستانی که نگهبانش هم جلوی پات بلند میشه
جدا خداحافظ نونهای خوشمزه با کرم زرد رنگ توشون
جدا خداحافظ خیابونهای بی ترافیک
جدا خداحافظ نفس عمیق وقتی پنجره رو باز می کنی, بدون ترس از بوی دود و خاکستر
جدا خداحافظ مه صبح، مه شب، مه بی سرزده ی غافلگیر
جدا خداحافظ روی زمین خوابیدن، بالش نرم و لوله های آب گرم که از زیرم رد می شدن
جدا خداحافظ وایبر
جدا خداحافظ آدمهایی که نیومدین و نخوندین  کامنت نگذاشتین
جدا خداحافظ کشیک 28 بهمن 91؛ بهترین کشیک تاریخ ایران
جدا خداحافظ
قرار نیست اگه قصه ننویسم اشک بریزم. یه بار هم اینجوری
چیزی نمیشه که

اینقدر حرف زد که پرید

kaveh

نمی دونم داد زدم یا صدا فقط توی سر خودم بود که » ترک خر». پشت موهام رو توی مشت گرفت و صورتم رو محکم به زمین کوبید. صدای خرد شدن استخوان گونه ام رو هم توی سرم و هم توی فضا قبل از بیهوش شدن شنیدم.
*
نژادپرستی چیزی نیست که غریزی باشه. به مرور زمان یاد می گیری که بعضی خصلت ها رو فقط می تونی به قومیت طرف ارتباط بدی تا معنی پیدا کنه.
من خودم یک دختر یهودی رو می شناختم ( کلمه ی می شناختم درست نیست چون همنوز اون جنده رو می بینم گاهی) که زندگی بهترین دوستم رو با سرعت یک بدبختی-در روز به فنا داد. کسی بود که قبل از جدا شدن گفته بود: من نمی تونم با اولین پسری که توی زندگی دیدم ازدواج کنم, نیاز دارم که شیطونی کنم تا دلم سیر بشه و بعدها نخواد، بعد برم سراغ تشکیل خانواده
و این حرف رو هزار بار کنار حرفهای «گلی» می گذاشتم که بهم می گفت : کاش قبل از تو «سامان» رو نمی شناختم. اینجوری اولین عشقم تو می شدی.
و چقدر این حرف شیرین بود. با وجود اینکه می دونستم اولش من رو برای پرکردن جای خالی سامان وارد زندگیش کرده چون منم یک پسر دراز و سبزه بودم که موهای خاکی رنگ فرفری داشت؛ بازهم وقتی شبها توی بغل هم سریالهای تخمی دهه نود رو نگاه می کردیم گوش تیز می کردم تا بگه : خوشحالم که تو آخرین عشق منی.
پس دختر بودن توجیه نمی کرد. عیب از خون یهودی توی رگهاش بود. خونی که وقتی آتیش می گرفت بهترین دوست من رو مجبور می کرد با پاره آجر اونقدر پشت دست خودش بکوبه تا… تا چی؟ نمیدونم
وقتی زخم های پشت دستش رو بخیه می زدم مدام می گفتم: این دخترک حتی خوشگل هم نیست «وحید». صرفا جوونه. هردختر بیست ساله ای به نظر آدم خوشگل می رسه. ازش بگذر. تورو خدا بی خیالش شو. ببین چقدر بی ارزشت می کنه؟ یهودی ها خون می مکند.
وحید می گفت : تو نمی فهمی. درسته که ما با هم دعوا می کنیم، اما این یعنی برای هم ارزش داریم، یعنی هر مساله ای برامون اهمیت داره که به خاطرش دعوا می کنیم!
و نمی گفت که خیلی وقته که فقط خودشه که داره دعوا می کنه. همونجوری که من نگفتم اولین تجربه ی بخیه زدنم رو روی پشت دست اون انجام دادم.
*
این حرفها رو دارم به تو می زنم لعیا.
دستم رو دور کمرت حلقه کردم و سعی کردم از پشت بغلت کنم. تو به زور خودت رو جدا کردی و گفتی: اینجوری نمیشه. نه تو می تونی من رو قانع کنی نه من. اصلا فال می گیریم.
حافظ گفت: چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود    غلط بودم که یک موجش به صد گوهر نمیارزد.
قهقهه زدی وقتی این بیت رو خوندی. مطمئن بودم که تقلب کردی. گفتم: مطمئنم که تقلب کردی.
دوباره حافظ رو باز کردی و گفتی: صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد    بنیان مکر با فلک حقه باز کرد
و باز قهقهه زدی و من می دونستم که حافظ تو همه ی غزلهاش علامت گذاری شده. برای این شیطونی هات.
گفتی: میبینی؟ تو نباید عاشق من بشی. چون من غم دریا رو به بوی سود نمیدم.
حالا «کاوه» رو نشوندی روی زمین که با قطار اسباب بازیش مشغول باشه و خودت روی کاناپه غم برک زدی که چجوری این پسری که اولین کلمه ای که گفت «بابا» بوده رو می خوای مجبور کنی یه روزی ازت نپرسه » بابا کجاست؟»
*می دونم قرار نبود که من دخالتی بکنم. وحید آدمی نبود که مسائل خصوصیش رو با کسی درمیون بگذاره. نه از کسی کمک می گرفت و نه اهل درد دل کردن بود. هرچیزی که می دونستم رو از فضولی های خودم فهمیده بودم و خوب فهمیده بودم که نیاز به کمک داره. حتی اگر خودش ندونه.  مخصوصا وقتی اون دخترک یهودی رو می دیدم که چطور سال به سال چاقتر می شه و ناخن های بلند و لاک نارنجی زده اش توی انگشتهای کوتاه و سوسیس مانندش، دستهاش رو ترسناک می کنه.
وحید عاضق دستهای دخترها بود. انگشتهایی کشیده و استخوانی. خودش می گفت از ترس اینکه اتفاقی از زن متاهلی خوشش بیاد همیشه اول به دستهای زنها نگاه می کرده؛ به امید اینکه حلقه ای ببینه یا نه. به مرور زمان توجهش به انواع انگشتها و دستها و حالتهایی که برای بیان احساسات می گیرند جلب شده و الان عاشق دستهای دخترهاست.
و اون دستهای خپل یهود داشتند زندگی بهترین دوستم رو چال می کردند.
می دونم قرار نبود که من دخالتی بکنم. وحید آدمی نبود که مسائل خصوصیش رو با کسی درمیون بگذاره ولی خرداد ماه اونسال تصمیم گرفتم به جای اینکه برم بیمارستان و پی زندگی خودم باشم اون دستهای لاک زده رو تعقیب کنم.
خودت می دونی آخرش چی میشه لعیا. اگر قرار بود اتفاق بدی نیافته که زحمت بیرون کشیدن این خاطرات رو از بین همه ی خاطره های فراموش شده ی اون سالها به خودم نمی دادم.
*
وحید رازدارترین آدمی بود که میشد تصور کرد. امکان نداشت پشت سر کسی حرف بزنه یا خبر از کسی برات بیاره. گاهی ساعتها خواهش می کردم تا موضوعی راجع به خودم رو برام تعریف کنه و آخرش با چند جمله ی بی معنی دست به سرم می کرد. از یه طرف گاهی دلم می خواست اونقدر کتکش بزنم تا مثل یک قلک سفالی بشکنه و حرفهایی که می خوام مثل سکه های پول خرد از توش بریزه بیرون و از طرف دیگه خیالم راحت بود که وقتی یه حرفی بهش می زنم، امکان نداره آدم دیگه ای ازش خبردار بشه.
برای همین چشمهام از تعجب گرد شد وقتی یه روز بی مقدمه برگشت و بهم گفت : هنوز با گلی هستی؟ ای آدم بدبخت!
*

این استادمون صبح به قدری حرف زد و چرت گفت که بقیه ی داستان از ذهنم پریده. اگه یادم اومد می نویسم.