از نتوانستن

روی دیوار خونه وایستاده بودیم.  در واقع اون وایستاده بود و منم چنگ زده بودم به بازوش که نیفتم و دندون هام از سرما به هم می خورد. اون وایستاده بود و سعی می کرد تعادلش رو در حالی که من ازش آویزون شده بودم حفظ کنه و در همون حال به سر تا ته کوچه ی تاریک نگاه می کرد که بفهمه چه قدر امنه. من فقط چنگ زده بودم به بازوش و داشتم از سرما می لرزیدم و موهای پریشونم پشت گردنم رو قلقلک می داد. یه جور قلقلک ذوق-آوری که اصلاً به موقعیتی که توش بودیم نمی خورد و باعث می شد بیش تر عصبی بشم. حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم که موها بریزن پشتم و آروم بگیرم. یادم نمیاد چرا اون بالا وایستاده بودیم. وسط یه خواب ترسناک بود شاید. حتماً یه عده دنبالمون بودن. شاید داشتیم از خونه ی خودمون فرار می کردیم. آره.. انقدر بی پناه بودیم که احتمالاً داشتیم از خونه ی خودمون فرار می کردیم. چراشو نمی دونم. فقط یادمه که از پنجره ی اتاق خواب اومده بودیم روی سقف و حالا رسیده بودیم به دیوار مشرف به کوچه.  همه جا تاریک بود. همه جا. من مطلقاً هیچی نمی دیدم توی اون همه تاریکی. شاید چون چیزی قرار نبود دیده بشه. شاید چون عینک نداشتم. به هر حال بیش ترین دغدغه ام تاریکی و سرما بود. نفسشو بیرون داد و آروم گفت :»خیله خب.. من می پرم. بعد تو بپر و من از پایین می گیرمت». صدای قلبم توی گوشم بود. به زیر پا نگاه کردم که چند متر فاصله تا زمین داشت. به تکیه گاهم نگاه کردم که تا چند لحظه ی دیگه منو تنها می گذاشت. سرم گیج رفت. زبری دیوار کم کم داشت کف پام رو می خراشید. با لحنی عصبی پرسید «فهمیدی؟» و من سر تکون دادم. بدون هیچ اطلاع قبلی یهو منو رها کرد و پرید پایین. تالاپ. بی تکیه گاه، داشتم می افتادم. فوری روی زانوهام خم شدم و دستامو به دیوار زبر تکیه دادم. «سالمی؟» این رو پچ پچ کنان پرسیدم. فک کنم نشنید چون گفت «نشین.. وایستا.. بپر من می گیرمت». دلم می خواست زارزار گریه کنم. با هر باد سردی که به سمتم می اومد، احساس می کردم دارم تلوتلو می خورم. «نمی تونم». «می تونی.. می تونی پشت به من وایستی؟.. پاتو بذاری روی قلاب ِ دستای من؟.. من می گیرمت». حاضر بودم بمیرم اما نپرم. چرا هر کس تو زندگیش حداقل یه بار باید تو موقعیتی که ازش متنفره قرار بگیره؟.. چرا شجاع نبودم؟ چرا ترجیح می دادم بمیرم اما پایین نرم؟.. وقت سوالای فلسفی نبود. دوباره به ارتفاع نگاه کردم. با صدای هشدار دهنده ای گفت «بجنب.. الان می رسن.. «. لب هام تکون خورد اما صدایی بیرون نیومد: نمی  تو  نم.. . از موقعیت هایی بود که شرمنده ی خودم می شدم. دوست داشتم سر به تنم نباشه. داشت التماس می کرد: «به حرفم گوش کن.. نترس من می گیرمت..» به حرفش گوش کردم و به پشت بهش وایستادم. دنیا دور سرم چرخید. ادامه داد: «آفرین.. حالا آروم پاتو بیار پایین..» . نفس عمیقی کشیدم. یه لحظه ترس ورم داشت. یه چیزی درست نبود. عضله هام  از من پیروی نمی کردن! بهشون دستور دادم که سرجاشون وایسن اما داشتن گزگز می کردن و وا می دادن. قبل از این که بفهمم چی شده، تعادلمو از دست دادم و افقی شدم. جاذبه منو پایین کشید. چند متر ِ ترسناک فقط یه خرده طول کشید. محکم کف کوچه فرود اومدم. درد همه جام پیچید. مایع گرمی رو روی سرم احساس کردم. دیگه هیچی نفهمیدم.

برای لاک پشت بویا*

و تو هیچ چیز نگفتی

آن روز که نطفه در تو شکل گرفت

و تو آبستن یک حقیقت ابدی شدی

و موهایت را روی شانه هایت ریختی

و صدای خنده هایت،

تمام کوچه های سرد و غریب را پُر کرد

+

تو هیچ چیز نگفتی

وقتی آرام آرام در آب قدم می گذاشتی

که سرمای هوس انگیزش تو را می پیمود

و من می دیدم که هر چه پیش تر می روی، کم تر از تو پیداست

و تو عروس دریاهای دور شدی

+

این همه که سرگردانم، این همه که چشم هایم دودو می زد، این همه که لب می گزم

باید تمامش کنم

تو، بار سفر به دریاهای دور را بسته ای

و من اشک شوق را

وقتی تو، رو به آینه  نشسته ای و  نگاهش می کنی و می خندی

و من روی تاج سفیدت قند می سابم،

پاک خواهم کرد

+

تو، خوش بختی

من، لب خند می زنم

تو چمدانت را می بندی

من، از حرف هایم، یک رومیزی چهل تکه خواهم ساخت

که روی میز ِ گرد ایوان خانه ات پهنش کنی

و هربار که با میهمانانت چای عصر می نوشی

مرا به خاطر بیاوری

.

*: واضحاً یک اسم مستعار است.

قسمت دوم

اون هم همینطور؟ این جمله چه معنایی می تونه داشته باشه؟
مطمئن نبودم که راست می گه یا فقط مثل من یه چیزی گفته. شاید می خواست که دلیل سفرش رو مخفی کنه. دلیلی نداره به یه آدم غریبه بگه که برای چی اینجاست. ما هنوز اسم همدیگه رو نمی دونستیم. شاید باید بیشتر در مورد خودم حرف می زدم تا اعتمادش رو جلب کنم و بعد صمیمی می شدم.
از نظر اون من فقط یه آدم غریبه ام که وسط ناکجا ایستاده و داره توی آب سنگ پرت می کنه. هر چند از نظر خودم این کار جالبه, ولی قرار نیست که بقیه هم همین فکر رو بکنند. حتما برای همین ازم پرسیده که چرا با این جدیت مشغول به این کار هستم.
سکوتم طولانی شدو باید حرف می زدم و از لابه لای حرفهاش سر از کارش در می آوردم
پرسیدم: منظورت چیه؟ قراره چیکار کنی؟ جدی گفتی یا فقط می خواستی از جواب دادن فرار کنی؟
سنگی که توی دستم بود رو انداختم. یه جورایی از کارم خجالت کشیدم. دستهای خاکی ام رو با شلوارم تمیز کزدم و منتظر جواب موندم
یک کم چشمهاش رو تنگ کرد و گفت : دلیلی نداره بخوام دروغ بگم. یکی مه این کار رو بلده قراره بیاد و بهم کمک کنه که رویاهای بچه گی ام رو پیدا کنم
-یکی که این کار رو بلده؟ مگه داری درباره ی نجاری یا خوانندگی یا فوتبال حرف می زنی که میگی این کار رو بلده؟ می خوای بگی خودش قبلا اینکار رو کرده یا یکی از این نوابغ عرفانی جدیده که می خواد بهت بگه مدیتیشن کن و پاهات رو بالا بگیر و فلان دعا رو بخون تا حس کنی به اون چیزی که می خوای رسیدی؟
نمی دونم چرا یکدفعه اینقدر تند و مخالف حرف زدم. دخترک هم متوجه لحنم شد و گفت : فکر کنم خودت هم برای همین اومدی این بالا
گفتم: من فقط یه چیزی گفتم که بحث تموم نشه. نمی دونستم آدمهایی پیدا می شن که به این چیزها هم فکر می کنن
دخترک مکث کرد. بعد با اعتماد به نفس گفت : نمی دونم اون آدم خودش قبلا برای رسیدن به همچین چیزی تلاش کرده و بهش رسیده یا نه. اما می دونم اینبار قراره این کار رو بکنه و توی مسیرش من رو هم با خودش ببره و بهم یاد بده که چیکار باید بکنم. نه اینکه بیاد و بهم آموزش بده و بره
مکث کرد و ادامه داد: همون قدر که من می خوام این کار رو بکنم, اون هم می خواد.

اون حسی که همیشه دارم و دلم می خواد بقیه رو متقاعد کنم که دارن اشتباه می کنن باز به سراغم اومده بود. دلم می خواست مجبورش کنم قبول کنه که همچین چیزهایی وجود نداره و داره حرفهای بی معنی می زنه
سعی کردم با تمسخر لبخند بزنم و گفتم: شاید باهات شوخی کرده. اینجا قرار گذاشته و تو باور کردی و اومدی. اونوقت اون تو خونه نشسته و داره به سادگی تو می خنده. تا وقتی که خودش نیومده اینجا و باهاش حرف نزدی باور نکن

انگار از دستم خسته شده بود. خودش رو متمایل به رفتن نشون داد و گفت : خیالت راحت. چند ساعتی می شه که اومده. کلی با هم حرف زدیم. من هم مثل تو آدم دیر باوری هستم. ولی اینبار با خیال راحت باور کردم
لحنش یه جوری بود که یعنی : اگه حرف دیگه ای نداری خداحافظی کن
بدم نمی اومد اون آدم رو ببینم. اما نمی دونستم چطور این خواسته ام رو مطرح کنم. برای همین فقط گفتم: توی کارتون, هرچی که هست موفق باشین. امیدوارم این دوستت آدم خوبی باشه… نه یکی از اون موجودات عجیب و غریبی که همه جا پیدا می شن
و فکر نمی کردم به این سرعت به هدفم برسم ؛ » چرا نمی آی تا خودت باهاش آشنا بشی؟»
بعد از اون لحن سرد من, انتظار همچین جوابی نداشتم. برای اینکه فضا رو صمیمی تر کنم گفتم : خوب, خود من و تو که هنوز با هم آشنا نشدیم. اسمم رو نمی خوای بدونی؟
چشمهاش رو تنگ کرد و بهم خیره شد… بعد گفت : بگذار ببینم. تو راوی هستی, من هم که دخترک هستم. همین کافیه. اگه دلت می خواد راه بیافت تا بریم
حتما خیلی تعجب کردم که اضافه کرد: کافیه پاورقی رو نگاه کنی.
و مجبور شدم آخر این جمله یک 1 بگذارم و ادامه اش رو در پاورقی بنویسم.1

پاورقی :
این داستان از من, دخترک و اون مرد تشکیل شده

ادامه ی یک داستان قدیمی

برای تولد دو سالگی پسرم، بهامین، جشن بزرگی گرفته بودیم. حیاط خونمون بزرگ بود و هوای بهاری خنک هم سر سازگاری داشت و چی بهتر از دو ساله شدن تو هوای آزاد وقتی پات روی چمن سبز و تازه است و هم زمان که آرزوت رو تو دلت می گی و شمع هات رو به کمک وزش ملایم نسیم بهاری فوت می کنی، می تونی حرکت سریع یه شهاب رو تو آسمون ببینی که باورت شه آرزوت برآورده می شه. آهنگ های شاد و بوی اشتها آور کباب و همهمه ی جمعیت تو هوای خنک غروب که رفته رفته به شب نزدیک تر می شد، موج می زد و نوشیدنی ها به سلامتی بهامین بالا می رفت. همون طور که بین مهمون ها می چرخیدم که مطمئن شم داره بهشون خوش می گذره، نیم نگاهم به پسرم بود. آخرین باری که نگاهم بهش افتاد بغل خاله اش بود و داشتن کنار کیک عکس دسته جمعی می گرفتن. به طرف همسایه هایی که تازه از راه رسیده بودن رفتم و بهشون گفتم که اومدنشون چه قدر خوش حالم کرده. به دختر کوچولوی دوستم گفتم «درست مثل فرشته ها شدی» و در جواب تعریف هایی که از لباس نیلی رنگم می شد خندیدم و تشکر کردم و در عین حال چشم گردوندم دنبال کاوه. تو پذیرایی دست تنها بودم و کاوه غیبش زده بود. وقت روشن کردن شمع ها و بریدن کیک و باز کردن هدیه ها شده بود. باید می رفتم هدیه ی بهامین رو از خونه میاوردم. به خواهرم اشاره کردم هوای مهمون ها رو داشته باشه تا برگردم. پله های ورودی رو با حداکثر سرعتی که پاشنه های کفشم اجازه می داد بالا رفتم. چراغ ها خاموش بود و تنها، باقی مونده های نور قرمز غروب بود که فضا رو روشن می کرد. نسبت به هیاهوی بیرون، خونه دل گرفته و سوت و کور و خفه به نظر می رسید. راه پله ی مارپیچ رو به طرف طبقه ی دوم بالا می رفتم که سایه ی پهن شده روی دیواری که درست رو به روم قرار داشت رو دیدم. مکث کردم و بعد دو پله ی دیگه رو به آرومی بالا رفتم. دستم رو به نرده ها تکیه دادم. تو اون تاریک روشن، موهای قرمز “تیتانیا سامردریم” و انگشت های کاوه که روی شونه های برهنه اش می لغزید رو به وضوح می دیدم. طبق قوانین، حق داشتم برم جلو و تیتانیا رو هل بدم عقب و چهار-پنج تا سیلی جانانه تحویلش بدم. حق داشتم عادت کنم به حلقه های ازدواج تیر خورده ای که بالای سرم ظاهر می شد و دائم می چرخید. حق داشتم هق هق کنم و فین فین کنان برگردم به زندگی.. . کفش هامو در آوردم و پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم و بیرون خونه که رسیدم نفس حبس شده ام رو بیرون دادم. دیدم که بهامین روی چهارپایه ایستاده و خم شده روی کیکش و شمع هاشو با قدرت فوت می کنه و وقتی صدای جیغ و دست و تولدت مبارک بلند می شه به آسمون نگاه می کنه. سلانه سلانه با پاهای برهنه روی چمن ها به طرفش قدم برمی دارم.

.. برای من زمان از حرکت ایستاده بود در حالی که مهمونا هنوز تو شادی تولد غرق بودن. با تاریک تر شدن هوا، مشعل ها روشن می شن و جشن تولد به یه مهمونی تمام عیار تبدیل می شه. دختر و پسرهای جوون می رقصن و بزرگ ترها توی گروه های چند نفری ایستادن به حرف زدن و نوشیدن. دلم می خواد همه چی زودتر تموم شه. نگرانم و منجمد. انگار تو یه لحظه زندگیم متوقف شده. سعی کرده م با کاوه رو به رو نشم. اونم به نظر نمی رسه دنبالم گشته باشه. سرگردون و بی حوصله بین مهمونا می چرخم و تصنعی می خندم. گونه هام از این همه خنده های مصنوعی درد گرفته. گیج ام؛ بیش تر از اون که بتونم عصبانی باشم. دیگه هیچ چی مث سابق نمی شه. باورم نمی شه.. باورم نمی شه. تکیه می دم به تنه ی سرد یه درخت و رقصیدن مهمونا رو تماشا می کنم که دستی دور بازوم حلقه می شه. از روی شونه نگاه می کنم؛ کاوه ست. لب می گزم و می چرخم طرفش. دست دیگه اش به طرف یه زن با موهای قرمز دراز شده. نشونش می ده و می گه «ایده جان، تیتانیا، همسایه ی جدیدمون.»   با دهانی نیمه باز و نگاهی تقریباً شیشه ای به کاوه نگاه می کنم. دستای تیتانیا که به طرفم دراز شده رو در دست می گیرم. با صدایی ضعیف و لرزان ازش تشکر می کنم که اومده به جشنمون. تیتانیا دلبرانه می خنده و موهاشو از روی شونه هاش کنار می زنه و می گه همه چیز عالی بود و خیلی بهش خوش گذشته. احساس حماقت می کنم. بقیه حرفاشو نمی شنوم. نگاهم به کاوه ست که محو حرف زدن و حرکات زن موقرمز شده. قلبم درد می کنه. احساس می کنم دارم جون می دم. وقتی به خودم میام، تیتانیا ازمون خداحافظی کرده و داره دور می شه. بی حرکت می مونم. کاوه برمی گرده طرفم. دستش می لغزه دور کمرم و می گه «همه چی عالی پیش رفت، مگه نه؟». صورتم رو توی دستام قایم می کنم و به سینه اش تکیه می دم. صدای هق هقم تو صدای آتیش بازی که تازه شروع شده گم می شه.