583

بچه شان روز و شب جیغ می کشید. بچه همسایه بالایی. با تمام وجود جیغ می کشید. گاهی صدای زن خانه هم بلند بود. گاهی هم صدای زن و مرد با هم که دعوا می کردند. یک روز بالاخره آن قدر خسته ام کردند که من ِ بی زبان رفتم سراغ صاحب خانه. گفتم از جیغ ها و داد و فریادهایشان. از آرامشی که برایم باقی نمی گذارند. گفتم حتماً داد بقیه همسایه ها هم درآمده است. گفتم بهتر است کاری کنید. صاحب خانه حرف هایم را شنید. صدایش را صاف کرد و گفت: «این واحد یک سالی هست که خالیه».

Advertisements