روزاشم مثه همه حتی روز تحویل سال

ggg

اینکه چرا ایده واسه سال نو و عید چیزی اینجا ننوشته رو می تونین از خودش بپرسین. به نظر من بیشتر بر می گرده به اینکه از نوشته های مناسبتی خوشش نمیاد و یا ترجیح داده نزدیکیهای عید حواسش رو بیشتر به خودش و موهاش و ناخن هاش وسفره هفت سینش جمع کنه. دختره به هر حال. فرق می کنه با منی که یه ساعت مونده به لحظه ی سال تحویل تازه رفتم سوپر دنبال تیغ و خمیر ریش.
ولی اصلا غصه نخورین. من دیر میرسم همیشه، ولی مثل هافبکهایی که از پشت محوطه جریمه اضافه می شن و تو وقتهای اضافه گل می زنن بالاخره سروکله م پیدا میشه.

سال 89 سال جالبی بود. واسه من لااقل. توش هم خوشی بود هم ناخوشی. ولی خب آخرش خیلی راضی بودم. دلم می خواست سال 90 هم همونجوری باشه
سال 90 سال بی نظیری بود. شیش ماه اولش که فقط به عشق و حال گذشت. یادمه جنش تولد معرکه ای گرفتم که ساعت دو مجبور شدم بچه ها رو بیرون کنم که به پرواز ساعت 4 صبح ترکیه برسم. بهترین سفر زندگیم که هنوز با انرژی فوق العاده ای که خاطراتش بهم میده ساعتهای سخت رو می گذرونم. شیش ماه دومش هم که درس می خوندم و یه جور دیگه می گذشت. اتفاقا بهترین شبهای سال 90 شبهایی بود که توی کتابخونه ی بیمارستان می خوابیدم .
سال 91 شاهکار بود. کار کردن به معنی واقعی رو عید سال 91 یاد گرفتم. توی یه روستا به اسم قلعه رئیسی, نزدیک دهدشت، اونور گچساران. بعدش دوران شگفت انگیز اینترنی شروع شد و شبهای بیمارستان که دلم می خواست هر ساعتش رو بیدار باشم و لذت ببرم از این معجزه ای که توی زندگیم اتفاق می افته.
بعد اومدم ساری. تو بهترین هوای ایران شیش ماه نفس کشیدم و با یه پلیور روزهایی رو که همه ی ایران تیلیک تیلیک می لرزیدن توی خیابونها سوت می زدم و راه می رفتم. دوستهای قدیمم رو به دست آوردم و یکی دو روز قبل از اینکه بخوام برگردم خونه یه کاری کردم که شاید بیست سال بود انجامش نداده بودم… روی چمنهای خیس یه چمنزار دراز کشیدم. ( حس شاعرانه ندارم اصلا… اما خب، مردم کلی خرج می کنن و میرن سفر که بتونن یه بار یه جا روی چمن دراز بکشن)

سال 92 شروع شده. بدجوری به این سال خوشبینم. واسه هممون. واسه همتون.
سال باورنکردنی میشه و می دونین خوبیش به چیه؟ پشت بندش سال 93 میاد که اون بهترین سال زندگیمونه، اگه سال 94 رو حساب نکنیم البته و …
ایمان داشته باشین
زندگی سخت نیست. آدمها بی عرضه ن…
خوبیش اینه که من و شما جزو اون بی عرضه ها نیستیم
عیدتون مبارک
صبا
(از طرف خودم و به نیابت از ایده)

قصریخی

images

دیروز یه کتاب خوندم. نمی دونم از بیکاریه یا دلتنگی ولی می خوام یه سری توضیحات راجع به شخصیتهاش براتون بدم.
نسیم(قهرمان قصه) ایده، مرجان، ادوارد، آرمین،نوید، نیما، سهند

اولین کاراکتری که وارد داستان می شه اسمش مایکه

مایک: شغل بارمن. ترکیبی از همفری بوگارت کازابلانکا و صاحب کافه پیانو. یه آدم باحال که اغلب مشتریهاش رو می شناسه و با قدیمیترها گرم میگیره. کسی که تماشای فوتبال رو توی کافه-بارش قدغن کرده تا مشتریهای صابتش اذیت نشن. با وجود اینکه اینکار باعث شده ضرر هم بکنه ولی بهش تن داده. شخصیتی که دردنیای واقعی وجود نداره. گشتم نبود!
صفحه ی اول کتاب سروکله اش پیدا می شه و فکر می کنم وجودش به علت خام بودن نویسنده موقع شروع کتابه. بعیده اگه دوباره بخواد این داستان رو بنویسه زیاد به مایک بها بده. صرفا یه آرزوئه. ای کاش کافه ای وجود داشت که می شد توش هرروز جمع شد و صاحب روشنفکرش دوست خوبمون بود. همین

مرجان-آرمین: اگه بگم تمام مدتی که مشغول خوندن داستان بودم ته دلم آرزو نمی کردم که این دونفر به مرگ فجیعی بمیرن دروغ گفتم! آدم خوبهای رو اعصابی که مسیر زندگی بی هیجان و مقدسشون دیوانه ات می کنه. دو نفر که هیچ عیب و نقصی ندارن. پاک و بی آلایش, مهربون و دقیق، سالم و موفق.
ولی بستر داستان رو تشکیل میدن. داستان روز عروسی این دو تموم میشه. امیدوارم بعد از عروسی ا شهر قهرمانهای قصه ی ما برای همیشه برن. (هرچند کمرنگ شدن تدریجی حضورشون نشون میده که نویسنده هم می دونه اینجور آدمها جایی توی زندگی بقیه ی کاراکترها نمی تونن داشته باشن)

ادوارد: یک سوئدی ایرانی شده. یا شاید یک ایرانی که بعد از مهاجرت ترجیح داده که سوئدی بشه. یه پسر مرموز و باهوش. با جمع یکی نمی شه ولی با تک تک اشخاص رابطه ی دونفره ی محکمی داره. باتجربه تر از اونیه که خودش رو وارد دردسرهای آدمهای (از دید اون) خردسال اطرافش کنه. هرچند مثل اغلب آدمهای باهوش از بازی کردن و بازی دادنشون لذت می بره.
دوست پسر و احتمالا هم خونه ی ایده ست و بعد از بهم خوردن رابطه ش با ایده با چند شینت کوچیک به نوعی انتقامش رو از اکیپ قبلی میگیره.

نوید: کاراکتر محبوب من و منفور نویسنده
اونقدر باهوشه که از زیر تمام اذیت و آزارهایی که می بینه فرار می کنه ؛علی رغم تلاش نویسنده برای خوردکردن شخصیتش ( نویسنده ابتدا سعی می کنه اون رو یک «آدم بده» ی کلاسیک تلویزیون ایران نشون بده. کسی که مواد می زنه و دوست دخترش رو مجبور به کشیدن سیگار و همخوابگی می کنه. نویسنده بعدها با بیان اینکه نوید خانواده ی از هم پاشیده ای داره سعی در بی هویت کردنش داره، چندجای دیگه اون رو جمع ستیز و مردم گریز نشون میده و وقتی که زورش به او که یکی از مخلوقات قلم خودشه نمی رسه، مجبورش می کنه که به سفر طولانی بره تا ا داستان محو بشه)
نوید با وجود اینکه یه شخصیت تخیلیه, اونقدر باهوش و محکمه که حتی نویسنده رو هم فریب میده. جوری نسیم (قهرمان قصه) و مارو مجذوب خودش می کنه که تمام بدی ها و اشتباهاتش رو می بخشیم و آرزو می کنیم کاش آخرش شکست نخوره.
وقتی نویسنده به شیوه ای غافلگیرانه (وقتی که نوید خوابه و قدرت دفاع از خودش رو نداره) نابودش می کنه می نویسه : بالاخره تموم شد. دیگه تموم شد

نیما: شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدی که در آخرین پاراگراف داستان به نسیم پیشنهاد ازدواج میده. شخصیت نیما رو به مرور و در طی داستان می شناسیم. کسیه که ابتدا با زنی به اسم سودی ازدواج کرده و به علت مشغله کاری زیاد از نسیم خواسته که بیبی سیتر پسربچه اش باشه. کم کم علاقه ای بین این دو شکل می گیره که باعث ازهم پاشیده شدن زندگی مشترک نیما و کشیده شدن پای نسیم به دادگاه میشه.
نویسنده با دادن پول زیاد و قیافه ای خوب به نیما سعی در جذاب کردنش می کنه. غافل از اینکه با ورود نیما به دنیای نسیم-نوید و شیطنتهای که برای ربودن نسیم می کنه ازش آدمی غیرقابل اعتماد ساخته.
من شکی ندارم که اتفاقی که برای سودی افتاد به زودی برای نسیم هم می افته. نیمای تازه به دوران رسیده (از رفتارش با راننده و خدمتکارانش مشخص است که قبای پولدار بودن هنوز به تن نیما گشاده) وقتی که نسیم رو به دست بیاره برای پیدا کردن زنهای سهل الوصول بعدی خیلی صبر نخواهد کرد.
سی و دو ساله،قدبلند و با رگه های موی نقره ای براق

سهند: دون ژوان کوچک. کسی که از نسیم و احتمالا هر دختری در اوج دوران آسیب پذیری استفاده می کنه ولی اونقدر دوست داشتنی هست ک علی رغم این کارش باز هم توسط دوستان دختر و پسرش طرد نشه. از ظاهر خوب و ادا های دختر پسندش خیلی خوب برای گول زدن آدمها استفاده می کنه

ایده: دختری بالغ و دمدمی مزاج. اطلاع درستی از زندگی اش خارج از فضای دوستی اش با نسیم نداریم. احتمالا حرفه ی پزشکی رو برای رسیدن به سرگرمیهای شخصی اش کنار گذاشته ( یا شاید از ابتدا پزشک نبوده، هرچند در جایی که نیا به حضور یک پزشک هست از نسیم که رزیدنت سال دوم اطفاله پخته تر عمل می کنه)
دعوایش با نوید احتمالا نمودی ا تنفر نویسنده ا نوید و یا در تقابل قرار دادن شخصیت این دو نفره.
ایده ادوارد رو به علت اینکه رفداری لام رو در دعوا از او نکرده به سادگی از زندگی اش کنار می گذاره که با توجه به (به قول نسیم) «اخلاق ربات گونه ی سرد و یخ » ازش عجیب نیست. هرچند بعدها فرصت یک هفته ای مجددی به ادوارد می دهد مشخص نیست این فرصت به علت ترس ایده از تنها بودن در عروسی مرجانه و یا صرفا تاکیدی بر دمدمی مزاج بودنش؟
به هر حال ایده ترجیخ میده که ادوارد رو دوباره ترک کنه و زیرکانه با پسری به اسم کاوه در روز عروسی آشنا میشه ( رد پای کاوه رو در داستان سیمز می شه دید)

و اما نسیم
خوب نسیم…
اون یکی رو می خواد که باشه باهاش؛ از اون عاشقاش… یه پسری که سر به راهه،شیطونی نمی کنه لا به لاش

گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

آدم فکر می کند حرف زدن راحت است. حرف زدن راحت که نیست هیچ، خوب هم نیست. حرف زدن پر از سو تفاهم است. باور کنید این نتیجه ی آخرین تجربیات من است که حرف زدن همه اش باعث سو تفاهم است. حالا اینکه حرف نزدن هم باعث سو تفاهم است، بحث دیگری ست. حرف زدن پر است از جاده خاکی، بحث های اشتباهی، گیج تر شدن. واقعن چیز ترسناکی ست. روزتان خوب است و خوب است و خوب است یکهو وارد چالش حرف زدن می شوید و جهنم آغاز می شود. حرف زدن نه که صحبت های روزانه و معمولی. حرف زدن هدف دار و با موضوع. با موضوع خودتان دوتا. حرف زدن از یک گیری شروع می شود، که شما دارید همه سعی تان را می کنید بازش کنید. آرام و مرموز پیش می رود. حتی خوب جلو می رود. شما فکر میکنید به به.. حرف زدن چه کمک کننده ست. اما این ها همه اش خواب و خیال است. هیچ کمکی در کار نیست. آن وسط یک کلمه ی جا به جا، یک تغییر صدا، یک مکث، یک توضیح گنگ، یک خاطره تعریف کردن بی هدف می تواند همه چیز را خراب(تر) کند. شما با همه انرژیتان توضیح می دهید اما به جای جلو رفتن، فرو می روید.. عقب می روید. مثل وارونه پا زدن رکاب دوچرخه.. . حتی عقل دوچرخه بیش تر از این ها کار می کند و هیچ وقت وقتی وارونه پا بزنید عقب عقب نمی رود. اما توی بحث وقت هایی هست که اتفاقن دارید به جلو پا می زنید ولی درکمال تعجب عقبی می روید. این است که من دارم از حرف زدن می ترسم کم کم. از توضیح دادن. از به هم زدن آرامش هرقدر هرقدر کاذبی که وجود دارد. وقتی قرار است پیش گیری کنی و نمی دانی هر کلمه ای که از دهنت خارج می شود قرار است چه واکنشی ایجاد کند. بوده علناً اعتراف کرده ام که «نمی گویم.. نمی خواهم خراب شود». مثل گیر کردن و متوقف شدن می ماند. می دانم هیچ خوب نیست. اما حداقلش عقب هم نمی روی. خطری هم وجود ندارد. هیچ چیزی خراب نمی شود. هیچ چیزی به هم نمی ریزد. هیچ سو تفاهمی شکل نمی گیرد. هیچ کس فکر نمی کند بازیش داده ای. هیچ. خیلی هم بزدلانه، خیلی هم خوب.