Mutual Enemy

dww

دوست دارم صبح از خواب بیدار بشم. مسواک بزنم و بعدش از پنجره بیرون رو نگاه کنم. اگه خونه باشم واسه اینکه ببینم اوضاع ترافیک چطوره و اگه اینجا باشم واسه اینکه بدونم بارون میاد یا نه.
لباس بپوشم, برم بیمارستان. کارهام رو انجام بدم، یک کم بگم و بخندم. ناهار بخورم و برگردم به سمت خونه.
تو ترافیک گیر کنم یک کم، به یکی دو نفر زنگ بزنم تا برسم به خونه. دوش بگیرم وآهنگ بگذارم. لخت توی خونه بچرخم تا بدنم خشک بشه. لباس بپوشم. روی تخت ولو بشم. یک سریال خوب بگذارم و چشم بدوزم به زندگی مجازی یکی مثل «جری ساینفیلد» و یک کم توی دنیای اون زندگی کنم تا خوابم ببره.

بیدار بشم. ماشین بردارم و از خونه برم بیرون.صدای ضبط رو یک کم بلند کنم و تا خونه ی رفیق هام گاز بدم. ولو بشم روی کاناپه و به مزخرفات یکی به جز خودم گوش بدم. شام بخورم. برگردم خونه. توی شب رانندگی کنم و حس کنم که چیروکی چیف هم به اندازه ی من رها نبوده.

شب بخوابم و ببینم ذهنم تصمیم گرفته امشب رو تا صبح توی کدوم شهر و با کی بگذرونه.

همین. بدون دراما، بدون ماجرایی اضافه. بدون اینکه نیاز باشه چیزی رو برای کسی توضیح بدم یا مستقیم توی مردمکهای چشم کسی نگاه کنم.هیچ چیز مثل یک دشمن مشترک نمی تونه آدمها رو بهم نزدیک کنه. یا آدم رو به خودش…

دوست دارم فردا صبحش از خواب بیدار بشم…

Advertisements

شاید اتفاقای خوب انقد ارضا کننده و کافی هستن که دیگه نیازی به این فکرا نیس. اگه یه چیز شاد و خوبی اتفاق بیفته، فقط خستگی شیرینش می مونه و فکر و خیالاش. حتی شاید توو ذهنت هی بری عقب و دوباره بیای جلو روی همون خطی که اتفاق افتاد. نه بیشتر نه کم تر. اما وقتی یه چیزی خلاف انتظار باشه.. نه. یک ساعت پیشش داشتم چیکار میکردم؟ نیم ساعت قبلش چی بود؟ چطور قبلش روحمم خبر نداشت چی میشه؟ اگه روحم خبر داشت چه کاری ازش بر می اومد؟ اگه اینجوری میشد چی میشد؟ اگه اونجوری میشد چی میشد؟ چرا اینجوری شد؟ از کی مسیر زاویه گرفت به این ور؟ اگه کجای راه دور میزدم این نمی شد؟ اگه تا آخر نمی رفتم چی می شد؟ اگه مکث می کردم.. مکث.. اگه مکث میکردم چی می شد؟.. کجای روز باید وایمیستادم بند کفشمو محکم کنم تا زمان بگذره و نکردم این کارو؟ کجا سوار تاکسی اشتباهی شدم؟ جلوی ویترین کدوم مغازه باید بیشتر وایمیستادم؟ جواب کدوم زنگ تلفن رو باید طولانی تر میدادم؟ حالا که شد.. نمیشه فیلم رو زد عقب؟.. و اینه.     همینجاست که دارم ازش حرف می زنم. این به عقب برگشتن. از خیره شدن به دکمه ماشین زمان که وجود نداره. آخ که وجود نداره و اگه بود چی میشد.. چه مرغای وحشی که از بام برمیخاستن و دیگه راجع بهشون نمی گفتن «مشکل نشیند». چون میزدی عقب فیلم رو و برمیگشتن روو بوم. چه همه با هم دست مینداختیم اون شاعری که گفته «این ئه مومنت اوریثینگ کن چنج..» چون دیگه محلی از اعراب نداشته این حرفش. هیچ «این ئه مومنت» و هیچ «اوریثینگ کن چنج»ی وجود نداشت. هیچ. حتی می تونم بگم فریدون فروغی نمی خوند «وقتی نیستی زندگیم فرقی با زندون نداره» چون هی می زد عقب فیلمو. یا حتی گوگوش و گنجیشک های خونشون دیگه به  هوای دیدنش پرنمیگرفتن. چون اون طرف بیست و چهار ساعت روز هفت روز هفته پیششون بوده. تا میخواسته بره هم فیلمو میزدن عقب. یا حتی «به یزدان که گر ما خرد داشتیم.. کجا این سرانجام بد داشتیم» ساخته نمی شد. سرانجام بدی نداشتیم. خوب می شد. هیچ اتفاق بدی در کار نبود. هیچ رفتنی در کار نبود. هیچ غمی، مصیبتی، شکستی، دلخوری، پشیمونی، تعلل، شک، تردیدی در کار نبود. همه ریموت کنترل به دست. همه راضی. چرا نمیشد؟

خدایانی که رحم می کنند. خدایانی که انتقام می گیرند

images

من همیشه می گم که شیشه ی اتوبوس از هر کلاس فلسفه ای بهتره. وقتی پیش یه غریبه بشینی، سرت رو به پنجره تکیه بدی، سر وصدای آدمها و گریه ی نوزادی که بغل مامانش توی ردیف چهارم نشسته کم کم از بین میره
کسی که بلد باشه نگاهش قفل می شه با خطوط سفید روی آسفالت و گم می شه توی افکارش تا خوابش ببره و خواب خط های پیوسته و ناپیوسته ی سفید ببینه.
یکی هم مثل من؛ چشمهاش مثل یک سگ سنت برنارد پیر دو-دو می زنه تا نگاهش قلاب بشه و به چیزی گیر کنه و پرتاب بشه توی رویا. اونوقت مدام توی این هزار تو پیش میره تا فراموش می کنه که کی بوده، کجا بوده، اصلا الان داره میره یا داره بر می گرده…

چشمم افتاد به مردی که دو تا ماهی بزرگ رو با نخ از یک چوب آویزون کرده بود. صحنه ای که سالها بود فراموش کرده بودم می تونه وجود خارجی داشته باشه.
یادم اومد که هنوز مدرسه نمی رفتم وقتی اولین بار این صحنه رو دیدم. کنار خواهرم روی صندلی عقب شورلت طوسی رنگ نشسته بودیم. احتمالا تابستون بوده چون علفهای کنار جاده به قدری بلند بودند که مثل دیوار جلوی منظره ی پشتشون رو گرفته بودند. فکر می کنم راه رو گم کرده بودیم چون بابا از کسی آدرس پرسید و یادمه که بهمون گفتن :»لطفا مراقب گوسفندهایی که ممکنه بیان توی جاده باشین». و من توی دلم ذوق کردم که آخ جون، قراره گوسفند ببینیم.
درست قبل از اینکه به مقصد برسیم؛ کنار پسر بچه هایی که تابلو های کوچک «ویلا» رو تکون می دادن مرد لاغری بود که از یک چوب بلند سه یا چهار ماهی واقعا درشت آویزون کرده بود.
شاید سنم خیلی کم بوده و شاید از هم سن و سالانم عقب افتاده تر بودم ولی مطمئنم که معنی مرگ رو هنوز درک نمی کردم. اول با اصرار و بعد با گریه از مامان می خواستم که ماهی بخره. به این فکر می کردم که حوص رو پر از آب می کنم و بعد چقدر می تونم با ماهی ها بازی کنم.
مامان که توی کتابهای روانشناسی اطفال خونده بود که نباید با کودکان مثل بچه برخورد کنیم داشت برام توضیح می داد که این ماهی ها زنده نیستن و هر چقدر هم نگهشون داریم فرقی نمی کنه و من با گریه دروغ می گفتم که : «پارسال من خودم اومده بودم اینجا و چند تا ماهی خریدم و همشون زنده شدن» و نتیجه گیری بابا که از روانشناسی کودک سر در نمی آورد این بود که : » برات قلاب می خریم, برو خودت ماهی بگیر»

یکروز و ده هزار تومان بعد من صاحب قلاب ماهیگیری و خواهرم صاحب یک مایوی صورتی با عکس سیندرلا شده بودیم. مایویی که فقط یکبار پوشید چون با وجود اینکه شهرک ما خصوصی بود و خواهرم هفت یا هشت سال بیشتر نداشت, به خاطر اینکه دو تیکه بود، دو تا از مسئولان کمیته ی کنار دریا نگذاشته بودن باهاش توی آب بره. و خواهرم نتونسه بود مثل بچه های محکم و قوی توی فیلم ها در سکوت روی ساحل بنشینه و به افق خیره بشه، بلکه اونقدر گریه کرده بود تا در همیشه خاطراتش دریا و غصه با هم ثبت بشن… سالهای بدی بود.

ولی من با دستهایی که هنوز نه خط کش خورده بود و نه مداد گلی گرفته بود، با حساسیت فوق العاده کوچک ترین تماس ماهی ها رو با طعمه حس می کردم. روی تخته سنگهای خیابان ششم من و قلابم کولاک می کردیم.
… شکست دادن موجودی فلس دار که مغز کوچیکی داره. الان می فهمم که نباید برای بچه ها تفنگ خرید، نباید قلاب ماهیگیری خرید. یاد دادن لذت کشتن به یه بچه کار اشتباهیه

پسر خاله ی هم سن و سالم دو سه روز بعد رسید. از من درشت تر و با تجربه تر بود. پا به پای من ماهی می گرفت؛ ولی قرار نبود کسی جز من بتونه ماهیگیری کنه. اونهم کسی که من بشناسمش.
فقط من حق داشتم هرروز غروب سطل پر از افتخارم رو به نمایش بگذارم و پز بدم. و حالا این رقیب تازه از راه رسیده می خواست شریکم باشه. نمی- تونستم تحمل کنم مردم به جای اینکه بگن: «اون پسر بچه رو ببینین که تنهایی نشسته», بگن : «اون پسر بچه ها رو ببینین، چقدر شبیه هم هستن»

توی همون چند روز معنی مردن رو فهمیده بودم. هرروز کلی ماهی ریز و درشت کنارم روی سنگها بی حرکت می مردن. شاید هنوز نمی دونستم که آدمها هم می میرن.
شاید هم اون نباید روی تخته سنگهایی که مدام از برخورد امواج خیس می شن دمپایی ابری می پوشید. شاید اگه اونقدر احمق نبود که وقتی قلابش رو پرت کردم توی دریا به جای اینکه بگه : «خودت برو بیارش»، خودش روی سنگها بدوه، آب یکدفعه اونقدر قرمز نمی شد.یادم نیست که لحظه ی آخر من هلش دادم یا خودش لیز خورد. ولی یادمه که چطور همه جا پر از صدای فریاد شد. پرچم سیاه رو روی ساحل بالا بردن، نجات غریق ها به سمت ما دویدن، آدمهای دور و بر سعی کردن از آب بیرون بکشنش و بعد صدای آژیر آمبولانس و گریه و بیمارستانی که بچه ها رو راه نمی داد ولی پلاتین توی دست پسرخاله ام فرو کرد.بعدها همه داستان پسر همسایه رو که از ما بزرگتر بود و اون روز خودش هم داشت ماهی می گرفت رو باور کردن. » قلابش در رفت و افتاد. وقتی خواست بیارتش پاش لیز خورد»وقتی توی بیمارستان به هوش اومد و چیزی یادش نمی اومد توی چشم های مامان نگاه کردم و گفتم : «تقصیر من نبود». احتمالا اولین دروغی بود که توی زندگی گفتم. و مامان که با نگاهی بدون خنده گفت :» می دونم که تقصیر تو بوده»

SURPRISE

kiss

تـــولـــدت مـــبارک ایــــده

من متخصص خراب کردن سورپرایز هستم. چون خودم ازش خوشم نمیاد فکر می کنم که بقیه هم دوست ندارن
اینجوری حساب کرده بودم که تا از بیمارستان می رسی خونه من theme اینجا رو آبی کرده باشم و یه چیزی راجع به تولد بنویسم که وقتی بعد از نهار و ماچ و بوسه ی مامان اینها میای یه سر به بلاگ بزنی کلی سورپرایز شی
نمی دونم چرا به خودت هم گفتم برنامه ام رو :))))

خلاصه؛ تولدت مبارک. خوش اومدی
منتظرت بودیم.

شیش

وقتی بچه ای همه چی به نظر ساده میاد. می دونی یه وقتی قراره بری مدرسه. یه وقتی دانشگاه قبول میشی. یه وقتی عروسی می کنی. یه وقتی بچه دار میشی. همه چی ساده و منظم و به جا. حتی سن احتمالی این اتفاقا و تعداد بچه هاتم می دونی. ولی هرچی سنت بالاتر میره همه چی پیچیده تر میشه. هیچی آسون به دست نمیاد و یه چیزایی هیچ وقت به دست نمیان. اتفاقا تمایل خاصی به سروقت نبودن پیدا می کنن. درنهایت تو همیشه داری میدوئی که به خواسته هات برسی. اگه برسی. و اون جدول زمان بندی بچگی؟.. معلوم نیست کی باد زده از رو دیوار پرتش کرده پایین.
یه دوره ای دوست داشتم پیر بشم. دوست داشتم پای چشمم چروک بیفته و نوه هام دورمو بگیرن. غیر از این دوره که قطعن دچار تاب ورداشتگی مغزی شده بودم دیگه هیچ وقت دلم نوه هامو نخواست. توو سیزده و نیم سالگی اولین موی سفیدو قاطی موهام پیدا کردم و شروع کردم به زار زدن که چرا پیر شدم!.. مامان دلداریم داد و من بدون اینکه چندان قانع شده باشم فین فین کنان اون تار موی سفید رو صفحه اول دفترخاطراتم چسبوندم و زیرش با آب و تاب نوشتم: اولین تار موی سفید من در سیزده و نیم سالگی. بعد از اون دیگه زیاد غصه پیر شدن رو نخوردم. تا بیست سالگی. تا سال های بیست و چند و بهترین بودن و شمع هایی که سال به سال تند و تند فوت میشدن. تا پارسال موقع انتظار مهمونای تولد رو کشیدن که یه عکس با خواهرم گرفتم و به عکسه نگاه کردم و بهت زده شدم. یهو حس کردم خیلی پیرم. بدیهیه که عکس رو فورن پاک کردم ولی بهته با من موند تا وقتی مهمونا رسیدن و دیگه وقت غصه خوردن نداشتم.. تا مقایسه کردن الان با شیش و نیم سال قبل. تا شنیدن «پیر شدیا..» از دهن دوستات و لبخند زدن که ندونی واقعن میگن یا دارن اذیتت میکنن. تا کرم دورچشم رو منظم و باوسواس زدن. تا دست کشیدن لای موهای بالای گوش و درخشش تارهای نقره ای رو دیدن و به این نتیجه رسیدن که زیادتر از اونه که حوصله کنی بشمریشون و فک کنی دوباره باید رنگ کنی موهاتو. تا دست کشیدن روی جای اخم بین دوتا ابرو. تا درد زانوی قدیمی موقع خستگی که هی به خودت بگی من پیر شم آرتروز زانو باهامه. خلاصه که بله. آدمیزاد غصه میخوره. وسط این سال های طلایی بیست و چند، عمیقن دوست دارم زمان متوقف شه و نمیشه. عوضش تازه در ابتدای راه خواسته های بلندپروازانه دیگه دست از وابستگی به عدد بیست میکشی و فک می کنی اون ور سی سالگی هم میرسی بالاخره و دنیا تموم نمیشه. عوضش با بزرگ شدن خودت حال هم میکنی و مقایسه که میکنی خودتو با آدم نارس سال های قبل، از پختگی و جا افتادگی لذت هم می بری. توی آینه نگاه می کنی و تصمیم میگیری کم تر اخم کنی. اینجوریه. وقتی نشه چیزی رو عوض کرد، همیشه یه راهی واسه کنار اومدن باهاش پیدا میشه.

نداریم

gp

عکس دست جمعی نداریم.
من وقتی کسی رو دوست داشته باشم از خودش تک و تنها عکس می گیرم. حالا می خواد برام ژست بگیره، شکلک در بیاره، سیخ واسته یا بوس بفرسته. اون می شه عکسش برای من!
اگر هم بخوام با کسی عکس داشته باشم، کنارش وا می ایستم، دستم رو می اندازم دور شونه اش، دور کمرش یا دور تا دور بدنش؛ دوربین رو میدم به یکی می گم : می شه یه عکس از ما بگیرین؟
اینجوری بعدا اگه دلم براش تنگ بشه به عکس دو نفره مون نگاه می کنم. اینجوری هر خاطره ای که دلم بخواد یادم میاد. اینجوری وقتی عکس تکی اش رو نگاه می کنم می دونم که این ادا رو فقط واسه من در آورده. اینجوری خیلی خوبه.
وقتی گوشه ی یک عکس دست جمعی وا می ایستی، آخرش می شی یه بازی. «اگه تونستی من رو توی این عکس پیدا کن»
وقتی خودت می خوای برای کسی یه بازی باشی، تقصیر کسی نیست که جدی گرفته نشدی.

عکس دست جمعی نداریم.


..
.

وابستگی نداریم.
اگه هرروز بری از یه رستوران خرید کنی، اگه هرروز با یکی صحبت کنی، اگه وقتی معذب میشی دستهات رو مشت کنی و دوبار مشت راستت رو بکوبی روی چپی و یکبار مشت چپ رو بزنی روی مشت راستت، اگه سین و شین کسی گاهی میزنه و گاهی نه و تمام مدتی که حرف می زنه حواست به اینه که ببینی توی کدوم کلمه سینش می زنه و حرفش که تموم شد بپرسی چی؟

بچه های صاحب رستوران بهت وابسته می شن. شاید باباشون هرروز که میره خونه تعریف کنه : بچه ها اون آقاهه دوباره تومد. اینبار یه بارونیه قهوه ای پوشیده بود. باز هم داشت با موبایل حرف میزد و از بیرون مغازه اشاره کرد که همون همیشگی رو می خوره… و بچه ها توی دلشون قند آب بشه که این غریبه ی مرموز کیه؟

اون آدم به خودت و حرفهات وابسته می شه. اگه یه روز باهاش حرف نزنی تو دلش می گه: چی گفتم که دلخور شده؟ نکنه براش اتفاقی افتاده. شاید منتظر اینه که امروز من سر صحبت رو باز کنم. نکنه اگه من بهش زنگ بزنم دلزده بشه؟ نکنه دیگه باهام حرف نزنه.

مغزت به مشتهات وابسته می شه. حالا اگه دست کسی رو که دوست داری توی دستت گرفتی و داری آروم گوشه ی ناخن هاش رو با انگشت شصتت نوازش می کنی و ازت بپرسه اگه جز من کس
دیگه ای داشتی، بازهم پیش من می نشستی؟ و تو تا دستهایت رو مشت نکنی هیجان ذهنت آروم نمی شه که جواب مناسب رو بدی. مکث کردنت رو به بدترین شکل ممکن تعبیر می کنه و تو می مونی و انگشت شصتی که شبها قبل خواب می خاره. اون هم به گوشه ی ناخنش عادت کرده بوده.

وابستگی نداریم


..
.

سنم که کمتر بود، خیلی حرفی برای گفتن نداشتم. اما می نشستم و ساعتها تایپ می کردم و پاک می کردم و سرگرم بودم.
الان خیلی حرف برای زدن دارم. تقریبا همه ی پست هام نصفه کاره می مونه. مثل همین یکی. چون دیگه حوصله ی گفتن ندارم.
می دونم که اگه اینبار ول کنم دیگه نوشتن رو به طور کامل می گذارم کنار.
حوصله نداریم دیگه. ایده می دونه

573

درسته که ما همیشه دنبال «پیک» ها می گردیم. دنبال اوج. دنبال اون بالای بالا. ولی با این حال من هیچ وقت خود اون اوج رو دوست نداشتم. همیشه قبلش بهتره. بهترین، نه خود لحظه ای که براش ثانیه شماری کردی، بلکه دقیقن قبل از اونه. قبل از شروع مهمونی. قبل از شروع سفر. قبل از رسیدن به مقصد. خیلی نزدیک اما نه خودش. اونجاست که لذت بخشه. اونجاست که بی دغدغه ست. وقتی به پیک برسه، دنباله اش سرازیریه. دنباله اش تموم شدنه. این جوریه که من شب یلدا رو هم یکی از همین پیک ها می دونم. منی که عاشق زمستونم و از طرفی عاشق روزای زود-شب-شونده و تاریک پاییز، شب یلدا واسم یه پیک بزرگه. یه پاییز تاریک و شب دراز که بعدش آدمو میندازه توی سراشیبی زمستون. و حالا از وسط این پیک براتون می نویسم.
پاییز خیلی زود گذشت. زمان زود می گذره. زمان برای من همیشه زود می گذره و وقت همیشه داره از دستم فرار می کنه. بحران های مقطعی همه فکر و ذکر آدم رو مشغول می کنن و تو انگار هیچی از روزات نمی فهمی و هر از گاهی به عقب نگاه می کنی و راه درازی که طی شده و هیچی که نفهمیدی و هی آه می کشی که حیف. زمان زود می گذره و احساس می کنم هر چی جلوتر می ریم، بیش تر هر کدوم از آدمای نزدیکم میره سراغ زندگی خودش. همیشه انقدر انعطاف پذیر بوده ام که از تغییر نترسم. ولی این همه که راه هر کی به یه طرفه و این همه که آینده پخش و پلاست، گاهی می ترسونتم. کاریش نمی شه کرد.
چقدر در هم بر هم نوشتم. اعتراف می کنم ذهنم هم به همین آشفتگیه در همین لحظه. ضمن این که همه اش نگاهم به ساعته و نصف حواسم به اونایی که بیرون اتاق منتظرمن تا بهشون ملحق شم تا این پیک بزرگ رو با هم تموم کنیم و بیفتیم توی سرازیری.
می دونم که ازم انتظار پایان منسجم ندارین. پس برین به پیک تون برسین.