لال

ظهر بود و من خسته و گرسنه رو تختم دراز کشیده بودم تا خواهرکوچیکه از مدرسه اش برگرده با هم ناهار بخوریم. وقتی بالاخره اومد، از همون جا توی راهرو داد زد: «ایییده، باورت نمی شه چی شده.. . حتی می ترسم تعریفش کنم!»جمله اش که تموم شد رسیده بود به اتاق من. من راستش نه ترسیدم با این حرف، نه هیچ چیز دیگه. فقط تو همون حالت خسته و بی رمق خودم، بر و بر نگاش کردم. گفت: «دوستم می گه خونه همسایه امونو دیشب دزد زده. همه چیو برده.. و یه چیز دیگه.. » مکث می کنه و ادامه می ده: «مامان یکی از دوستام، جسد یه زن ِ بدون سر رو دیده که سر کوچه اشون افتاده بوده..» . منتظر واکنش من شد. من با چشم های گرد شده نگاهش کردم و همون لحظه به این فکر افتادم که مامان دوستش که نه، اما احتمالاً دوستش آدم خالی بندی هست. از اون حرفا زده که بچه ها که دور هم می شینن، واسه جلب توجه و حرف کی جالب تره و داستان کی ترسناک تره تعریف می کنن. بعد یه لحظه فک کردم : اگه راست باشه؟
هیچی نگفتم. خواهرکوچیکه گفت: «ایده.. من می ترسم..» .
بازم هیچی نگفتم. یهو از خودم حالم به هم خورد که همچین خواهربزرگه ی بیخودی ام. که خواهرکوچیکه می ترسه و من هیچی ندارم بگم آرومش کنم. که ما تجربه ی تلخی رو توی کم تر از یه سال داشتیم که این همه ترسو شدیم و من الان باید کاری کنم که یاد بگیره قوی باشه و مهم نیس خود ِ من چه قدر می ترسم گاهی. چه قدر فک می کنم بسه دیگه. ما بدبختیه رو کشیدیم، دیگه نوبت ما نیست. بعد فک می کنم که دیگه نوبت ما نیست؟.. و.. و.. و.. . گفتم » خب.. به هر حال.. جنایت همه جا وجود داره.. مهم اینه که آدم بتونه خودش رو حفظ کنه و از خطر دور نگه داره.»
آخ.. چرت و پرت محض. قانع کننده نبود. اصلاً. می دونم. جوابی نداشتم بدم. غلت زدم.