یویو

من زندگی رو سینوسی می بینم و فکر می کنم این بدیهی ترین جنبه زندگی باشه. بدیهی و تلخ. گرچه خیلی ها سعی کردن کمکم کنن و من رو از این دید خلاص کنن و خودم هم خیلی باهاشون همکاری کردم؛ اما هرگز نتیجه ای به دست نیومد. مثلاً بهم گفتن زندگی و اتفاقاتش رو در بازه های بزرگ تر (یا شاید هم کوچیک تر) در نظر بگیرم تا این طوری سهم سینوسی بودنش کم تر بشه. همون طور که می بینید واقعاً راهکار مناسبی نبود و نه تنها روش، بلکه دلیل و منطق ِ این راهکار رو هم نمی تونم به خاطر بیارم.

این رو گفتم تا بحث شباهت آدم ها به یویو رو مطرح کنم. از اون جایی که طبق چند خط بالا، زندگی سینوسی پیش می ره، در نتیجه از ما آدم ها هم موجوداتی سینوسی ساخته که من اسمش رو می ذارم یویو. گذشته از مسائل فیزیولوژیک که به تنهایی می تونه یه آدم رو به یویو تبدیل کنه، مطمئن هستم که در حقیقت مجموعه ای از عوامل اجتماعی و فرهنگی و جسمی و روحی و .. هستن که از ما یویو می سازن. حالا تصور کنین یه جامعه رو پر از یویو. یعنی پر از آدم هایی که انگار در حال ارتعاش با دامنه های مختلف هستن. پیچیده نیست؟ خیلی پیچیده است. هر کس در یه نقطه ای از مسیر. هر کسی با یه سرعت متفاوت در حال حرکت. یکی در حال رفت. یکی در حال برگشت. یکی در اوج. یکی در فرود.
این جوریه که ارتباط برقرار کردن با آدما آسون نیست. شناختشون آسون نیست. درک کردنشون آسون نیست. هماهنگ شدن باهاشون آسون نیست. یه وقتی هست که تو در اوجی و نزدیک ترین آدم بهت، داره پایین ترین نقطه رو رد می کنه. شما هیچ درکی از هم نمی تونین داشته باشین. (تازه اگه صداتون به هم دیگه برسه با وجود این همه فاصله). 
من فکر می کنم دشواری ارتباط برقرار کردن، واقعاً یه همچین فلسفه ای پشتش داره. باید یه مدت زمانی بگذره تا از الگوی یویویی هم دیگه باخبر بشیم. نمی دونم امکان هماهنگی دو یویو با حرکت های مختلف، به مرور زمان وجود داره یا نه. یعنی نمی دونم امکان داره این درک صد در صد متقابل ایجاد بشه یا نه. نمی دونم در این صورت باید یکی، الگوی دیگری رو در پیش بگیره یا هردوشون به یه حالت میانگین رو میارن. اما تا وقتی به همچین حالت عالی ِ دور از ذهنی برسیم، می تونیم به دیدارهای کوتاهمون دل خوش کنیم. وقتی هر از گاهی، توی مسیرهای جداگانه مون، در یک نقطه به هم می رسیم. 

تقدیم به تو که بهش می خندی، اما ته دلت باورش می کنی*

سیب تحت تاثیر ونوس (سیاره ی عشق) است. با آن می توانی به پاسخ مسائل احساسی ات برسی.

.

سیب بر می دارم. می گه «چه انتخاب خوبی». می پرسم «چطور؟» و اون بی جواب از اتاق می ره بیرون و با یه کتاب برمی گرده. بهم می گه سیبمو تا آخر بخورم و بعد هسته اشو کف دست چپم بذارم و دست  راستمو روی دست چپ. کتاب رو جلوم نگه می داره و ازم می خواد همزمان با تکون دادن دستم، وِرد مخصوص رو بخونم. شروع می کنم به خوندن.

دانه ی سیب، دانه ی سیب درخت سیب

به من بگو عشق واقعی من کجاست

شمال، جنوب، خاور یا باختر

دانه ی سیب دانه ی سیب بگو کجاست. وسط خوندن ورد مخصوص می خندم و این خنده ی ریزریز و کنترل شده تا آخرین کلمه ی ورد با منه. دستمو باز می کنم و به جهتی که هسته ی سیب نشون می ده نگاه می کنم. سریع هسته رو بر می داره و در حالی که به نظر میاد رنجیده باشه می گه «نه.. شوخی بردار نیست عزیزم.. باید بهش ایمان داشته باشی تا به جواب درست برسی».

می خندم. بی قید و بندانه.

.

اگر شمعی با شعله ی آبی بسوزد، نشان می دهد که روحی در اتاق است.

.

بُر می زنم و می چینمشون.. اول تو چهار ردیف و بعد دو ردیف و بعد همشونو یه جا می گیرم دستم. هنوز به نتیجه نرسیدم که جمله ی «فال.. فقط درصدی!»  زودتر از خودش وارد می شه. بی توجه به این که داره فالمو خراب می کنه، ورق ها رو می ریزه به هم و چند بار بُر می زنه. ازم می خواد نیت کنم. بعد چهار تای اول رو کنار هم می چینه و چهار تای بعد رو روی قبلیا. قبلیا رو جا به جا می کنه و بعدیا رو می چینه و همین طور ادامه می ده تا این که بالاخره می گه «شصت و سه.. زیاد امید نداشته باش. حالا نیتت چی بود؟»..

.

اگر اشک های شمع به شکل گل درآیند، معنایش این است که غریبه ای را ملاقات خواهی کرد که عاشقت خواهد شد.

.

دو ورق با عکس سیاه رو کنار میذارم و باقیشو که یه ده ِ خشت روشه میذارم روی ورق هایی که تو دست چپم نگه داشتم. همون طور که روی زانو نشسته ام رو قالیچه ی قرمز کف اتاق و یه کمی خم شدم رو ورق هایی که دو دسته می کنمشون، فک می کنم کاش قبلش یه دور دیگه هم بُر می زدم یا دو دور دیگه.. شایدم سه دور؟.. با هر بار بُر زدن نتیجه ی فال عوض می شه. پس.. اصلاً فایده اش چیه؟

وقتی برمی گرده به اتاق، سر بلند نمی کنم. می پرسه «چرا رفتی؟». در حالی که حواسم به عددهاییه که جلوی چشمم عوض می شن و من دنبال دو تا یه شکلش که درست پشت سر هم تکرار شن می گردم، حدس می زنم تکیه داده باشه به کمد. جواب که نمی دم می پرسه «دیگه بازی نمی کنی؟». شاید دستش هم چند لحظه نشونه رفته باشه طرف صفحه ی تخته که نیمه کاره وسط اتاق رها کردیمش و مهره هاش موندن بلا تکلیف.

– فکر کردم تلفنت خیلی طول می کشه.

– حالا که زود برگشتم.

– الآن فالم تموم می شه.

– فال می گیری؟ با کی؟

به لحنش واکنش نشون نمی دم.

– تو.

صدای تق تق میاد. چیزی می گه که نمی فهمم و در جواب با حواس پرتی سری تکون می دم که خودمم نمی دونم معنیش چیه. حواسم جمع ورق هاست. نگاهم ثابت می مونه روی دو تا دو، دو تا بی بی و دو تا هفتی که نتیجه ی فاله: دودلی.. نفر سوم.. خبر.

نه پیراهن نخیم اون قدرها بلنده و نه قالیچه ی قرمز اون قدرها نرم. به زانوهای قرمز شده ام نگاه می کنم. فوتشون می کنم. سر بالا میارم که بگم «بُرد با منه». حرفم معلق می مونه تو هوا. اتاق خالیه و یه ستون کج و معوج از مهره های تخته روی میز توالت خودنمایی می کنه.

*صاحب جمله: شرمین نادری.

سُـنت

چرا فکر می کنیم فرایند «سینه به سینه گشتن» منقرض شده؟ هیچ هم منقرض نشده. بهش گفتن فرندز ببینه. دید. تمومش کرد. بهم گفت فرندز ببینم. دیدم. تمومش کردم. به نفر بعدی گفتم ببینه. دیدش. دیروز تمومش کرد. حالا منتظرم به نفر بعدی منتقلش کنه. همین. این یعنی سینه به سینه منتقل کردن. فرقش با گذشته ها اینه که قبلاً مردم یه چیزی رو می پذیرفتن، صرفاً چون از پیشینیانشون بهشون رسیده بود. حالا اما این فقط کافی نیست. چند تا جمله ی زیرکانه-هوشمندانه-هوس‎انگیز لازم داری تا طرف مقابل رو ترغیب کنی و سنت رو ادامه بدی.

567

وقت هایی که کسی درکم نمی کند و من حداقل به دید خودم فکر می کنم که دارم درکش می کنم، لحظات باشکوه و در عین حال غم انگیزی‌ست.
ادامه دادن به این درک یک طرفه در سکوت، بزرگ ترین فداکاری‏ ست که سراغ دارم.

566

عادت تازه ای پیدا کرده ام. زود به خواب فرو رفتن. از وقتی روی تختم جا به جا می شوم تا وقتی که به خواب بروم، زمان خیلی خیلی کوتاهی طول می کشد. شاید کم تر از یک دقیقه. شاید در حد چند ثانیه. البته این حدس خودم است چون هیچ آدم ِ آن قدر بیکاری پیدا نشده است که وقتی می خواهم بخوابم بیاید کنارم باشد و یک نگاهش به من باشد و نگاه دیگرش به ساعت تا بفهمد حدس من تا چه حد درست است. فکر نمی کنم چنین آدم بیکاری هرگز پیدا بشود. چون معمولاً چیزهایی که برای من جالب هستند، برای اطرافیان من در کم ترین حد اهمیت و جالبیت قرار دارند. مثل همین فاصله ی زمانی. مثل افتادن سایه ی دیوارها روی سرامیک های تازه شسته شده. مثل بوی هوای خشک و تازه ی بعضی صبح ها. مثل دژاوو. مثل خیلی از بازی ها. مثل پیدا کردن شباهت بین چهره ی دورترین و بی ربط ترین آدم ها. مثل ذهن بی موج که برای من همیشه دست نیافتنی‏ست. مثل ترجمه ی حرکات ظریف یک آدم؛ وقتی هیچ کس و حتی خودش آن قدرها حواسش نبوده است. و خیلی چیزهای دیگر. آن قدر برای کسی مهم نبود که من دیگر زحمت حرف زدن راجع بهشان را هم به خودم نمی دهم. می دانم یا شنیده نمی شوند، یا درک نمی شوند یا با یک جواب حواس‏پرت مواجه خواهم شد.. . این شد که کم کم دارم عادت شــِـر کردن افکار و احساساتم را هم ترک می کنم. با این که این همه عاشق شر کردن بوده و هستم. چون همین مفهوم شــِـر کردن هم رفته جزو یکی از آن «مثل» های بالا. این شد که کم کم دارم فکر می کنم برای خودم نگه دارم همه چیز را. فهمیدم این کاری است که همه می کنند و من هم مجبورم. مثل یک صف طولانی که همه به نظم، پشت سر هم در آن ایستاده بوده اند و من مدت مدیدی یک قدم به سمت چپ، بیرون صف ایستاده بودم. با پافشاری. با «بیایید یک قدم این طرف تر؛ باور کنید خوش می گذرد». هیچ کس باور نکرد. همه منظم در صف ایستاده بودند و زیرچشمی مرا نگاه می کردند. حالا من هم دارم به صف بر می گردم. دیگر خبر از بی نظمی نیست. شدیم یک صف منظم. مثل خط کش. خیالتان راحت.