اتوبوس مدرسه

یه شبی بود که من داشتم کتاب «اتوبوس مدرسه» ی مری ک. هریس رو می خوندم. نیمه ی دوم کتاب بودم. جایی که بچه های مدرسه داشتن واسه برگزاری جشن کریسمس تو مدرسه برنامه ریزی می کردن و قرار بود هر کدومشون یه گوشه ی کارو بگیره. حدس می زنم اون جایی بودم که بحث پخت شیرینی و کیک واسه جشن بود. صندلیمو کج کرده بودم و از پشت تکیه داده بودمش به کمد سرتاسری اتاقم. همون جوری که عادت داشتم اون موقع ها و همیشه ته دلم نگران پایه ی صندلی بودم که یهو بزنه زیر تحمل کردن فشار و بشکنه. چون بلد نبود خم شه. شاید بهتر بود جای غصه خوردن بهش خم شدن یاد می دادم. به هر حال من در این شرایط بودم که یهو زلزله اومد. البته خاصیت زلزله همین یهویی بودنشه. ولی دوست دارم تاکید کنم که بفهمین چه قدر ناگهانی اومد تو خلوت من و باعث شد کمدهای بالایی که درشون نیمه باز بود شروع کنن به تلق تلق. من مث هر وقت که زلزله ای میاد رنگم پرید و فک کردم دارم خواب می بینم. مث همه ی وقت هایی که فک می کنم اتفاق بدی که داره سرم میاد در واقع تو خوابیه که دارم می بینم. با ترس و لرز دوییدم رفتم تو هال. بابا و مامان آروم و عادی نشسته بودن و تلویزیون می دیدن. انگار نه انگار. انگار تو یه سیاره دیگه نشسته بودن. بابا یه نگاهی بهم کرد و گفت «رنگت چرا پریده؟ انقدر جونتو دوست داری؟». و من جوابی نداشتم بدم. همون لحظه بود که از خواب بیدار شدم. زلزله تموم شده بود و خواب از سرم پریده بود. با دست هایی که هنوز می لرزید برگشتم به اتاقم. صندلیمو کجکی تکیه دادم به کمد سرتاسری اتاقم و خوندن اتوبوس مدرسه رو ادامه دادم. اون جا، بچه ها هنوز داشتن در مورد این که کی واسه جشن شیرینی و کیک بیاره ، برنامه می ریختن.

داستان جیرجیرکی که به فلسفه ی زندگی شک داشت

یکی از سخت ترین لحظه های زندگی وقتیه که مجبور باشی یه حقیقت جدید رو قبول کنی. فکر کن تا حالا به یه چیزی باور داشتی که درست هم بوده؛ ولی زمان می گذره و قرار نیست تا ابد چیزی عوض نشه. در بهترین شرایط هم، واقعیت های زندگی می تونن جاشونو به حقیقت های جدید ِ خوشایندتری بدن. این «کنار اومدن با واقعیت های جدید زندگی»، معمولاً فرایند پوست اندازی ِ نفس گیری از آب در میاد که باید سعی کنی از پسش بر بیای. یا از پوسته ای که باهاش زندگی کردی بالاخره بیرون میای و جون سالم به در می بری، یا پوسته ی قدیمی انقدر حبس نگهت می داره که جونت دربیاد. سخت تر از اون، وقتیه که بدون این که آمادگی قبلی داشته باشی، این حقیقت تازه جلوت ظاهر شه و بگه «من این جام! نمی خوای ازم دعوت کنی بیام تو؟».. .
اولین باری که دچار این پوست اندازی ناگهانی شدم، سیزده سالم بود و حقیقتی که داشت خودش رو به زور وارد زندگیم می کرد، «بزرگ شدن» بود. غیر از اتفاق های فیزیولوژیکی که تو بدن یه بچه ی سیزده ساله می افته و به اندازه ی کافی درگیرش می کنه، تغییر انتظارات ِ–تا حدی ناگهانی- اطرافیان از بچه هه هم واسش حسابی گرون تموم می شه. شاید بعدها از اون روزای عجیب و پر ِ تنهایی و از اون حس «جدا افتادن» وحشتناکی که تجربه می کردم نوشتم. از این که به معنای واقعی کلمه متنفر بودم از بزرگ شدن. که دوست نداشتم از یه روزی به بعد، با خواهر کوچیک ترم فرق داشته باشم. که اصلاً اصلاً دلم نمی خواست زمان بگذره. که دوست نداشتم رو من جور دیگه ای حساب کنن. هاه.. گاهی وقتی بهش فکر می کنم دلم واسه خود ِ تنهای اون روزهام می سوزه! به هر حال به هر جون کندنی بود از پوسته ی فکرای کودکی و دوره ی کهنه شده ی زندگیم بیرون اومدم و پریدم به دوره ی جدیدی که مث سرازیری منو پیش بُرد.
پوست اندازی، ناگزیره و ما برای ادامه ی بقا مجبوریم بارها و بارها بهش تن بدیم. ما هر روز که می گذره برای پوسته ای که توش زندگی می کنیم بزرگ و بزرگ تر می شیم و چند وقت یک بار، موقعش می رسه که پوسته ی تنگ شده رو دور بندازیم. حقیقت انکار نشدنی از راه می رسه و صبورانه محاصره ات می کنه. می دونه که تو دیر یا زود تسلیم خواهی شد. دیر یا زود. تسیلم خواهی شد.
اتفاقی که این روزا دارم از دور بهش نگاه می کنم باعث می شه احساس کنم دارم به یه ایستگاه پوست اندازی دیگه نزدیک می شم. اونم به قدر پوست اندازی سیزده سالگیم منو می ترسونه. درست مث سیزده سالگی دوست ندارم زمان بگذره. دلم نمی خواد فاز جدید زندگی خودش رو بهم بقبولونه. دلم نمی خواد بزرگ شم. روزا دارن خیلی سریع می گذرن. به طرز لجبازانه ای نمی خوام دهه ی شیرین دوم زندگی تموم شه. مگه چه قدر مونده تا تموم شدن این دوره ی تحصیل هفت ساله که یه عمری همه آرمانمون بود؟ و این منو می ترسونه. مگه چه قدر مونده از با هم بودن های بی دردسر ِ بی مشغله ی این روزا؟ از تصمیمای آنی، تجربه های جدید، خراب کاری های بی سرزنش، حرف های خودمونی، داستان بافی های بی ته، سر به هوایی و بی مسئولیتی نسبیمون؟ و اینه که منو می ترسونه. «م»، اولین دوستمون بود که تو لباس عروس دیدیمش و بدرقه اش کردیم. دیشب «م» وسط همه ی اون صدا و آهنگ و خنده و تبریک و آرزوی خوش بختی های پی در پی، پوسته ی قدیمیش رو ترک کرد و به سمت زندگی جدیدش رفت. جایی که ما توش جایی نداریم. هر چه قدر هم که خودش تلاش کنه. هر چه قدر هم که ما بخوایم. مگه چه قدر مونده تا شب عروسی دوست دوم و سوم و چهارم و..؟ چه قدر مونده تا «ن» و «مر» که تو بهترین لحظه های زندگیم با من بودن، پوسته های قدیمیشون رو ترک کنن و بیفتن تو سرازیری زندگی جدید؟ و اینه که منو می ترسونه. من می ترسم و درست مثل وقتی سیزده سالم بود دلم می خواد تا جا داره بچسبم به پوسته ی قدیمی که بهش عادت کردم. تا وقتی حقیقت انقدر بهم نزدیک شه که گرمی نفسش رو روی صورتم حس کنم و تسلیم جویانه بهش لب خند بزنم.

اسباب کشی

به ل عزیز

این ترم هم داره تموم می شه و من به زودی می رم خونه

کم کم نوشته هایی رو که اینجا یا هرکجای دیگه داشتم رو منتقل می کنم به بلاگ خودم. همون جوری که قول دادم

خیلی دلم می خواست اینجا رو مثل بلاگ خودم بدونم و با خیال راحت و اعصاب آروم بنویسم, اما نشد! قرار بود بشه. اما خوب…

مثل قدیمها حوصله ی بحث و تلاش برای چیزهای کوچیک رو ندارم.

ترجیح می دم فرار کنم.

اگه بتونم چیزهایی رو که دارم رو هم با خودم می برم! اگه نتونم, ولشون می کنم

فکر کنم دارم پیر می شم

صبا

Loser

همین که از یادآوری یه برهه ی زمانی فرار کنی و ترجیح بدی دور بزنیش انگار که هرگز اتفاق نیفتاده، کافیه واسه این که بهت ثابت شه قد یه برش، از زندگیت دزدیده شده. اون یه برش کیک اسفنجی مُربا-تمشک-دار منو پس بده. می خوام با دو قُلُپ آخر شیرکاکائوی خنکم بخورم. لطفاً.

Ice Field

آدم ها دو دسته اند:

اون هایی که از فشار دادن قاشق تو ظرف بستنیشون و نگاه کردن بستنی آب شده ای که از چند گوشه مث چشمه ی آب زیرزمینی می زنه بیرون و نرم و بی عجله ولو می شه روی بستنی های هنوز تو ژست، لذت می برن؛

اون هایی که بـِر و بـِر نگاه می کنن و لذت نمی برن.