It’s the End of the World

.Cristina: You have a feeling

.Meredith: Yes

?Cristina: Okay, what kind of feeling

.Meredith: Like I might die

Cristina: Today? Tomorrow? In 50 years? We’re all going to die eventually. Now we’re late! Let’s go

Meredith: Cristina. C’mon

.Cristina: This is me being supportive

?Meredith: Really

.Cristina: Yeah, fine, I’m totally supportive. Go

Meredith: OK. The man I love has a wife and then he chooses her over me. And that wife takes my dog—OK, she didn’t take the dog, I gave it to her, but I didn’t mean to give it to her, I meant to give it to him—but that does not change the fact that she’s got my McDreamy. And my McDog. She’s got my McLife! And what have I got? You know, I can’t remember the last time we kissed. ‹Cause you never think the last time is the last time, you think there’ll be more. You think you have forever, but you don’t. Plus my conditioner decided to stop working and I think I have brittle bones. I just-I just need something to happen. I need a sign that things are gonna change. I need a reason to go on. I need some hope. And in the absence of hope, I need to stay in bed and feel like I might die today

Grey’s Anatomy – S02 E16

Beast of Gévaudan

هیولای فیلم » برادری با گرگ»  اینه

اگه فیلم رو دیدین که می دونین چی می گم و کلی هم متشکر هستین که عکسش رو می بینین و چشمهاتون اندازه ی نعلبکی شده

اگه فیلم رو ندیدین هم که دیگه لازم نیست ببینین. قراره تو کف این موجود باشین که من بهتون نشونش دادم و فیلم رو خراب کردم

می مونه چند صحنه «مونیکا بلوچی»؛ که ارزش نداره دو ساعت فیلم رو واسه هشت ثانیه دیدن مونیکا تحمل کنین. به جاش برین ماتریکس ببینین

نصف شب یه روز عید

صبا

روزنامه


کلید رو تو قفل چرخوند و هنوز تو نیومده پرسید : روزنامه رو خوندی؟ میدونستم منظورش از روزنامه صفحه ی حوادث روزنامه ی ایرانه! عادت کرده بود که هرروز, روزنامه ی ایران رو به خاطر صفحه ی حوادثش بخره. اوایل خیلی سعی کردم منصرفش کنم؛ براش از مجلات زرد گفتم و چرت و پرت هایی که توشون چاپ می کنن و به خورد ملت می دن. ولی بالاخره یه روز فهمیدم که بحث کردن باهاش بی فایده ست. مثل همه ی زنها آخرش کار خودش رو می کنه. بعد از گذشت یکی دو سال حالا دیگه جزوعادتمون شده بود؛ اون صفحه ی حوادث رو می خوند و من هم یه نگاهی به صفحه ی ورزشش می انداختم , بعضی وقتها هم جدول و اگه داشت سودوکو اش رو حل می کردم

*

لباسش رو عوض کرد. از پاکت روی میز جلوی تلویزیون 2 تا سیگار در آورد و یکی اش را داد به من. دکمه ی دستگاه چایی درست کن رو فشار داد و روزنامه به دست روی کاناپه ولو شد

جاسیگاری رو نزدیک کشیدم و کانال رو به دنبال تکرار سریال های دیشب عوض کردم. تو خونه فقط من تلویزیون نگاه می کردم. زنم از روزی که برادرش توی تصادف فوت کرد دیگه کاری به کار تلویزیون نداره. اون روز ساعتها گریه کرد و کنترل به دست, دنبال یه برنامه ای می گشت که بتونه برادرش رو بهش برگردونه؛ و اگر نه, حداقل دردش رو آرومتر کنه. تا اینکه بالاخره نتیجه گرفت :«هیچ وقت اون چیزی که می خوای رو پخش نمی کنن. حالا اگه عروسی بابام بود, همه جا عزاداری نشون می داد»

چایی ساز بوق زد. لیوانم رو برداشتم و به طرف آشپزخونه رفتم. در یخچال که درست بسته نشده بود رو چفت کردم و یه جوری که صدام به پذیرایی برسه گفتم : لیوان یا فنجون؟

صدای جیر جیر کاناپه بلند شد. یعنی زنم داره سعی می کنه خودش رو یکجوری که راحته توش جا بندازه. بعد با صدای بلند گفت :« هیچ کدوم. ببین اینجا نوشته یه دانشجوی دیوانه تو دانشگاه شیراز, دستگاه اکسیژن مریض ها رو خاموش می کرده. مثلا میخواسته کمک کنه که زودتر بمیرن. عجیب نیست؟ همچین احمقی قرار بوده یه روزی پزشک بشه.ببین ما جونمون رو دست چه قاتلهایی می سپریم.طرف پنج تا مریض رو تو بیمارستان با قطع کردن دستگاه هاشون کشته. باورت می شه؟ پنج نفر»

از آشپزخونه اومدم بیرون. با چشمهای خیره به من نگاه می کرد و ازم انتظار جواب داشت. شونه بالا انداختم و اجازه دادم این حرکت رو هر جور که می خواد تعبیر کنه. نچ نچی کرد و دوباره مشغول خوندن شد

کنترل تلویزیون رو برداشتم و کانال ها رو عوض کردم. بمبی تو فلسطین ترکیده بود و چند نفر کشته شده بودن, بارسلونا و رئال مادرید داشتن توی یک کانال دیگه سر قهرمانی با هم می جنگیدن, قیمت طلا تکون خورده بود و همه چیز قرار بود گرون بشه, گورخرها برای باز هزارم کنار رودخونه رفتن و تمساح ها به سمتشون حرکت کردن. زنم با پنجه ی پاش زد به پام و گفت: «ببین , تو دانشگاه شیراز چند تا رفیق داری درسته؟ بهتره یه زنگ بهشون بزنی و بپرسی قضیه چیه! بگو از اولش برات تعریف کنن. یالا زنگ بزن»

*

شب زودتر از من به رختخواب رفته بود. ملافه رو تا روی سینه هاش بالا کشیده بود و جاسیگاری رو گذاشته بود روی شکمش و غرق در فکر سیگار می کشید. یک نخ هم برای من گذاشته بود روی میز عسلی کنار تخت. از روزی که قول داده بود که بدون من سیگار نکشه حتی توی خونه, این کار رو نمی کرد! اما من قصد نداشتم قبل خواب سیگار بکشم. با این وضع داغون معده ام ترجیح می دادم یک کم رعایت کنم.

به حلقه های دود نگاه کردم که از هم باز می شدن و به سمت توری پنجره می رفتن و محو می شدن. تلفن رو کشیدم و آی دی کالر رو وصل کردم و خزیدم تو تخت. اون طرف راست و کنار پنجره می خوابید و من سمت چپ, به طرف در.

بی مقدمه برگشت و گفت : « اگه یه کاری ازت بخوام برام می کنی؟ جواب صادقانه می خوام با یه آره و نه گفتن ساده از سرخودت بازم نکن, باشه؟»

گفتم:« حالا اول بگو ببینم چی می خوای. روی «صادقانه» تاکید نمی کردی نمی شد؟»

گفت:« اگه یه روز من فقط می تونستم زیر دستگاه زنده بمونم؛ لطف کن و بیا بیمارستان و 2شاخه رو از برق بکش و تا مطمئن نشدی که تموم کردم نرو؛ باشه؟ اگه این کار رو می کنی الان بگو که خیالم راحت باشه. قبول؟ فقط بیا و اون 2شاخه ی لعنتی رو از برق بکش»

فکر نمی کردم هنوز ذهنش درگیر این ماجرا باشه. سعی کردم با یه جواب بی ربط موضوع رو عوض کنم. گفتم :«ممکنه تا اون موقع هر کدوممون یه ور دنیا باشیم. چراغ رو خاموش کنم؟»

بی خیال نشد. گفت :« خواهش می کنم! هرجایی هم که باشی خبر اینکه من دارم میمیرم بهت می رسه… وقتی شنیدی؛ خودت رو برسون و این کار رو بکن, باشه؟ خیلی برام مهمه- می دونم دیوانگیه ولی اگه الان قبول کنی خیالم راحت می شه»

*

سکوت کردم. به جاش پاشدم پنجره رو بستم. دلم نمی خواست نزدیک صبح که هوا سرد می شه از خواب بیدار بشم. چراغ رو خاموش کردم و برگشتم توی رختخواب. بازم حرفی نزدم. سکوتم رو بد معنی کرد و گفت :« مرسی که قبول می کنی! بیا اینجا رو بوس کن» ؛ و پیشونیش رو نشونم داد

بوسیدمش و شب به خیر گفتم. حوصله ی عشق بازی نداشتم. قضیه ی اون دانشجوی احمق فکر من رو هم مشغول کرده بود. به این  فکر می کردم که اگه من زیر اون دستگاه لعنتی باشم؛ دلم نمی خواد کسی خاموشش کنه… برای اولین بار شاید حس می کردم که زندگی حتی تو اون شرایط هم ارزشش رو داره؛ یه جورایی از اون پسره ی روانی بدم اومد

*

چرخیدم و ساعت رو کوک کردم. شاید فردا من هم یه نگاهی به اون صفحه انداختم؛ اما فعلا باید می خوابیدم. پتو رو تا روی سرم بالا کشیدم و چشمهام رو بستم. پیش خودم فکر کردم که کاش پنجره رو نمی بستم. می تونستم صبح زود که از سرما بیدار می شم اون یه نخ سیگاری رو که برام کنار گذاشته بود رو بکشم.

خسته تر از اون بودم که دوباره از جام بلند شم. فراموشش کردم. چشمهام رو بستم و به صدای نفس های زنم گوش دادم

مبارکه

خوب

راستش رو بخواین خودم می دونم که صاحب اصلی اینجا من نیستم. بلاگ مال ایده ست.  اصلا از اسمش مشخصه. ایده های من. اگه مال من بود می شد صباهای من.

حتی راست ترش رو بخواین باید بگم که سر اینکه من چقدر اینجا مالکیت داشته باشم با خود ایده ساعتها و ساعتها بحث و دعوا کردیم و اگه نمی دونین باید بگم که موقع دعوا؛ ایده واقعا موجود ترسناکی میشه! من اول شروع به دعوا کردم و بعد این رو فهمیدم

از طرف دیگه؛ چند هفته ست ازش خبری ندارم. هیچ سری به اینجا نزده و حتی آنلاین هم نشده. نمی دونم ماجرا چیه اما مطمئنم که کار واجبی داره. وگرنه حتما دوست داشت واسه سالگرد «ایده های من» و یا در تبریک نوروز یه چیزی بنویسه.

خوب؛ درسته که ما اونقدر صمیمی نیستیم که بدونم سرش با مریض ها گرمه یا از اینترنت دلزده شده یا پای یک ماجرای عشقی وسطه که غیب شده, اونقدر دوست هستیم که وظیفه ی نوشتن در مورد اون چیزهایی که گفتم رو به عهده بگیرم

Yeah! that`s what friends do… the show must go on

*

هر چقدر فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه. خیلی وقته قطعه ی ادبی ننوشتم, در وصف بهار و تازگی و این جور چیزها. بهتره بگم که کلا از نوشتن خیلی فاصله گرفتم. کلمات لجباز شدن و باید به زور تو مغزم دنبالشون بگردم و هی تایپ کنم و دوباره از اول بنویسم.

می خواستم از روز اولی بگم که قرار شد دوباره بلاگ بنویسم و ایده بهم پیشنهاد داد که بیام اینجا تا کمکم کنه آخرین زورهام رو بزنم. چون از اون قدیم ها که عاشق نوشتن بودم و تو هر شرایطی راه حلم برای مسائل و مشکلات وبلاگم بود من رو می شناخت.با خودم فکر کردم چه پیشنهاد سخاوتمندانه و جالبی, یه کار جدید… بالاخره یه کاری که تا حالا نکردم و می تونه کلی روحیه ام رو عوض کنه پیدا کردم.

نمی دونم اون به چی فکر کرد؛ ولی می دونم که اوضاع اون جوری پیش نرفت که هرچ کدوم انتظار داشتیم یا پیش بینی کردیم.

و حالا, انگار توی یک چشم بهم زدن, یا حتی سریعتر از این حرفها, یکسال گذشته و من وقتی می خوام در مورد دلتنگی های غروب های دلگیر جمعه حرف بزنم, جایی رو بهتر از اینجا پیدا نمی کنم. یا وقتی نصف شب به سرم می زنه که یه آهنگ قدیمی رو ترجمه کنم صاف میام این تو و صفحه ی «افزودن نوشته ی تازه» رو باز می کنم.

سال جالبی گذشت. می تونم بگم خیلی سخت بود. شهر عوض کردم, خونه عوض کردم, دانشگاه عوض کردم, مقطع عوض کردم و همه ی اینها اینقدر سریع اتفاق افتاد که نتونستم به سختی هاشون فکر کنم. قبل از اینکه خودم رو آماده ی یه پیش آمد تازه یکنم می دیدم که الان وسطش هستم.  وقتی از دور بهش نگاه می کنم این حس بهم دست می ده  که خیلی ترسناک بوده, اما حالا که گذشته می بینم فقط یک سال معمولی بود که گذشت… شعار نیست! نمی خوام بگم «باید رفت توی دهن مشکلات و باهاشون مواجه شد» و از این جور اراجیف. بر عکس؛ فقط می خوام بگم که زود می گذره. کاش اینقدر زود نمی گذشت

من رو ببین!!! باز حواسم پرت شد و سانتی مانتالیسمم عود کرد.

بی خیال

می خواستم بگم «ایده های من» پیر تر شد و می خواستم بگم عیدتون مبارک

*

( این کار رو به خاطر دین به ایده کردم, نه به خاطر اعتقاد به سال تحویل یا عشق به این وبلاگ)

صبا

هفت سین

یه لیوان آب رو ریختم توی شیر جوش. شیر گاز رو پیچوندم و فندک زدم. زیاد طول نکشید تا آب جوش اومد.  پودر ژله رو ریختم توی یه ظرف و با آب داغ مخلوطش کردم و شروع کردم به هم زدن . آخرین جمعه ی سال بود و اواخر عصر. رفتم پشت پنجره و به خورشید نگاه کردم. حدس زدم که حدود یه ساعت دیگه شب می شه. یه گربه ی ساه و سفید از روی سطل آشغال بزرگ توی کوچه پرید پائین و دوید دنبال یه گربه ی دیگه. از کنار مادر و دختر ساهپوستی که نمی دونم تو محله ی ما چیکار می کنن گذشتن.

حس کردم ذرات ژلاتین کامل زیر قاشقم حل شده. یه لیوان آب سرد ریختم به ظرف اضافه کردم و گذاشتمش توی یخچال. قاشق رو لیسیدم و انداختم توی ظرف شویی و مقوای ژله رو برداشتم که بندازم دور. روش نوشته بود, خارج از قسمت یخدان نگه داری شود.

از آشپزخونه اومدم بیرون. فقط من توی خونه بودم و زنم طبق معمول قبل بیرون رفتن, همه ی چراغها رو خاموش کرده بود. ضبط رو روشن کردم و رفتم یه سیگار روشن کردم و توی پذیرایی , روی کاناپه نشستم.  یادم اومد که باید شلوار می خریدم و قول داده بودم که یه سر به مادرم بزنم. صبح قرار بود زود بیدار بشم و ببرمش بهشت زهرا. سالی یکبار یاد امواتش می افتاد و دوست داشت من هم اون یکبار رو همراهش باشم. به قصه هاش در مورد آدمهایی که یه روزی نزدیکانش بودن و الان اون زیر خوابیدن گوش بدم و بالای سر هر قبر, پا به پای خودش فاتحه بخونم و با یه سنگ کوچیک دوبار بزنم روی خاک هر نفر.  هیچ وقت هم نمی خواست از این نقشه های بهشت زهرا بخریم.  از اونهایی که اسم هر قطعه و شماره ی هر سنگ رو توش داره و می تونی کمتر از پنج دقیقه هر کسی رو که می خوای پیدا کنی.  به نشونه های خودش بیشتر اعتماد داشت.

«اها, این جناب سرهنگه… پس یعنی بابات باید سمت چپ باشه. بعد از اون درختها». و بعضی وقتها هم یکدفعه وایسه و بزنه زیر گریه: « این قبر پسردایی منه… پسر دایی قدیر. چهارده سالش بود که فوت کرد. صرع  داشت خدا بیامرز»

سیگارم رو خاموش کردم و رفتم پنجره رو باز کردم تا بوی دود بره. یکی از همسایه ها جلوی پارکینگش و نصف کوچه رو آبپاشی کرده بود و حالا داشت یک سری از وسایل کهنه ی خونه اش رو می گذاشت دم در. ترجیه می داد سال که عوض می شه, تا جایی که پولش می رسه همه چیز رو نو کنه. زن من هم عاشق این کاره. کلا عاشق خرید چیزهایی که داریم و دور انداختن قبلی ها. خیلی وقتها لذتی که از دور ریختن می بره بیشتر از لذت خریدشه. بر عکس من که همه چیز رو نگه می دارم. تا جایی که می تونم سعی می کنم چیزی رو دور نریزم. خونه مون سه خوابه است و هنوز تصمیم نداریم که بچه دار بشیم. من هم یکی از اتاقها رو تبدیل کردم به یک جور انبار. یا به قول زنم سمساری. یه وقتهایی که دلم می گیره میرم توش و به کامپیوتر کهنه, توپ بسکتبال قدیمی, لباس های از مد افتاده و یادگاریهای دیگه ام نگاه می کنم. یا پیپ بابا رو پر از توتون می کنم و سعی می کنم ادای بابا رو توی روزهای اوجش در بیارم. رو صندلی لهستانی بشینم و دود رو آروم از توی دماغم بدم بیرون.

«بابات مرد خوبی نبود» وقتی مامانم این جمله رو می گه یعنی بالاخره قبر رو پیدا کرده. یکبار گفت: « می گن پشت سر مرده حرف نزن. مگه می خواد چیکارم کنه؟ بیاد تو خوابم و اذیتم کنه؟ مگه وقتی زنده بود کم اذیتم کرد و من کم تحمل کردم که الان از این بترسم.» بعد کنار سنگش می شینه و میره تو فکر و فقط سرش رو تکون می ده. بعد کم کم جایی که اسم بابا رو نوشته رو با دست تمیز می کنه و می گه « سیروس فرمان آرا, خدابیامرزدت سیروس. یکسال دیگه هم گذشت و انگار نه انگار که رفتی. امروز فردا عیده. امسال می خوام سوم عید رو بشینم خونه, هرکی می خواد بیاد دیدنم بیاد. بازدید هیچکی هم نمیرم. حوصله ندارم توی این شلوغی ها از این سر تهرون تا اون سرش برم. که چی بشه؟ کدومشون وقتی کارشون دارم پیداشون می شه؟ اون از پسرت. یک ذره محبت نداره. بدتر از خودت می مونه». و انگار نه انگار که من اونجا وایسادم یه نیم ساعتی به اندازه ی یکسال حرف می زنه. بعد هم بهم پول میده می گه خرما بخر پخش کن, هر چند می دونه من با اون پول سیگار می خرم و یا بنزین می زنم.

صدای ضیط رو کم کردم و به زنم زنگ زدم. دردسترس نبود. حتما رفته تجریش از «عمه»  سمنو بخره. به مامان زنگ زدم که عذر بخوام و یه دروغی ببافم. تلفنش رو جواب نداد. هوا داشت تاریک می شد و دلگیر. لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون. پیاده تا ایستگاه اتوبوس رفتم. باجه فروش بلیط تعطیل بود و جز من کس دیگه ای منتظر اتوبوس نبود. به راننده گفتم که بلیط ندارم و به جاش پول می دم. گفت :« اشکالی نداره. برو بشین». روی یک صندلی تکی نشستم و سرم رو به پنجره تکیه دادم و بیرون رو نگاه کردم. پشت چراغ قرمز میرداماد چندتا حاجی فیروز داشتن می رقصیدن و از مردم پول می خواستن. دو سه تا گلفروش خیابونی هم بین ماشین ها می چرخیدن.

راننده رادیو رو روشن کرد. چند دقیقه مونده بود تا اذان و رادیو داشت قرآن پخش می کرد.  رسید به آیه ی «الم نشرح لک صدرک؟» و چراغ سبز شد. یکی از حاجی فیروز ها بهم نگاه کرد و برام دست تکون داد!  من هم در جوابش لبخند زدم. اتوبوس راه افتاد

There’s got to be more to life than this

آخرین روز زندگیم بود

کاش می دونستم چون برای خداحافظی مامانم رو نبوسیدم

بهش نگفتم که چقدر دوسش دارم و چقدر برام مهمه

یا از بابام واسه همه ی حرفهایی که برام زده بود تشکر نکردم

بدون اینکه بدونم همون کارهایی رو کردم که همیشه می کردم

همون روتین همیشگی قبل اینکه سوار اسکیت برم مدرسه

اما کی می دونست که اون روز مثل بقیه ی روزها نیست

به جای امتحان دادن, دو تا گلوله نشست توی قفسه ی سینه ام

*

به من بگو کور, ولی حدس نمی زدم چه اتفاقی داره می افته

همه داشتن می دویدن ولی من هیچ صدایی نمی شندیم به جز…

شلیک تفنگ, خیلی سریع رخ داد

من واقعا اون بچه رو نمی شناختم

هرچند توی یک کلاس با هم درس می خوندیم

.

شاید اون داشت جلب توجه می کرد, یا شاید برای یک لحظه فراموش کرد که کیه

یا شاید فقط نیاز به یه آغوش گرم داشته

هر چی که بود, می دونم دلیلش اینه که

ماها, ماها نسل جوون این ملت هستیم

*

«سوزی» فقط دوازده سالش بود

از هر فرصتی برای اثبات خودش به دنیا استفاده می کرد

با پسرها می گشت و به داستانهایی که اونها تعریف می کردن گوش می داد

یک کم شبیه آدمهای مغرور رفتار می کرد ولی واقعا واسه خودش ارزشی قائل نبود

تو جاهای عوضی دنبال عشق می گشت

همیشه همون موقعیتها؛ فقط قیافه ی آدمها عوض می شد

مسیرش رو از وقتی که باباش ترکشون کرد عوض کرد.

خیلی بد شد که باباش بهش نگفت که لیاقتت خیلی بیشتر از این حرفهاست

«جانی» همیشه خنگ بازی در می آورد.

قانون شکنی می کرد که بقیه بگن آدم باحالیه

هیچ وقت نتونست خودش رو توی جمع جا بندازه

هرچقدر سعی می کرد, بازم فکر خودکشی همش توی کله اش بود

وقتی هیچ رفیقی نداری زندگی خیلی سخته!

خودش رو کشت تا شاید اینجوری تو ذهن بقیه بمونه

وقتی از خط قرمز عبور می کنی دیگه هیچ بازگشتی نیست

با صدای تفنگ, به جهان گفت که توی دلش چی می گذشته

ماها… ماها. جوون های این مملکتیم

*

برای زندگی هایی که تراژدی از بینشون می بره کی مقصره؟

نمی خواد بگی! باعث نمی شه که بتونی ساکت کنی این درد رو…

که من دارم درون خودم حس می کنم. از این همه دروغ خسته شدم

هیچ کس هیچی نمی دونه

یه سری کور راهنمای یه سری کور دیگه شدن

.

به نظرم این راهیه که قصه انتخاب کرده

آیا هیچ وقت معنایی پیدا می کنه؟ یکی باید بدونه

زندگی باید یه چیزی بیشتر از این باشه

باید بیشتر از این باشه. از تمام چیزهایی که فکر می کردم وجود دارن

لعنت بهش. ماها, ماها نسل جون این ملت هستیم

اين داستان ادامه ندارد

من آدم ِ تاريكي نيستم. از توانم خارجه تاريكي رو تحمل كردن. از تاريكي مي ترسم. شايد واسه تاريكي هاي آشنا مث تاريكي اتاقم شجاع باشم، اما تاريكي هاي غريبه هميشه برام وحشتناك هستن. تاريكي يه جاده وسط جنگل، چيزي نبود كه از پسش بربيام. بي حرف دنبالش راه افتادم. اولش لازم بود يه خرده بدوئم تا بهش برسم و بعد از اون فقط كافي بود تند تند قدم بردارم. به روم نياورد كه بهش گفتم مي تونه بره ولي باز دنبالش راه افتادم. منم چيزي نگفتم. يا واسش مهم نبود يا درك كرده بود. يه خرده كه گذشت يه صداي لخ لخ از دور اومد. شبيه صداي حركت يه ماشين ِ حسابي قراضه. يه خرده ديگه گذشت تا بهمون برسه. تا ماشين رو ديد ظرف قرمز را بالا گرفتو جوري كه تو نور چراغ سمت راست ماشين كه تنها چراغ سالمش بود ديده بشه. ماشين قراضه از حركت وايستاد.  منم تو چند قدمي وايستادم. اون رفت جلو و از پنجره ي باز با راننده صحبت كرد. نمي شنيدم چي مي گن. كنجكاو هم نبودم. يك جور ياس فلسفي بي موقع احاطه ام كرده بود. فقط تصور مي كردم از اين جا تا خونه چه قدر راهه. از اين جا تا حموم. تا تخت. تا رها شدن. تا خواب راحت.. . مشخصاً راه زيادي بود و بهتر بود خودم رو با تصاوير ذهني زيبا آزار ندم. ما فعلاً وسط يه جاده ي تاريك كه با تك چراغ روشن يه ماشين قراضه منور مي شد وايستاده بوديم و هنوز معلوم نبود سرنوشت چه نقشه اي واسمون تو سرش داره.

– مي گه ما رو تا پمپ بنزين با خودش مي بره.

– قابل اعتماد هست؟

ولي اون انگار كه نشنيده باشه، جوابي بهم نداد. سريع سوار ماشين شد و منم مطيعانه سوار شدم. توي ماشين بوي تند بدي مي اومد. شيشه رو كشيدم پايين و سرم رو دادم بيرون تا هواي سرد به صورتم بخوره و كمكم كنه بالا نيارم. وسط يكي از پيچ ها وايستاد. با تعجب سرم رو از پنجره آوردم تو. بعد از اون همه چيز به سرعت اتفاق افتاد. يه عده ريختن سرمون و از ماشين بيرونمون آوردن. دست و پاهامون رو بستن. راننده ماشين قراضه دست به كمر وايستاده بود. تو تاريكي چهره اشو نمي ديدم ولي احتمالاً‌ از شرايط راضي بود. عوضي. زياد نمي ترسيدم. چون مطمئن بودم دارم خواب مي بينم و به زودي بيدار مي شم. ازمون پرسيدن چه قدر پول همرامونه و ما گفتيم چيز زيادي نيست. جاي ماشين رو پرسيدن. اون نمي خواست جواب بده. منم نمي دونستم جاي ماشين كجاست. اما اونا فكر مي كردن دارم دروغ مي گم. موهاي اونو كشيدن عقب جوري كه سرش هم عقب رفت و گردنش اومد جلو. مي خواستن گردنش رو ببرن. من تكرار كردم كه چيزي نمي دونم. داشت گريه ام مي گرفت. خواب بود ولي خواب وحشتناكي بود. داد كشيدم «راحتش بذارين» اما اونا بهم توجهي نكردن. يه بار ديگه جاي ماشين رو ازم پرسيدن و من گفتم تو يكي از پيچ هاست ولي نمي دونم چقدر از اين جا راهه. اونا بازم باور نكردن و چاقو رو كشيدن روي گردنش. خون فواره زد و اون بي حركت رو زمين افتاد. چشمام گرد شده بود. حتماً‌ داشتم كابوس مي ديدم. چرا از خواب بيدار نمي شدم؟.. اونا اون رو همون جا نيمه جون و خون آلود رها كردن و منو در حالي كه به شدت جيغ و داد مي كردم گذاشتن توي ماشين. انقدر همه چيز بد و وحشتناك بود كه حتم داشتم واقعيت داره. ديگه فهميده بودم خواب نيست. ماشين حركت كرد و يكيشون كه جلو نشسته بود و چاقوي خون آلود دستش بود، خون رو با شلوارش پاك كرد و چاقو رو تو جيبش گذاشت. دوست داشتم بالا بيارم. همين كار رو هم كردم. داشتم زار زار گريه مي كردم. كسي بهم توجه نمي كرد. يهو ماشين وسط راه به يه شي حجيمي برخورد كرد و وايستاد. شمايل يه آدم رو تو تاريكي تشخيص دادم. اون جنايتكارا از ماشين پياده شدن. خون جلوي چشماشون رو گرفته بود. من هنوز تو ماشين بودم. ديدم كه اون آدم ضد ضربه چطور يكي يكشون رو لت و پار كرد و يه گوشه انداخت. وقتي همشون رو سر فرصت كشت، داشت مي اومد طرف ماشين كه من هنوز توش نشسته بودم. انقدر ترسيده بودم كه جايي واسه ترس بيش تر نذاشته بودم. اون اومد جلو و من شناختمش. خودش بود. با لكنت گفتم

– اونا تو رو كشتن.

– من يه ومپايرم. هيچ وقت نمي ميرم.

نگفتم پس تاحالا كجا بودي. چرا زودتر نجاتم ندادي. نگفتم چرا تا حالا اينو بهم نگفته بودي. گفت كه به نفعمه منم يه ومپاير بشم. يه خرده فك كردم و بعد قبول كردم. نيشش رو فرو برد توي گردنم و من حسابي درد كشيدم و.. از هوش رفتم. وقتي به هوش اومدم يه ومپاير بودم. همين. اين داستان ومپاير شدن من بود.

پ.ن: مهم نيس اين داستان به نظرتون چه قدر مسخره و بي سر و ته اومده باشه. فقط نمي خواستم نصفه و نيمه بذارم بمونه. هر بار كه يادم مي اومد يه داستان نيمه كاره تو اين وبلاگ هست، عصبي مي شدم. اما حالا خيالم راحت شده و همين برام كافيه.