یک روز معمولی

یه روزایی هست که آدم دوست نداره پاش رو از خونه بیرون بذاره. حالا یا اون قدر حالش خرابه که دوست داره توی تخت بمونه، یا انقدر حالش خوبه که رسیدگی به کارای روتین روزمره در حوصله ش نمی گنجه. در هر صورت دوست نداره از خونه بیرون بره و در همین راستا حوصله نداره به خودش برسه. تا حدی از قیافه ی ژولیده ای که به هم زده رضایت خاطر هم داره. اما مجبوری از تخت جدا شی. مجبوری به خودت برسی. مجبوری به مورچه هایی که تند و تند توی خیابون در حال تردد هستن بپیوندی. در چنین روزهایی که حوصله ندارم به قیافه ی معمولیم دست بزنم و پررنگ ترش کنم، ازقضا، از همیشه پررنگ تر از آب در میام. یک خط نازک و کوتاه پشت پلک ها تبدیل می شه به خطی ممتد و چشم اندازدار. چرا؟.. چون مرمت کردن خط نازکی که با بی حوصلگی کشیده شده، نیاز به ماست مالی داره. هی روی خط قبلی میری و میای و میری و میای. در ادامه اش پر رنگ کردن مژه ها و گلگون کردن گونه ها و .. یهو به خودت توو آینه نگاه می کنی و بعد چشم هاتو باریک می کنی و ابرو می دی بالا که: «این بود روزی که از قیافه ی معمولی و ساده ام استقبال می کنم؟!»..
اصولاً همین است در زندگی. چیزی که پررنگ تر و با آب و تاب تر از حد معمول باشه، خبر می دهد از سر ِ درون. یعنی خبر می دهد از یک جور سِری که صاحبش نمیخواسته فاش بشه. یه جای کار می لنگیده. یه جایی نقصی بوده. کمی. کاستی. ضعفی. این هست پارادوکس عجیب ما آدم ها. های و هوی، هر معنی و مفهومی دارد به جز وجود قدرت.

Advertisements

184

وقتی برای انجام کاری که خودم مطمئن نیستم از پسش بر میام بهم اعتماد دارن و من می بینم این اطمینانشون نسبت به من چقدر قلبی و عمیق و واقعیه، احساس می کنم هیچ چیزی نیس که نتونم از پسش بربیام. هیچ کاری اون قدرا سخت نیس و هیچ موفقیتی اون قدرا دور.

Luther

Luther: This thing, this weird thing between us. It has to end.

Alice: Why?

Luther: It’s not right, Alice. It started off because I was scared of you and I thought if I could be your friend,

I could control you. And I can’t control you. I’m still scared of you.

Luther – S1 E3

 

 

 

661

استیجر بودن در مقایسه با اینترن بودن مث راه رفتن روی ابراست. ساعت هشت بیمارستان باشی و یک ساعتی توی مورنینگ خمیازه بکشی و بعد بری تو بخش که با مریضای بیست روز توی بخش بوده و صد در صد استیبل کل کل کنی. هرگز توی اورژانس نباشی و حداکثر برخوردت با بیمارای اورژانسی این باشه که یه وقتی داری توی راهرو می ری و بشنوی: کد 99 به اورژانس. اینترن شدن در برابرش مثل کابوسه. ولی وقتی اینترن شدی، دیگه شدی. عجیب ترین و سخت ترین و وحشتناک ترین کارای عمرت رو انجام می دی. چون که مجبوری. واقعن مجبوری. مریض بدحاله و ABG لازم داره. به دور و ورت نگاه می کنی و به مریض و به نگاه نگران همراه مریض و به سرنگ توی دستت. بوی پنبه الکل زده می زنه بالا. دیگه مهم نیس اولین بارته. همین جوری همه ی «اولین بارها» سپری میشن. یه وقتایی بدون این که کسی واقعن یادت داده باشه. چیزی رو که توی ذهنته و دیدی و شنیدی و تئوریش رو حفظی اجرا می کنی. انقد اجرا می کنی تا متد خودت رو بسازی. چند وقت پیش ویدیوهای آموزشی سرچ می کردم (در راستای این که اینجا هرگز کسی چیزی یادت نمیده و خودت با چنگ و دندون باید یاد بگیری). توی ویدیوهای آموزشی همه چی در صلح و صفاست. همه مهربون و مودب ان و هی دستاشونو می شورن. حالا همه ی این بهشتی-جات به کنار، پزشکی که توضیح می داد.. . توضیح می داد!.. می دونین توضیح دادن یعنی چی؟ می دونین توضیح دادن چقدر خوبه؟.. و چیزای کاربردی و کوچیکی رو می گفت که سرعت کار رو بالا می برن. و می گفت این نکته ها مخصوص دانشجویان سال یک پزشکیه. سال یک. پفففف..