لالایی… خواب( اضافه شده ی اول)

نمی تونم بگم چه کسی بیشتر از همه مقصر بود. مادرم, که مدام خونه عوض می کرد و من رو هم دنبال خودش, محله به محله می کشوند. ( یه زن تنها با یه پسر بچه ی هشت ساله چاره ای نداره. هر کجا می رفتیم, احساس امنیت نمی کرد. هر سال سه یا چهار بار مجبور بودیم اسباب کشی کنیم و هر خونه ی جدیدی که می رفتیم بعد از چند روز پر می شد از قفل هلی جدید و نرده ی بالکن و حصار پنجره و چفت ئ بست های در! تا اینکه بعد از اون حادثه مجبور شدیم به طور کل بریم به یک شهر دیگه . مادرم هم دوباره ازدواج کرد و آرام تر شد. هر چند تا این اواخر هر شب دست کم چهار پنج بار بیدار می شد و قفل در و پنجره ها رو چک می کرد و دوباره می خوابید.

شاید تقصیر مادر اون بود. که همیشه شلغم می پخت و بعد, قابلمه های پر از شلغم پخته رو توی هر اتاق خونه شون روی بخاری می گذاشت تا کسی سرما نخوره. به همین دلیل توی تمام خونه بوی نا خوشایندی می پیچید و من که نمی تونستم تحمل کنم به اون می گفتم بریم توی کوچه بازی کنیم. کوچه ای که با یک پیچ به ریل راه آهن می خورد و عبور قطار و پرتاب سنگ به سمت شیشه ها و مسافرینی که با سرعت از جلوی چشم آدم رد می شوند، تفریح همه ی بچه هایی بود که خونه شون در مسیر ریله و مثل سرخپوستها، سنگهاشون رو توی مشت می گرفتن و گوش می خوابوندم که کی قطار می رسه

شاید هم تقصیر خود من بود. که داشتم بدون پدر، بزرگ می شدم.  یا تقصیر پدرم که قبل از اینکه به من یاد بده که دزدی هرچقدر هم که کوچک باشه کار درستی نیست, ما رو ترک کرد.  یا تقصیر خود اون بود که از من کوچک تر بود و مثل همه ی رابطه های دوستانه ای که توی اون سن شکل می گیره, من که بزرگ تر بودم مشخص می کردم که شیوه ی دوستیمون چه جوری باشه و اون چه نقشی توی دوستی بازی کنه. شاید اگه اون بزرگتر از من بود,  به رابطه مسلط می شد و ماجراها یه جور دیگه رقم می خورد

به هر حال وقتی صبح اون روز سرد دی ماه یازده سالگیم, وقتی  به سمت مدرسه راه افتادم نمی دونستم قراره زندگیم واسه همیشه عوض بشه.

*

از آدمهایی که یه جورایی خودشیفتگی عددی دارن بدم میاد. کسایی که عاشق تاریخ تولدشون هستن ( مثلا ازشون می پرسی : «چه عددی رو دوست داری؟» می گن : « بیست و یک؛ آخه بیست و یک آذر به دنیا اومدم.) و این فقط مریوط به عددهایی نیست که طبیعت بهشون اهدا کرده، خیلی ها رو می شناسم که از  شماره ی شناسنامه یا کدپستی خونه شون هم  لذت می برن. واقعا برام قابل درک نیست که یه شماره که دولت برات تعیین کرده و با هزار نفر دیگه هم مشترکه, چه ارزشی می تونه داشته باشه که مثلا چون پلاک خونه تون نود و پنجه و این گلدون هم نود و پنج هزار تومنه, حتما باید برای خونه تون بخریش… اغلب، کارهای این آدمها اونقدر تکراری می شه که اعصابم رو خورد می کنه.

دیروز که دم باجه ی عابر بانک ایستاده بودم و داشتم تصمیم می گرفتم که رمز جدید کارتم رو چی بگذارم دوباره ذهنم رفت سراغ این موضوع. خودمم هم گیج شده بودم و نمی دونستم چه عددی انتخاب کنم که هم به ذهن سپردنش راحت باشه و هم به یاد آوردنش! قبل از اینکه ناخودآگاه به سال تولد خودم یا زنم یا سالروز ازدواجمون و از اینجور چیزها فکر کنم با خودم قرار گذاشتم که چهار رقم از پلاک یه ماشین که یکی از عدد های پلاکش صفر باشه رو به عنوان رمز انتخاب کنم. از این ایده خوشم اومد. رو به خیابون کردم و چشم به ماشین ها دوختم و منتظر شدم.

*

Advertisements

359

قبلاً فک می کردم «متاسفم؛ نرو.» یه آهنگه.. . آهنگی که هنوز ساخته نشده و دنیا کم داردش و من می سازمش و دنیا رو نجات می دم از این کمبود. بعداً به این نتیجه رسیدم که «متاسفم؛ نرو.» یه کتابه. کتابی که هنوز نوشته نشده و دنیا کم داردش و من می نویسمش و دنیا رو نجات می دم. الان به این نتیجه رسیدم که نه یه آهنگه و نه یه کتاب. ولی نمی دونم چیه. اصلاً نمی دونم چرا هم چین ترکیبی رو باید به دنیا اضافه کنم! نمی دونم چرا «متاسفم؛ نرو.»؟ چرا متاسفم؟ چرا نرو؟.. چرا احساس می کنم دنیا هم چین چیزی کم داره؟ چرا «من» باید بسازمش؟ چرا؟