شروع

خیلی ها اعتقاد دارن که قدم اول همیشه سخت ترین قدمه…اول مهر بدترین روز مدرسه هاست، روز اول کار مشکل ترین روز کاری بوده و اولین مسابقه ی هر فصل باید حتما با پیروزی سپری بشه. چون اولین مسابقه سخت ترینشه اما واسه من اینطور نیست. من عاشق شروع کردنم. هیجانی که شروع هر چیزی به من میده با بقیه ی اون قابل مقایسه نیست نمی دونم این صفت من بده یا خوب… هم کمکم کرده و هم به ضررم بوده اما من اینجوریم. یک شروع کننده ی به تمام معنی. واسه همین وقتی صاحب این بلاگ بهم پیشنهاد داد که بیام و باهاش همکاری کنم و بلاگ دو نفره داشته باشیم تا تجربه ی من با استعداد و انرژی اون ترکیب بشه؛ بلافاصله گفتم : باشه… حتماً… من موافقم

  • یه سری آدمها هستن که هر کاری رو زود ول می کنند. یک کم درس می خونند و می گذارن کنار. بعد نقاشی کشن و می گذارن کنار، شعر می گن و می گذارن کنار و عاشق می شن و می گذارن کنار از این شاخه به اون شاخه می پرن… خیلی وقتها آخرش هم به هیچ جا نمی رسن من هم این عادت رو دارم. چیزی هم نیست که بشه بهش افتخار کرد. پس باید یه دلیلی پیدا کنم که بتونم ادامه بدم… توی این بلاگ دنبال اون دلیل می گردم. نه فقط برای ادامه دادن بلاگ نویسی؛ برای تمام زندگیم بر می گردم. این دفعه حتماً

امضا: نویسنده ی دوم این وبلاگ

Advertisements

به آخرین سه شنبه ی سالی که گذشت

من این پست را به چهارشنبه سوری مدیونم
منی که ملکه ی سوزاندن یک شبه ی خاطراتم
منی که فرمان می دهم خشک و ترشان با هم بسوزند
باید چندخطی می نوشتم
از جشن و پایکوبی دیوانه وار سه نفره مان
من و خاطرات و آتش
باید چند خطی می نوشتم
من به چهارشنبه سوری سالی که گذشت مدیونم

وقتي من و بابا ماكاروني مي پزيم

ماکارونی پختن با بابا یعنی بابا اصرار کنه پیازها رو خورد کنه و نتیجه اش یه ماهی تابه پر ِ پیازهایی باشه که هر کدوم اندازه ی یه کامیون هستن
ماکارونی پختن با بابا یعنی دیدن ناخونک زده شدن گوشت سرخ شده ی رب آلود ِ منتظر ِ آب کش شدن ماکارونی ِشناور تو آب جوش، به دفعات
ماکارونی پختن با بابا یعنی سیب زمینی هایی که برای ته دیگ ماکارونی ورق ورق شدن، احتیاج به شستن ندارن
در سکوت باید نگاه کرد و هیچی نگفت

رست این پیس

مطمئنم نظریه ی «هر چیزی یه روز به درد می خوره پس دورش ننداز»، یکی از بی شک و شبهه ترین و منطقی ترین و کار آدم عاقل ترین و ثابت شده ترین نظریه هاییه که تا به حال متولد شده. اما با احترام به نظریه، نظریه پردازش و تمامی پیروانش، شخصاً فک می کنم این کار آدم رو به یه آشغال جمع کن صرف تبدیل می کنه. واضحه که اگه یه انباری وسیع ِ بی ته و با ظرفیت بی نهایت در اختیارم بود، حتی از یدک کشیدن اسم آشغال جمع کن، چندان بدم نمی اومد. از اون جایی که همچین انباری بزرگی در دسترسم نیست و تمامی انبارهای کوچیک و بزرگ تا شعاع دویست متری در اختیار بابا و وسایل ِ «یه روز به درد می خوره پس دورشون ننداز»ش هست، دوستتون داشتم اما خداحافظ
مجسمه ی خرگوش یک گوش
ساعت شکسته ای که یه آهنگ غمگین خوبی بلد بود
کاغذ کادوهای با عمر چندین ساله
یک کوه کتاب و جزوه و دست نوشته
سشوار قرمز قدیمی
و سایر خرت و پرتای جا اشغال کن بی استفاده و به درد نخوری که هرگز دیگه نمی بینمتون

چنگ

بش گفتم «هیچ احساس خوبی نسبت به این که داری موهامو می کشی ندارم!».. و البته حواسم بود که طوری اینو بگم که تند نباشه و تلخ نباشه و خشمگینانه نباشه و از سر بی حوصلگی نباشه و حواسم بود که شاید قصدش فقط نوازش بوده باشه و مشکل از انگشتری باشه که گیر می کنه به موهام یا شاید یه ناخن شکسته که هنوز نیم بند به اصل و ریشه اش چسبیده
و وقتی جوابی نشنیدم یا حتی تفاوتی تو طرز رفتارش – گیرم که خیلی راحت بود کنار گذاشتن انگشتر برای لحظه های نوازش یا کندن تیکه ی آویزون مونده ی ناخن با دندون و صاف و صیقلی کردن مابقی اش به همون سبکی که عادت داره بهش و راه به راه اجراش می کنه – به خط خطی های معنادار روی میز ادامه دادم و هی با نوک انگشت منحنی های جدید اضافه کردم وسط کنجد ها و دونه های شکر و خرده های سبوس
یادم نیست صدای بسته شدن دری اومد یا باز شدنی یا خودش بود که صدام زد و نه از فاصله ی چند نفس دورتر از من، که قدم ها آن سوتر یا لیوان چای بود که سر ریز شد روی میز یا زنگ تلفنی شنیدم یا بیپ بیپ مایکروفری یا دینگ دینگ لباس شویی یا.. که به خودم اومدم و دیدم فقط منم و تنهام و موهام هنوز کشیده می شن و این بار با ریتمی شبیه یکی از آهنگ های ابی اون جا که می خونه «صدام کردی صدام کردی نگو نه.. » و حالا شاید نه خیلی تر و تمیز و بی فالشی و حرفه ای
گیرم گیره ای روی موهام جا مونده بود و اصرار داشت به سقوط یا موها گیر کرده بود به یقه ی لباسم یا که موجود غیرآدمیزادی نزدیکم وایستاده بود و بلکه هم نشسته بود و نوازشم می کرد یا انگشترم بود که بازیش گرفته بود با موهام یا ناخن انگشت سبابه بود که دیشب شکسته بود و حالا از پیچ و تاب موهای شونه نخورده خوشش اومده بود یا .. یا هرچی
دیگه در بند موها و داستانشون نبودم
غرق بودم تو «صدام کردی صدام کردی نگو نه».. با همه ی فالش بودنش