To fall.. just as it is

زکام همون سرماخوردگیه، نه؟ ولی احساس می کنم وقتی می گی زکام خیـــــلی بیش تر عمق فاجعه رو نشون می ده.. . سلام به پاییز. به باد سوزناکش. به شوخی نداشتنش. به فرصت ندادنش. به تو رو در خود غرق کردنش. این به سلامتی پاییز هزار رنگ و این هشتادمین لیوان پر از چایی داغ.

Advertisements

تشخیص افتراقی

هر شب، از پنجره کوچیکه ی اتاقم که سه وجب در بیست وجبه (خب تو گفتن ارتفاع پنجره اغراق کردم. دیوار اتاقم خیلی بلند نیست. فاصله ی سقفش از زمینش کمه. در واقع.. سقف اتاقم کجه. نه.. اتاق من زیرشیروونی نیست. یه جایی هست که فاصله ی سقف و زمین کم تر هم می شه. این نقطه دقیقاً ضلع رو به روی پنجره کوچیکه است.) یه صدای عجیبی راهشو می کشه میاد تو و خودش رو ولو می کنه وسط اتاق. هیچ دقت نکردم ببینم این صدا رو هر شب می شنوم یا فقط بعضی شب ها. هیچ دقت نکردم ببینم صدا، چه ساعتی شروع می شه و تا چه ساعتی ادامه پیدا می کنه. تا جایی که خودم رو می شناسم، می دونم که اصلاً آدم دقیقی نیستم. وقتی لزومی نبینم، اصلاً به جزئیات توجه نمی کنم. خیلی چیزها رو نمی بینم و نمی شنوم. تا وقتی واسم مهم و حیاتی نباشه، حتی اهمیتی نمی دم که دور و برم چی می گذره. می شه گفت این صدای عجیب، سد ِ محکم بی خبری من رو شکست و مجبورم کرد بهش توجه کنم. این جوری که یه شب (نمی دونم چندمین شبی بود که راه پنجره کوچیکه رو یاد گرفته بود) اومد توی اتاقم. نشسته بودم کف اتاق، رو به روی کمد کوچیک کنار تختم، کشوی اول رو درآورده بودم و داشتم بین خرت و پرت ها، دنبال چیزی می گشتم. صدا، اول آروم پشتم وایستاد به نگاه کردن و سر از کارم در آوردن. بعد اومد کنارم نشست و زل زد بهم. بعد که دید توجهی بهش نمی کنم رفت روی تخت، یه وری دراز کشید، یه دستش رو تکیه گاه سرش کرد و بهم خیره شد. من هم چنان مشغول گشتن بودم و نمی شنیدمش. صدا، وایستاد روی تخت به ورجه وورجه کردن و صدای جِغ جِغ ِ تختم رو درآوردن. منی که هم چنان نمی شنیدمش، حالا داشتم کشو رو می گذاشتم سر جاش. صدا، کفرش در اومد بود. از روی تخت پرید پایین و اومد جلوم وایستاد. چنگ زد به شونه هام و شروع کرد تند و تند به جلو و عقب تکون دادنم. انقدر سریع و شدید که احساس کردم الانه که مغزم تو یکی از همین تلوتلو خوردن های خشن و سریع، بپاشه بیرون. این جا بود که واسه اولین بار صدا رو شنیدم. صدای عجیبی که از پنجره کوچیکه ی اتاقم راهشو کشیده بود اومده بود تو.
و حالا من، ملکه ی بی توجهی به چیزایی که در اطرافم در جریانه، هر شب دارم این صدا رو می شنوم. اولین حدسی که نسبت به منبع صدا داشتم این بود: حتماً یکی روی پله های ورودی به طبقه ی اول خونه (که درست زیر پنجره کوچیکه ی اتاقمه) نشسته و یه شاخه ی نازک و خشک هم گرفته دستش و تیک – تیک – تیک.. هر چند وقت یه بار، یه تیکه ی کوچیک ازش می شکونه می ریزه روی پله ی زیر پاش. امیدوارم بتونین تجسم کنین چون دقیقاً صدا از همین جنسه. یه صدای خشک، منقطع، به فاصله های زمانی غیرثابت و شاید بشه گفت شبیه به نت «دو»یی که بین خط سه و چهار حامل‌ه. یه جوریه که انگار این آدم نشسته به عمیق فکر کردن و هر چند وقت یه بار از فکر و خیال درمیاد و یه تیکه از شاخه رو می شکونه و یه صدای تیک می فرسته بالا به طرف اتاقم. به محض این که همچین حدسی زدم، پریدم پشت پنجره کوچیکه. دیدم کسی روی پله های ورودی ننشسته اما کماکان داشتم صدا رو می شنیدم.
دومین حدسم بارون بود. وقتایی که بارون بند میاد اما هنوز توی ناودون ِ بالای پله ها، آب جریان داره و با قطره قطره های درشت روی کف حیاط فرود میاد، دقیقاً همین صدا ایجاد می شه. تیک – تیک – تیک.. . اما بارون ساعت ها پیش بند اومده بود. پس خبری از صدای ناودون نبود.
حدس بعدی اینه که لابد یکی تو کوچه ایستاده و تکیه داده به دیوار خونمون و داره ناخون هاش رو می گیره. تیک – تیک – تیک.. . اعتراف می کنم که به خودم زحمت ندادم ببینم واقعاً کسی پشت دیوار وایستاده یا نه. البته این چیزی از ارزش حدسم کم نمی کنه.
یا شاید همون دور و برا یه قطعه فلزی هست که روزها زیر نور آفتاب داغ و منبسط می شه و تو خنکی شب کم کم گرماش رو از دست می ده و منقبض می شه و این انقباض با صدای تیک – تیک – تیک همراهه؟
منقل کباب همسایه رو به رویی؟.. صدای زغال گر گرفته؟ تیک – تیک – تیک..
یه ماوس؟ که درست زیر پنجره کلیک می کنه؟ تیک – تیک – تیک..
این صدا از کجاست؟!

276

مثل همون وقتایی که بقیه بهم می گن توهمی می نویسی و بسه خیال پردازی و دیگه کوتاه بیا و کام آن باباجون دیگه شورش رو در آوردی.. دقیقاً واسه همین می رم سمت نقاشی، نوئل. که بهم بگن شورش رو در آوردی.

272

آدم می تونه یه روز از یکی از اون دوش پنج دقیقه ای ها در بیاد و در حالی که جلوی آینه وایستاده و حوله می پیچه دور موهاش، به چشمای خودش توی آینه نگاه کنه و احساس کنه آدم دیگه ای شده.

271

شبیه آخرین روزای تابستون خوش می گذره و من تعجب می کنم. یادم می ره هنوز تابستونه. ولی روزا حسابی یادشون هست.

267

امروز غروب از اون غروبایی بود که اگه یه مغازه ی شیرینی فروشی داشتم، بعد ِ این که یه جعبه شکلات به آخرین مشتری می دادم، می اومدم وایمیستادم دم درش، دست به سینه تکیه می دادم به چارچوب، خیره می شدم به اون بیرون، به تاریکی ملایمی که کم‌کم جون می گرفت، به خیابون خیس و به ماشینایی که با فاصله های نامنظم فیـــششش و فیش رد می‌شدن. یه کم بعدش، چراغ ها رو خاموش می کردم و کیفم رو ورمی داشتم و کرکره رو می کشیدم پایین و زیر بارون پیاده راه می افتادم به طرف خونه. اون موقع دیگه هوا خیلی تاریک تر شده بود. اما هنوز نمی شد بهش گفت شب. پیاده می رفتم و بارون بی وقفه روم فرود می اومد. از اون بارونایی که پریا بهش می گفت زِل فِشِه. یعنی انقدر تند و ریز و سوزن‌سوزن که فقط موهات و صورتت رو نمدار کنه. می رسیدم به کوچه. هوا بازم تاریک تر شده بود. بارون یه کم تندتر. کوچه خالی ِ خالی. فقط صدای شیــک-شیک ِ قدم هام روی کوچه ی خیس رو می شنیدم و توب-توب-توب ِ ملایم و ممتد ِ فرود اومدن بارون رو درختای دو طرف کوچه. امروز غروب از اون غروبا بود.

?Why is god so cruel

نه وقتی پنج سالم بود حاضر بودم برم مهدکودک و نه وقتی شیش سالم بود حاضر بودم برم آمادگی. مامان و باباها هم فقط منتظر همچین فرصت هایی هستن که مدیریت بحران داشتنشون رو به رخ بکشن. خب من کُلی از دوز و کلک هایی که مامان و بابا سوار کردن که من رو بفرستن مهدکودک رو یادمه. از طرفی هم یادمه که هیچ کدومشون برای بیش تر از یه روز جواب نداد. بله. من موجود لجبازی بودم. از مهدکودک، فضاش، بچه هاش، بوش، بازی هایی که می کردیم بدم می اومد، پس نمی رفتم. یکی از بدترین کارایی که با من تو اون دوران کردن، قایم کردن دوچرخه ام (بزرگ ترین عشق زندگیم) بود. دوچرخه رو قایم کردن و گفتن خدا برده و تا وقتی نری مهدکودک بهت پسش نمی ده. منم فقط و فقط به عشق دوچرخه واسه یه روز بهشون افتخار دادم و رفتم مهدکودک. ظهر که برگشتم خونه، دوچرخه ی قرمزم دوباره تو حیاط بود با یه نامه و یه شکلات روش. توی نامه (که من تصادفاً چند روز پیش پیداش کردم!) خدا (با خطی بسیار شبیه به خط مامان) برام نوشته:
«ایده جون من خدا هستم. چون تو امروز بچه خوبی بودی من چرخ را (منظور دوچرخه است) برای تو آوردم. در ضمن یک شکلات و نامه روی چرخ گذاشتم. شکلات را بخور و با چرخ بازی کن. اگر مهدکودک نری من چرخ را می برم، لباس تو را می برم، بابای تو را هم می گیرم. تو آنوقت بابا نداری. پس مهدکودک برو تا من برای تو آتاری بفرستم.»