واقعي

–         آخر سيگار آتيش نداره؟

–         آخرش يعني چي؟

–         يعني انقدر بكشي برسي به تهش.

–         خب آتيششم همين طور مياد تا تهش؛ تا برسه به فيلتر.

–         منم همينو ميگم. پس آخرش هم آتيش داره. اما توي خواب هام وقتي دارم سيگار مي كشم و به آخر سيگارم مي رسم، ديگه آتيشي وجود نداره. خاموشه. بايد بندازمش دور. در حالي كه هنوز ازش مونده.

–         اگه محكم بتكونيش آتيشش شايد بيفته. از اون به بعد آروم بتكون.

–         اوه.. پس مشكل اين بود. باشه.

–         آره، نگران نباش. مشكلي نداري. مي توني به سيگار كشيدن ادامه بدي.

Advertisements

480

ديروز براي چند لحظه به قدري ترس ورم داشت، كه ديگه نترسيدم. يعني حجم ترس اون قدر زياد بود كه باعث مي شد نترسم. من، بالاي يه صخره بودم؛ به شدت لغزنده، در ارتفاع چند متري ِ رودخونه اي كه تمام مسيرش پر از تخته سنگ هاي بزرگ ِ ليز بود و آب ِ به شدت سرد و پرفشاري توش جريان داشت. همه ي زندگي من تو اون لحظه به نوك كفش ِ خيسم كه به يه لبه ي كوتاه و ليز توي ديواره ي صخره تكيه داده بود و به دستايي كه از دو طرف نگهم داشته بودن و صاحباشون به سختي تعادلشون رو حفظ كرده بودن بستگي داشت. يه زندگي و يه تكيه گاه كوچيك و دو نفر از دوطرف؟ همين؟.. و اين بي شك يه شوخي بود و به قدري وحشتناك بود كه فكر مي كردم مگه مي تونه واقعي باشه؟.. به هر حال من با مغز هنگ كرده‌ام، صخره ي ليز رو پشت سر گذاشتم و زنده موندم. به اين نتيجه رسيدم كه مغز هنگ كرده، مي تونه گاهي مفيد واقع بشه. در واقع اگه قرار بود هميشه ما به تمام ابعاد وحشتناك و وسيع يه واقعيت تسلط داشته باشيم، اين آگاهي نه تنها فلجمون مي كرد بلكه مي تونست از پا درمون بياره. چه به ديد علمي از لحاظ هورمونال، چه به ديد فلسفي، چه به ديد واقع گرايانه من احساس مي كنم به مغزمون بابت اين همه وقت شناسي و فهميدگيش، مديونيم. مرسي مغز عزيزم. دوستت دارم. اميدوارم بتونم جبران كنم.