Nein

لابد بوده در زندگیتون لحظه هایی که با خودتون فک کنین «اوه.. تقدیره این؟ تقدیر که می گن همینه؟». یه جور حس عجیب از چیده شدن وقایع کنار هم، یه جور شبه-دومینو شدن زندگی، یه جور اگه اون روز پنج دقیقه دیرتر از خونه بیرون رفته بودم هیچ کدوم این اتفاقا نمیفتاد.. . بدیهیه که همه ی این اتفاقات معجزه آسا، قراره درنهایت به چیز خوبی ختم بشن. حداقل معنی تقدیر که توی ذهن من این جوریه. مجموعه ای از اتفاقات عجیب و شیرین که درنهایت شما رو در عین ناباوری و خنگولکی که در آن غوطه ور هستید، به سمت چیزی که همیشه آرزوشو داشتید می بره.. میدونید که چی میگم؟.. . من نمی دونم آخر قصه ی دراماتیک تقدیر شما همیشه چه جوری از آب در میاد.. . ولی مال من همیشه، همیشه، همیشه، با تقریب خوبی همیشه، تهش بن بست بوده. خواب و خیال بوده. با مخ رفتن توی دیواری بوده که روش نوشته بود چشماتو باز کن! داستان سرایی نکن! این چیزا واسه داستان هاست.. . بعد با قلبی که دست و پاش شکسته، برگشتن به زندگی عادی. اوهوم. این جوری به این نتیجه رسیدم که پیش بینی اتفاقای آینده، هرگز قرار نیس به این سادگی باشه. هرگز چهارتا اتفاق تصادفی و گوگولی، تو رو به سمت چیزی که همیشه ایده‏آلت بوده نمی برن. هیچ وقت. اما آیا این باعث می شه مغز من دست از سرنوشت-پنداری ِ فانتزیش برداره؟ خیر. گذشته و حال رو به هم ربط می ده و اون چیزی که نهایت خواسته هام واسه آینده ست رو هم می چسبونه آخرشون و چندتا اتفاق تصادفی خوشایند و قلقلک آور رو هم شاهد می گیره، می گه ببین.. ببین.. ببین چی می خواستی همیشه و چی قراره بشه. ولی من دیگه بچه نمی شم.. دیگه بازیچه نمی شم. نه.‏

Advertisements

Smelly Cat

سه روزه يه بچه گربه ي نحيفي رفته توي ناودوني (؟) و يك ريز ميوميو مي كنه. البته من كه نديدمش، صرفن از صداش مي فهمم كه نحيفه. از همون روز اول كه صداي ميوميوش بلند شد، بابا به جنب و جوش افتاد. اولش يه چند ساعتي دنبالش مي گشت كه ببينه كجاس اصن. در همين حين گاهن يه صداي ميوميوي دومي هم شنيده ميشد كه بعدن مشخص شد مامان اون گربه نحيفه ست و از بالاي درخت داره صداش مي كنه و اصن به خودش زحمت نميده بياد پايين بچه شو جمع كنه ببره. خلاصه.. از اين ور ميوميو، از اون ور ميوميو، ما هم عاصي. البته واسه من اهميت خاصي نداشت. اين همه صداي جيرجيرك و كلاغ و ساير پرنده ها هست، حالا يه خرده ميوميو جاي كيو تنگ كرده؟.. اگه امكانش بود بيشتر ترجيح ميدادم شر مارمولكا كم بشه كه شبا سر و كله شون پيدا ميشه روي توري پنجره ها.. كه نمي شه. اما داستان گربه نحيفه.. بابا بعد اين كه محل استقرارشو پيدا كرد، شروع كرد به اينكه از توي ناودوني درش بياره. اول با زبون خوش، بعد با شلنگ آب و اعمال خشونت و وقتي هيچ كدوم جواب نداد، دوباره به زبون خوش و مهربوني رو آورد و تصميم گرفت غذا براش بريزه تا شايد از اون تو در اومد.. اينجوري بود كه مقداري ماكاروني ريخت نزديك ناودون. با اين توجيه كه «فك كردم بچه ست، لابد دوس داره»!!.. در اين لحظه بابا فراموش كرده بود كه اون بچه آدميزاده كه ماكاروني دوس داره و نه بچه گربه.. كه البته اين روش هم جواب نداد.. و ما هنوز گوش هامون در معرض نوازش شدن با صداي ميوميوهاشه.. من فك مي كنم شايد يه كاسه شير بهتر جواب بده. ولي انگيزه ندارم اين فكرو عملي كنم..
كسي يه بچه گربه نحيف نميخواد؟