برای تنها قهرمان زندگی ام

حوصله ی نوشتن ندارم به اون صورت. اصلاً تابستون فصل مناسبی برای نوشتن نیست. نوشتن به درد زمستون می خوره. کز کنی توی ژاکتت، کنار بخاری گوله شی، یه نوشیدنی داغ کنار دستت باشه و هی چشم بندازی بیرون پنجره مبادا که بارون ِ یخ زده بند بیاد.. . تابستون اصلاً به درد زندگی نمی خوره. شخصاً تابستونا نه خواب دارم نه زندگی. و چون خواب بخش مهمی از زندگی منه، تابستونا واقعن هیچی ندارم. هیچی جز اشتها. جز کولر. جز بی هدف جلوی تلویزیون ولو شدن. و از این دست چیزای بی فایده. با تمام این حرف ها الان احساس مسئولیت کردم بیام یه چیزی بنویسم. درباره روز پدر که نزدیکه. شاید اینم یه کار بی فایده ی تابستونی باشه. چون پدر من که این جا رو نمی خونه بدونه براش چی نوشتم. (یا شایدم می خونه؟.. نه.. نمی خونه) به هر حال من می نویسم.. می نویسم که هنوز و همیشه، تنها مشاور و اولین آدم تاثیرگذار زندگیم بوده. که هر چی جلوتر می رم بیش تر می فهمم چه دید خوبی داره به زندگی و چقدر همیشه بهم می گه بیا کنار من بشین و از اینجا نگاه کن تا به دید خوبی از زندگی برسی. که اعتراف می کنم گاهی بهش شک کردم ولی همش تا یه خرده گذشته شکه دود شد رفت هوا و من با لب و لوچه ی آویزون گفته م که حق با تو بود پدر.. . که چقـــــــــــــــــدر ارزش منده بودنش و چقــــــــــــــــــدر خوب می دونم قدر بودنش رو، با تک تک ذرات وجودم.. اونم بعد از گذشت دو سال از یه اتفاق تلخ که هنوزم فلش بک هاش گاهی اذیتم می کنه. که تنها قهرمان زندگی منه. که من الان بغض کردم و ناتوانم از ادامه.

می دونی بابا.. برای من اصلاً مهم نیست که بهم میگن من از تو زیاد حرف می زنم یا به تو خیلی وابسته ام. کسی چه می دونه تو چقدر موثر بودی توی هر قدم مثبتی که برداشتم و هر نقش جدیدی که بهش شکل دادم. یه وقتایی یه قدمیم وایستاده بودی و یه وقتایی دورادور مواظبم.. ولی همیشه هوامو داشتی. همیشه کمکم کردی بهتر و بیش تر بفهمم. دلم می خواد هیچ وقت از خودم نا امیدت نکنم. دلم می خواد بهم افتخار کنی. دلم می خواد اگه یه روزی مادر شدم، همین جایگاهی که تو توی زندگی و ذهن و روح من داری، منم واسه بچه ام داشته باشم. کاشکی بتونم.

روزت مبارک.

I found it first

غیر از اونایی که تا بگی از یه چیزی/آدمی خوشـِت میاد همه ی توانشون رو به کار می گیرن تا از اون چیز متنفرت کنن، یه گروه دیگه هم هستن که تا بگی از یه چیزی خوشت میاد همه ی توانشون رو به کار می گیرن تا بهت ثابت کنن اون چیز -خودش یا شانس کشفش- قبلاً متعلق به اونا بوده؛ خیلی خیلی قبل تر از این که تو حتی بشناسیش.
هدف و نیت اصلی این آدم ها؟.. در دست بررسی‏ست.

اوه

از اون آدمای به چایی وابسته نیستم. ولی از چایی تازه دم حاضر و آماده بدم نمیاد. گرچه همیشه یک سوم آخرش یخ می کنه وقتی مشغول کاری باشم و وقتی یادم می افته در حال چایی خوردن بودم که دیگه کار از کار گذشته. کلن وابستگی خاصی ندارم. تنها چیزی که حالمو خوب کنه یا تنها چیزی که سرحالم بیاره در زندگیم وجود نداره. چون حالم یا خوبه یا بد. اگه خوبه که خوش به حالم و اگه بده هم باید زمان بگذره تا درست بشم. البته همیشه از این جوری بودنم بدم می اومده. هیچ ویژگی رفتاری خاصی ندارم چون. و از آدمایی که عادت های خاص دارن خوشم میاد. شاید چون با من فرق دارن.

این روزا خیلی معمولیه. انقدر معمولیه که نمی دونم خوبه یا بده. یه جور روتین ِ فراز و نشیب داریه. خیلی سرم گرمه و این مطمئناً چیز خوبیه. بیش تر اوقات خسته ام و این چیز خوبی نیست ولی بهش عادت کردم و دیگه ناله نمی کنم بابتش و برعکس گاهی فک می کنم این همه انرژی از کجا میارم؟..
الان چند دقیقه ای هست دارم فک می کنم پست بی سر و ته ام رو چه جوری تموم کنم. کلن همیشه با پایان مشکل داشتم. پایان فیلمایی که ساختم، داستان هایی که نوشتم، ارتباط با آدما، .. . خیلی از داستان هام رو در حالی که فک می کردم هنوز خیلی مونده تا تموم شن دیدم که اوه.. تموم شد. آخرش یه پایان و اسم و تاریخ زدم و رفت تو آرشیو. همین طور بود در مورد فیلما، رابطه با آدما و غیره. مث الان، این پست. اوه.