558

دقیقش می شود از دو هفته و دو روز پیش. دقیق ترش می شود از وقتی که ترکم کردی. از آن وقت است که این سایه های جسور را می بینم. سایه نیستند. شبحی است از آدمی که در خانه ی من می پلکد و از من گریزان است. سریع است و حواس جمع و دست نیافتنی. بیش ترین چیزی که از او دیده ام، طرح محوی بوده است در فضا، پس از عبور. دیروز در مهمانی چای سعی کردم برای م. توضیحش بدهم. در حالی که نگاهش مستقیماً به چشمانم بود گفت که دارم خیالاتی می شوم و باید بروم خودم را به دکتر نشان بدهم. سرم را پایین انداختم به مرتب کردن چین های دامن سبزم. درونم هیاهو بود. چرا باور نمی کرد که تو هنوز می آیی به من سر می زنی؟.. . وقتی کارت روان پزشک را از کیفش در آورد و به من داد می خواستم جیغ بکشم و بزنم زیر گریه و میز را با همه ی فنجان ها و ظرف های گران قیمتی که رویش بود چپه کنم. ولی این کار را نکردم. فقط بقیه ی فنجان چای ام را خالی کردم روی لباسش. جیغ زد و از جا پرید و در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود فریاد زنان گفت که من همیشه دیوانه ای بیش نبوده ام و همان بهتر که تنها مانده ام و بی فایده دستمال کشید روی لباسش در حالی که همه مان می دانستیم لکه های چای پاک نخواهند شد. همین. این همه ی تلاشی بود که برای حرف زدن از بازگشت تو به خانه به خرج دادم. دیگر هرگز برای کسی نگفتم که تو هنوز به من سر می زنی. چه لزومی دارد کسی خبر داشته باشد؟.. تو هنوز به من فکر می کنی و این کافی‏ست.

Advertisements