می خواستم جلوی چشمم باشه

images

از سر خیابون که بپیچی به طرف راست، وارد گاندی می شی. بلافاصله بعد از دکه ی روزنامه فروشی که بسته های روزنامه رو باز نمی کنه مگر اینکه ساعت از هفت صبح گذشته باشه. امکان نداره بتونی ساعت دوازده شب از شهرهایی که کمتر از هفت ساعت با تهران فاصله دارند راه بیافتی و بتونی از این دکه روزنامه بخری. حتما روزی می رسه توی دفترچه های انتخاب رشته ی سنجش این نکته رو قید می کنند!

دانشگاه شهید صدوقی یزد. کد 3852. در صورت حرکت ساعت دوازده شب، امکان خرید روزنامه وجود دارد؟ بله!

بعضی روزها بساط گلفروشی هم درست همونجا وجود داره. قیمت گلها یه جوریه که ارزش داره آدم صبح زود از خواب بیدار بشه تا یه دسته گل بزرگ و تازه بخره و پیچکخایی رو که بهشون چسبیده رو تا عصر باز کنه و دورشون یه روبان بپیچه و روی کارت بنویسه «بچه ها، باورم نمی شه دارین عروسی می کنین»!

*

ماهاتما گاندی سال 1869 به دنیا اومد و سال 1948 مرد. ترور شد. مثل دخترش و دامادش. همینطور جان اف کندی و جان لنون.

یه دوره ای بود که ترور کردن شخصیت های معروف خیلی رواج داشت. کافی بود سوار یه ماشین روباز بشی و برای مردم دست تکون بدی تا یه نفر از بالای یه ساختمون بلند بهت شلیک کنه و بعد با خیال راحت خودت رو توی بغل زنت رها کنی و زیر لب بگی :«دنیا بد موقعی من رو از دست داد»

*

مطمئن نیستم گاندی وقتی تیر خورده این جمله رو گفته باشه. حتی مطمئن نیستم زنش کنارش بوده باشه. اما می دونم «مهاتما یعنی مهندس» … مهندس گاندی.

مهندس گاندی وقتی مرد مارادونا هنوز به دنیا نیومده بود. اما جفتشون با انگلیس جنگیدن. یکی با دست خالی با دولت انگلیس در افتاد و اون یکی با دست به تیم ملی انگلیس گل زد. سال 1986- شبیه سال تولد اون یکیه 1869

آرژانتین هم به اندازه ی هند از انگلیس لطمه دیده بود. جنگ بر سر جزایر » فاکلند» در کمتر از 3 روز اونقدر آرژانتین رو نابود کرد که پینک فلوید هم براش آهنگ ساخته.

خیابون گاندی رو که تا آخر بریم؛ به میدون آرژانتین می رسیم

*

ابتدای خیابون گاندی چند تا جواهر فروشی معروف داره. یه ساعت فروشی بزرگ هم داره که وقتی بچه بودم توش یه ساعت رولکس دیدم که من رو برای اولین بار با کلمه ی «میلیون» آشنا کرد. بک کم جلوتر کافی شاپ های بچه های دانشگاه هنر کنار هم دیده می شن. خیلی ها مفهوم روشنفکری رو اونجا یاد گرفتن. بعضی هاشون هم گیوه پوشیدن و سر یه میز با روشنفکری عکس یادگاری گرفتن و برای دوربین لبخند زدن. لباس فروشی و کریستال فروشی های اول خیابون گاندی رو هم که همه می شناسن.

کوچه های بعدش… هیچی! یک کم پائین تر باز هم هیچی… به همین راحتی تموم می شه. هر چقدر هم که اون سرازیری و سربالایی ها رو ادامه بدی هیچ اتفاق خاصی تو زندگی گاندی نمی افته.

چهار تا کوچه پائینتر می تونی چشمهات رو ببندی و حس کنی توی یه خیابون معمولی تو اهوازی. یا یه سرپائینی تو کرمانشاه. یا یه حیابون بن بست، نرسیده به بازار ترکمن های ساری.

*

گاندی خوب شروع می شه. اما نمی تونه به همون خوبی ادامه بده… من رو یه جورایی یاد خودم می اندازه

شاید بهتر بود اسمش رو می گذاشتن مارادونا

Advertisements

And the Oscar goes to

رفتم

خداحافظ مغازهدارهایی که وقتی پاتو می گذاری تو مغازشون حتی سر بلند نمی کنند.

خداحافظ صدای داد و فریاد

خداحافظ آسمون ابری که نه می باری نه می گذاری آفتاب در بیاد

خداحافظ تنها از خواب پاشدن صبح ها، به هیچکی صبح به خیر نگفتن قبل از شروع روز

خداحافظ مردمی که شوخی های به شوخی های لوسشون بلند می خندن

خداحافظ کافی نت های کثیف  و کیبوردهای خاک گرفته

خداحافظ همبرگر 3 هزار تومنی

خداحافظ قهوه خونه با صاحب بداخلاقش

خداحافظ تنهاییه ساعت 9 شب تو خیابونها،

خداحافظ ترس از صدای موتور سوارها

خداحافظ ترس از دعوا و چاقو و دزدی

خداحافظ مشروبهایی که بوی قرص و مزه ی قرص و خواب دیازپام میدادن

خداحافظ علفهایی که دور هر گلش پر از برگهای درشت بود

خداحافظ رزیدنتهای بی سواد و بی ارزش و بی مغز و پرادعا

خداحافظ خوشگلهای گرسنه

خداحافظ کفشهای دهاتی, با سگکهای طلایی و پاشنه هایی با رنگ متفاوت

خداحافظ بوی عطر تهوع آوری که همه می زدن

خداحافظ لبخندهای زورکی روی صورتم

خداحافظ گدایی ،گدایی، گدایی بی حاصل

خداحافظ فکر کردن و دوباره فکر کردن قبل از گفتن حرف دلم

خداحافظ مواظب احساسات بقیه بودن

خداحافظ یکی دیگه بودن

خداحافظ تلاش کردن بی فایده برای ساختن چیزهایی که نیست

وای چقدر خداحافظی دارم

خداحافظ لباس شستن با دست

خداحافظ تاکسیهایی که 50 تومانی می خواستن

خداحافظ شما گفتن و تو شنیدن

خداحافظ تو گفتن و شما شنیدن

خداحافظ قصه های نصفه کاره نوشتن

خداحافظ خوابیده سریال دیدن

خداحافظ تویت کردن از بیکاری

خداحافظ اصرار کردن برای هرچیز کوچیکی از هر آدم کوچیکی

خداحافظ اینترنت تخمیه ایرانسل

ولی جدا خداحافظ هوایی که زمستونش هم سرد نشد
جدا خداحافظ دوستهایی که با بدی هام ساختن
جدا خداحافظ بچه هایی که سختی کشیدن تا من خوش باشم چند روز بیشتر
جدا خداحافظ بیمارستانی که نگهبانش هم جلوی پات بلند میشه
جدا خداحافظ نونهای خوشمزه با کرم زرد رنگ توشون
جدا خداحافظ خیابونهای بی ترافیک
جدا خداحافظ نفس عمیق وقتی پنجره رو باز می کنی, بدون ترس از بوی دود و خاکستر
جدا خداحافظ مه صبح، مه شب، مه بی سرزده ی غافلگیر
جدا خداحافظ روی زمین خوابیدن، بالش نرم و لوله های آب گرم که از زیرم رد می شدن
جدا خداحافظ وایبر
جدا خداحافظ آدمهایی که نیومدین و نخوندین  کامنت نگذاشتین
جدا خداحافظ کشیک 28 بهمن 91؛ بهترین کشیک تاریخ ایران
جدا خداحافظ
قرار نیست اگه قصه ننویسم اشک بریزم. یه بار هم اینجوری
چیزی نمیشه که

اسفند

اسفند برای من ضد و نقیضه. همیشه از یه جای خوبی شروع می شه یا از یه جای خوبی ادامه پیدا می کنه. اما مشکل این جاست که به جای خوبی ختم نمی شه. توی اسفند آدما تیر می خورن. آدما می ذارن میرن. همه چی خراب می شه. اسفند سخته. اسفند تنهاییه. توی اسفند افسرده می شی. همه ی کارای انجام نشده ی سال تلنبار می شن. جواب همه سوال های بی جواب قراره داده بشه. تکلیف همه چی قراره معلوم بشه. اسفند کهنه ست. اسفند خاک گرفته است. اسفند به جای خوبی نمی رسه. هیچ وقت نمی رسه. اسفند ترسناکه. قبلاً فقط روزای آخر سال بود که ترسناک بود؛ چون روزای آخر سال کهنه محسوب می شد و باید آسه می رفتی آسه می اومدی تا یه اتفاق بدی نیفته عید رو خراب نکنه. اما الان کل اسفند ترسناکه. اسفند، پی تی اس دی ه. مهروش همیشه می گه پی تی اس دی بودن چیز بزرگ و بدیه و دلیلی نداره انقدر دم دستی ازش استفاده کنی. اما هست. یعنی هستم. یعنی شدم. امروز دومین روز اسفنده و من همه اش دارم به وسطاش فکر می کنم و به آخراش. که امسال چی می شه؟

 

دیروز یکی گفت الا بختکی زندگی نکنین تا اتفاقای بد واستون نیفته. راست می گفت. شاید دفعه اول اسمش الابختکی نباشه. دفعه اول اسمش تجربه ست. ولی وقتی افتادی توی چاله و پات شکست، دیگه درس رو گرفتی. دفعه های بعدی اگه بازم خودتو بندازی توی همون چاله، حتماً یه چیزیت هست. اما اگه دفعه های بعدی اسمش بشه ّ«فرصت» دادن چی؟ می دونم چشم بسته ست و منطق می گه بازم پات خواهد شکست. ولی اگه دست منطق باشه، شاید هیچ وقت هیچ اتفاقی نیفته. و آدم زندگی می کنه که یه اتفاقایی بیفته. دارم چرت و پرت می گم. اگه منم، که درنهایت به منطق می گم آره و به اتفاق می گم نه.

 

 

اینقدر حرف زد که پرید

kaveh

نمی دونم داد زدم یا صدا فقط توی سر خودم بود که » ترک خر». پشت موهام رو توی مشت گرفت و صورتم رو محکم به زمین کوبید. صدای خرد شدن استخوان گونه ام رو هم توی سرم و هم توی فضا قبل از بیهوش شدن شنیدم.
*
نژادپرستی چیزی نیست که غریزی باشه. به مرور زمان یاد می گیری که بعضی خصلت ها رو فقط می تونی به قومیت طرف ارتباط بدی تا معنی پیدا کنه.
من خودم یک دختر یهودی رو می شناختم ( کلمه ی می شناختم درست نیست چون همنوز اون جنده رو می بینم گاهی) که زندگی بهترین دوستم رو با سرعت یک بدبختی-در روز به فنا داد. کسی بود که قبل از جدا شدن گفته بود: من نمی تونم با اولین پسری که توی زندگی دیدم ازدواج کنم, نیاز دارم که شیطونی کنم تا دلم سیر بشه و بعدها نخواد، بعد برم سراغ تشکیل خانواده
و این حرف رو هزار بار کنار حرفهای «گلی» می گذاشتم که بهم می گفت : کاش قبل از تو «سامان» رو نمی شناختم. اینجوری اولین عشقم تو می شدی.
و چقدر این حرف شیرین بود. با وجود اینکه می دونستم اولش من رو برای پرکردن جای خالی سامان وارد زندگیش کرده چون منم یک پسر دراز و سبزه بودم که موهای خاکی رنگ فرفری داشت؛ بازهم وقتی شبها توی بغل هم سریالهای تخمی دهه نود رو نگاه می کردیم گوش تیز می کردم تا بگه : خوشحالم که تو آخرین عشق منی.
پس دختر بودن توجیه نمی کرد. عیب از خون یهودی توی رگهاش بود. خونی که وقتی آتیش می گرفت بهترین دوست من رو مجبور می کرد با پاره آجر اونقدر پشت دست خودش بکوبه تا… تا چی؟ نمیدونم
وقتی زخم های پشت دستش رو بخیه می زدم مدام می گفتم: این دخترک حتی خوشگل هم نیست «وحید». صرفا جوونه. هردختر بیست ساله ای به نظر آدم خوشگل می رسه. ازش بگذر. تورو خدا بی خیالش شو. ببین چقدر بی ارزشت می کنه؟ یهودی ها خون می مکند.
وحید می گفت : تو نمی فهمی. درسته که ما با هم دعوا می کنیم، اما این یعنی برای هم ارزش داریم، یعنی هر مساله ای برامون اهمیت داره که به خاطرش دعوا می کنیم!
و نمی گفت که خیلی وقته که فقط خودشه که داره دعوا می کنه. همونجوری که من نگفتم اولین تجربه ی بخیه زدنم رو روی پشت دست اون انجام دادم.
*
این حرفها رو دارم به تو می زنم لعیا.
دستم رو دور کمرت حلقه کردم و سعی کردم از پشت بغلت کنم. تو به زور خودت رو جدا کردی و گفتی: اینجوری نمیشه. نه تو می تونی من رو قانع کنی نه من. اصلا فال می گیریم.
حافظ گفت: چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود    غلط بودم که یک موجش به صد گوهر نمیارزد.
قهقهه زدی وقتی این بیت رو خوندی. مطمئن بودم که تقلب کردی. گفتم: مطمئنم که تقلب کردی.
دوباره حافظ رو باز کردی و گفتی: صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد    بنیان مکر با فلک حقه باز کرد
و باز قهقهه زدی و من می دونستم که حافظ تو همه ی غزلهاش علامت گذاری شده. برای این شیطونی هات.
گفتی: میبینی؟ تو نباید عاشق من بشی. چون من غم دریا رو به بوی سود نمیدم.
حالا «کاوه» رو نشوندی روی زمین که با قطار اسباب بازیش مشغول باشه و خودت روی کاناپه غم برک زدی که چجوری این پسری که اولین کلمه ای که گفت «بابا» بوده رو می خوای مجبور کنی یه روزی ازت نپرسه » بابا کجاست؟»
*می دونم قرار نبود که من دخالتی بکنم. وحید آدمی نبود که مسائل خصوصیش رو با کسی درمیون بگذاره. نه از کسی کمک می گرفت و نه اهل درد دل کردن بود. هرچیزی که می دونستم رو از فضولی های خودم فهمیده بودم و خوب فهمیده بودم که نیاز به کمک داره. حتی اگر خودش ندونه.  مخصوصا وقتی اون دخترک یهودی رو می دیدم که چطور سال به سال چاقتر می شه و ناخن های بلند و لاک نارنجی زده اش توی انگشتهای کوتاه و سوسیس مانندش، دستهاش رو ترسناک می کنه.
وحید عاضق دستهای دخترها بود. انگشتهایی کشیده و استخوانی. خودش می گفت از ترس اینکه اتفاقی از زن متاهلی خوشش بیاد همیشه اول به دستهای زنها نگاه می کرده؛ به امید اینکه حلقه ای ببینه یا نه. به مرور زمان توجهش به انواع انگشتها و دستها و حالتهایی که برای بیان احساسات می گیرند جلب شده و الان عاشق دستهای دخترهاست.
و اون دستهای خپل یهود داشتند زندگی بهترین دوستم رو چال می کردند.
می دونم قرار نبود که من دخالتی بکنم. وحید آدمی نبود که مسائل خصوصیش رو با کسی درمیون بگذاره ولی خرداد ماه اونسال تصمیم گرفتم به جای اینکه برم بیمارستان و پی زندگی خودم باشم اون دستهای لاک زده رو تعقیب کنم.
خودت می دونی آخرش چی میشه لعیا. اگر قرار بود اتفاق بدی نیافته که زحمت بیرون کشیدن این خاطرات رو از بین همه ی خاطره های فراموش شده ی اون سالها به خودم نمی دادم.
*
وحید رازدارترین آدمی بود که میشد تصور کرد. امکان نداشت پشت سر کسی حرف بزنه یا خبر از کسی برات بیاره. گاهی ساعتها خواهش می کردم تا موضوعی راجع به خودم رو برام تعریف کنه و آخرش با چند جمله ی بی معنی دست به سرم می کرد. از یه طرف گاهی دلم می خواست اونقدر کتکش بزنم تا مثل یک قلک سفالی بشکنه و حرفهایی که می خوام مثل سکه های پول خرد از توش بریزه بیرون و از طرف دیگه خیالم راحت بود که وقتی یه حرفی بهش می زنم، امکان نداره آدم دیگه ای ازش خبردار بشه.
برای همین چشمهام از تعجب گرد شد وقتی یه روز بی مقدمه برگشت و بهم گفت : هنوز با گلی هستی؟ ای آدم بدبخت!
*

این استادمون صبح به قدری حرف زد و چرت گفت که بقیه ی داستان از ذهنم پریده. اگه یادم اومد می نویسم.

قهرمان ذهنی یا پرنسسی که وجود نداشت (Ghost in the Shell)

gits

در این پست با صدای بلند فکر شده است.

به اسم اشتباه صدا شدن. (نه مثل اونی که مامان ها معمولن عاملش هستن و اسم خواهرها رو اشتباه و جا به جا میگن. نه. که خود این پدیده تاحالا برام اتفاق نیفتاده. توی خونه ما کم پیش میاد چیزی اشتباه بشه، جا به جا استفاده بشه یا .. . از کوچیک ترین تا بزرگ ترین اشتباها خیلی خیلی کم اتفاق میفتن. چون قانون «اولین اشتباه، آخرین اشتباهه» خیلی قوی توی فضای خونه در جریانه. اینه که ما فرصت اشتباه به خودمون نمی دیم. سخته ولی عادت میشه. سخته ولی نزدیک به ایده آله. سخته ولی رفته رفته بخشی از وجودت میشه و اونوقته که با آدمایی که راحت اشتباه می کنن و نه فقط خودشون که تورو هم درگیرش میکنن نمیتونی کنار بیای. وقتی بی خیال میگن «حالا مگه چی شده؟» و تو فقط می تونی پلک پلک نگاهشون کنی و نفهمی چطور یه آدم میتونه انقدر باری به هر جهت زندگی کنه. من نمی دونم که شما معنی باری به هر جهت رو می دونین یا اینم تو خونه ی ما فقط بار معنایی داره و به اونایی که اولین اشتباه آخرین اشتباهشون نیست اطلاق میشه.)

به اسم اشتباه صدا شدن. این به اسم اشتباه صدا شدن در ارتباط نزدیکیه با نظریه «مردها یه فرشته از گذشته همیشه همراهشونه». به این معنی که مردها -معمولن اولین- دختری که شناختن و دل باختش شدن، همیشه براشون بی نقص ترین و بهترین و فرشته ترین دختر عالم باقی می مونه. اون ها البته در نود و نه درصد موارد از اون دختر گذر می کنن و دخترهای دیگه ای رو تجربه می کنن و درنهایت با یکی از این دخترها خونواده تشکیل میدن و دهه های زندگی رو یکی یکی پشت سر میذارن ولی ته ته ذهنشون حضور این فرشته، کم رنگ اما مداوم باقی می مونه. اگه خیلی روراست باشن حتمن گاهی از این فرشته حرف میزنن. از این که زیباترین، مهربون ترین، متشخص ترین و خیلی ترین های دیگه بوده. خواهش می کنم اگه اینو میخونین و مرد هستین فوری جبهه نگیرین. این پدیده بارها و بارها واسم ثابت شده. توجیه و تحلیل روان پزشکیش بمونه برای بعد.

هوم. راستش.. اینارو که نوشتم انگار مسئله واسه خودم حل شد. دیگه دلیلی نداره بنویسم به اسم اشتباه صدا شدن افتضاحه خصوصن اگه به اسم فرشته ی ذهنیش بوده باشه (که علی رغم شباهت زیاد آوایی و نوشتاری اسم هاتون، مطمئن باشی هر اسم دیگه ای هم داشتی، توی اون لحظه اسمت رو اشتباه می گفت). دیگه دلیلی نمی بینم بنویسم حس بدی داره و یه لحظه خشکت می زنه که یعنی اون آدم هنوز زندس. با اینکه خیلی وقته چمدونشو از زندگیش بسته. مگه غیر اینه که یه تصور ذهنی روتوش شده است، یه قهرمان انتزاعی، که همیشه کنج ذهنش باقی می مونه؟ پس دیگه چه نیازی به جبهه گرفتن؟.. من با قهرمان های ذهنی که وجود خارجی ندارن، نمی جنگم.

She F@#s like she knows things, like she has been places and seen some shit

220px-RedHotChiliPeppersCalifornication

دنبال یه برنامه ی لاشخوری نبودم. حتی وقتی همخونه ام هرروز با اصرار می گفت : واسه چهارشنبه یه برنامه ی لاشخوری بگذار؛ نمی فهمیدم منظورش دقیقا چیه.
ولی چهارشنبه فهمیدم باید از خونه بریم بیرون. دو نفری. باید بریم بیرون و دو شب رو لااقل بیرون بگذرونیم. حتی چمدون بستیم. من یه ساک ورزشی داشتم که دانشگاه بهم هدیه داده بود و اون یه کیف دستی که توش مسواک و لباس زیر و شارژر گوشیش رو گذاشت.
خمیر دندون چی؟؛ این رو من پرسیدم که داشتم یه کاپشن گنده رو توی ساکم جا می دادم. تو فکرم این بود که اگه مجبور شدیم شب رو توی ماشین بخوابیم بنزین واسه بخاری حروم نشه.
شب رو یه جایی بخوابیم که خمیر دندون داشته باشه لااقل؛ این رو همخونه ام گفت, که مطمئن بود شب رو توی ماشین نمی خوابیم.
زدیم بیرون. فکرهامون رو ریختیم روی هم. اول ایده های احمقانه رو گفتیم تا از شرشون راحت شیم.
بریم تهران, هشت شب می رسیم, تا چهار صبح با دوستای من میریم شمشک, بعد برمی گردیم, هفت صبح بیمارستانیم
بریم بابلسر, یه ویلا می گیریم, انقدر می خوریم تا سرما و بارون به هیچجامون نباشه, میریم تو دریا بالا میاریم
بریم پاویون, لخت می شینیم فوتبال می بینیم و به ریش همه ی بدبختهایی که کشیک دارن می خندیم
با یه دانشجو که خونه ی مجردی داره دوست شیم شب بریم پیشش و فردا صبح وقتی خوابه فرار کنیم.
بریم یه هتل نزدیک… هی! عجب فکری. چقدر پول داری؟ تو چقدر داری؟ من دارم. منم دارم. حداکثر پنجاه تومن خرج این برنامه بشه. نفری؟ هوم.

شب ولنتاین بود. پس به سمت کافی شاپها و رستورانها نباید می رفتیم. هیچ دختری با دوستهای دخترش شب ولنتاین بیرون نمیره. باید تو سطح شهر دنبال ماشین هایی با پلاک غیر از پلاک شهر می گشتیم.

ساعت 5:20 من تو ماشین نشسته بودم و خبرورزشی می خوندم و هم خونه ام پیاده شده بود و مشغول صحبت با راننده ی یک سمند خاکستری بود. هر چند خط یکبار سرم رو میاوردم بالا و از آینه ی عقب نگاهش می کردم. به نظرم داشت خوب پیش میرفت تا اینکه گوشیش رو در آورد و شماره گرفت. معنی این حرکتش این بود که آبی از این آدم واسه ی ما گرم نمی شه. فعلا شب رو باید توی خیابون می گذروندیم

ساعت تقریبا 10 بود که من داشتم دم در یه رستوران-سلف سرویس که چند کیلومتری خارج از شهر بود وید می کشیدم. شام خورده بودیم, هم خونه ام یه جای خواب برامون پیدا کرده بود و من نفر چهارمی واسه اینکه خودمم تنها نباشم. صاحب کافی شاپ کناری پیشم واستاده بود. ازم خواست که چند کام مهمون من باشه و هیچکس توی این شرایط دست رد به سینه ی مردم نمی زنه.

ساعت 6عصر بود. بارون وحشتناک می بارید و توی رستوران عموی یکی از دوستام داشتیم چیزبرگر می خوردیم. به همخونه ام گفتم : اگه شب فوتبال رو نبینیم خیلی نامردیه. من بازی های منچستر رو از دست نمی دم. حتی اگه شده با رادیو گوش بدیم.
گفت : خونه ی آخرش اینه که میریم بیمارستان. توی راهروی انتظار اورژانس یه تلویزیون هست. تمرکزت روی چیز دیگه باشه.
چند دقیقه بعد سه تا دختر روی یه میز نزدیک به ما نشسته بودن. سرمون رو انداختیم پائین و گوشهامون رو تیز کردیم

ساعت 11:15 بود. دخترک داشت سعی می کرد حواس من رو مشغول خودش کنه و من داشتم سعی می کردم کانال 3 رو روی ماهواره پیدا کنم. از این بدتر نمی شد.
شام خورده بودیم. مشروب خورده بودیم. شب رو قرار بود توی یه خونه ی دانشجویی دخترونه و تمـــــیز ( خدایا چقدر تمیز بود همه چیز) بگذرونیم و حالا کدگذاری های کانال 3 داشت همه چیز رو خراب می کرد. همخونه ام روی کاناپه ولو بود.داشت از تک تک لحظه های زندگشی لذت می برد که صدای من چرتش رو پاره کرد: من دارم میرم بیمارستان.
دخترک که فکر می کرد من می خوام فرار کنم گفت: خودم میرسونمت
شب، مست، چت، بیمارستان، با یه دختر غریبه. دستور عملیه واسه یه فاجعه

ساعت 7 بود که ما سر میز اونها نشسته بودیم. اول من رفتم جلو. درواقع اول همخونه ام شنید که یکیشون گفت : شب بریم خونه ی من؛ چون اگه من بیام پیش تو مامانم هی می خواد تا صبح زنگ بزنه چک کنه.
دو دقیقه بعد من بالای سرشون بودم: سلام؛ فکر می کنم ما چهار نفر تنها آدمهایی باشیم که امشب تنهاییم نه؟ می تونم بشینم؟ آخه اینجا رستوران عموی دوستمه، فکر بد می کنه اینجوری
و نگفتم که نه تنها عموی دوستم من رو نمی شناسه، من هم نمی دونم که کدوم یکی اونه
پزشکی به آدم اعتماد به نفس میده. حتی اگه نگی که چه رشته ای درس خوندی. تو دلت یه حس عجیبی داری که انگار هرکاری می کنی اشتباه نیست.
به هم خونه ام با ابرو اشاره کردم که بیا, اومد و نشست و یک ربع بعد ما نبودیم که پیشنهاد دادیم که به جای رستوران بریم تو یه خونه بشینیم و حرف بزنیم و بخندیم.

ساعت 2 بود. تیمم مساوی کرده بود. یه جایی بودم که لبهام رو دیگه حس نمی کردم. یه خرمن موی خوشبو ریخته بود روی صورتم و مغز احمقم تو ای فکرها که کاش همینجا بمیرم و نکنه گاز شمینه هممون رو تا صبح بکشه می چرخید.
بوی عطری که از موهای یه دختر میاد توی شیشه های گرد و شیک شانل هم پیدا نمیشه. این رو همونجا فهمیدم

ساعت 3 ظهر فرداش توی یه رختخواب گرم و ناآشنا پاشدم. هم خونه ام رفته بود بیمارستان. من کلی میسد کال و اس ام اس داشتم و از همه مهم تر اینکه تک و تنها بودم.
نمی دونین چه حس جالبیه که توی خونه ی مردم واسه خودتون بچرخین و ناشتا چیپس بخورین و بعد بیاین کافی نت اینها رو بنویسین و بدونین که قراره برگردین همونجا. کاش الان که برمیگردم هم تنها باشم. کلید بانمکی داره خونه شون