دستت را به من بده

کرخت شده‏م. کلی فکر کردم تا همین واژه ی کرخت رو یادم اومده. فهمیده بودم یه طوری شده‏م؛ و حالا کلمه اش رو پیدا کردم: کرخت. جسماً و روحاً کرختم. نه که بد باشم. خوبم. فقط انگار پوستم کلفت شده. انگار حسم کم شده. انگار لباس آدمایی که از زمین به فضا سفر می کنن رو تنم کرده باشن. پف آلود و عظیم. دورم. نیستم. می شنوم، می بینم، حر کت می کنم و نیستم. هستم و حرف می زنم و می خندم و نیستم. گرفتاری ِ مردم رو نگاه می کنم و خط می کشم و خودمو ازشون جدا می کنم. پَست بودن بعضی آدما رو نگاه می کنم و پلک می زنم و صدام در نمیاد.. . سرنگ دستمه. می خوام دارو بکشم و به مریض تزریق کنم. یه لحظه از دستم سُر می خوره و شیشه اش انگشتم رو می بُره. به خون آلبالویی رنگی که به سرعت از انگشتم جاری می شه خیره می شم. یه دستمال کاغذی هول هولکی می پیچم دورش که مریض نترسه و آمپولشو می زنم و بعد سر فرصت و آرامش می رم پانسمان کنم خودمو. پرستار میاد کمکم. می پرسه با خودم چیکار کردم. در آرامش نگاه می کنم که دستمو محکم پانسمان می کنه. دلم می خواد بهار رو ببلعم. دلم می خواد لحظه های آزاد بودنم رو نفس بکشم. اما انگار دارم فیلم صامت می بینم. انگار توی روزهایی زندگی می کنم که مال زندگی یکی دیگه ست. انگار گوشم پر از آب باشه و صداهای اطرافم رو گُنگ و بَم بشنوم. تیک تاک تیک تاک. زمان خیلی سریع می گذره و من انگار همیشه عقبم. همیشه کلی کار مونده که باید انجام بدم. این البته چیز جدیدی نیست. من همیشه یه آدم دقیقه نودی ِ عقب افتاده از زمان بودم. اما حالا با لباس آدم فضایی ها می دوم دنبال کارا. دستام توی هوا معلق، قدم هام اسلوموشن و فرسایشی.

کرختم.

636

cross-sectionally (مقطع عرضی-نگر) همه چیز سیاه است، همیشه یک امتحانی، موضوعی، مرضی، مصیبتی، درگیری‌ای هست که اختاپوس‌وار با پاهای‌اش روح و روان و زندگی ِ آدم را از هشت جهت بفشارد، ولی retrospectively (گذشته-نگر) یعنی مکث اگر کنی و نگاه کنی، زندگی می‌شود صدای گوینده‌ی تیراژ اول سریال هانیکو، می‌شود منشوری در حرکت دوار روزگار، می‌شود منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگ‌های بدیع و دل‌فریب‌اش، آن را دوست‌داشتنی، خیال‌انگیز و پر شور ساخته است…

از اینجا:
http://fenaitre.blogfa.com/post-236.aspx

635

از زمانی که کف پوش کل خونه رو عوض کردیم این طوری شد. در اتاق خوابمون تا آخر باز نمی شد. وسطای راه گیر می کرد به کف پوش جدید. این بلا فقط سر همین یه دونه در اومد. یا بقیه ی درهای خونه رو کوتاه کرده بودن الا این یه دونه؟.. نمی دونم. هیچ وقت نپرسیدم. از اون وقت بود که در، یه ماهیت جدید پیدا کرد. مثل یه پرچم اعلام وضعیت. وقتایی که موضوع نگران کننده ای توی زندگیمون پیدا می شد و فکرش رو مشغول می کرد، دوس داشت راه بره. در اتاق تا آخر (تا نیمه؛ همین قدر آخرش بود) باز بود. با قدم های کوتاه و سریع راه می رفت. از هال می رفت توی اتاق خواب؛ از اتاق خواب بر می گشت توی هال. و دوباره. وقتایی که پی.ام.اس بودن، رفتارم رو تحت شعاع قرار می داد، در رو محکم به هم می کوبیدم و خودم رو تنهایی توی اتاق حبس می کردم. وقتایی که میونه امون شکرآب بود، یکی توی اتاق بود و یکی توی هال. در، نیمه باز می موند. با جریان هوای توی خونه حرکت می کرد و می کوبید. تلق.. تلق.. تلق.. . نه بسته می شد نه وایمیستاد. ما در سکوت فقط گوش می کردیم به صدای آزاردهنده اش. بدون این که فکری به حال در بکنیم. و این تنها نقطه ی مشترک ما می شد.

آسمون ریسمون

گاهاً آدم فک می کنه با رسیدن به چیزی، جایی، کسی، حسی، داشتن‏ی، آرزویی، حل می شه؛ نجات پیدا می کنه؛ راحت می شه.. . ولی مسئله اینه که نجات پیدا کردن به این سادگی نیست. زندگی لعنتی سخت تر از این حرفاست. رسیدن به حس رضایت هم همین طور.

تو خود بخوان حدیث مفصل

توی پاویون نشسته بودیم. یه چند تا اینترن و یه چند تا رزیدنت اعم از بی هوشی و داخلی و .. . شام می خوردیم و یکی از رزیدنتا قبل نشستن سر میز تلویزیون رو روشن کرد. بیست-و-سی ِ منحوس داشت پخش می شد. به ن. گفتم چقدر از شنیدن اخبار صدا و سیمایی بدم میاد. رزیدنتی که تلویزیون رو روشن کرده بود با نگاه حق به جانبی پرسید «چرا؟.. همیشه سعی کن «به روز» باشی!!!».. یه خرده نگاش کردم هی فکر کردم از کجا شروع کنم واست توضیح بدم آخه؟.. منصرف شدم.