Daddy Long Legs

مردم هر چی سنشون می ره بالا  سطح کتابایی که می خونن بالاتر می ره. داستان خوندن رو لابد می ذارن کنار و کتابای مهم تر و قلمبه سلمبه تر و بلکه تخصصی تر می خونن. یا اصلاً کتاب نمی خونن بس که درگیر می شن. با زندگی. اون وقت من پریشب برداشتم «بابا لنگ دراز» خوندم. دوباره، بعد سال ها. کلی هم بیش تر خوشم اومد نسبت به دفعه ی اولی که خونده بودمش. خیلی بیش تر! در این حد که فک کنم چرا تا به حال نسبت به این کتاب بی توجه بودم و بعد احساس عذاب وجدان سرتاپامو بگیره.

Advertisements

no name matches

از سر خیابون که بپیچی به طرف راست، وارد گاندی می شی. بلافاصله بعد از دکه ی روزنامه فروشی که بسته های روزنامه رو باز نمی کنه مگر اینکه ساعت از هفت صبح گذشته باشه. امکان نداره بتونی ساعت دوازده شب از شهرهایی که کمتر از هفت ساعت با تهران فاصله دارند راه بیافتی و بتونی از این دکه روزنامه بخری. حتما روزی می رسه توی دفترچه های انتخاب رشته ی سنجش این نکته رو قید می کنند!

دانشگاه شهید صدوقی یزد. کد 3852. در صورت حرکت ساعت دوازده شب، امکان خرید روزنامه وجود دارد؟ بله!

بعضی روزها بساط گلفروشی هم درست همونجا وجود داره. قیمت گلها یه جوریه که ارزش داره آدم صبح زود از خواب بیدار بشه تا یه دسته گل بزرگ و تازه بخره و پیچکخایی رو که بهشون چسبیده رو تا عصر باز کنه و دورشون یه روبان بپیچه و روی کارت بنویسه «بچه ها، باورم نمی شه دارین عروسی می کنین»!

*

ماهاتما گاندی سال 1869 به دنیا اومد و سال 1948 مرد. ترور شد. مثل دخترش و دامادش. همینطور جان اف کندی و جان لنون.

یه دوره ای بود که ترور کردن شخصیت های معروف خیلی رواج داشت. کافی بود سوار یه ماشین روباز بشی و برای مردم دست تکون بدی تا یه نفر از بالای یه ساختمون بلند بهت شلیک کنه و بعد با خیال راحت خودت رو توی بغل زنت رها کنی و زیر لب بگی :«دنیا بد موقعی من رو از دست داد»

*

مطمئن نیستم گاندی وقتی تیر خورده این جمله رو گفته باشه. حتی مطمئن نیستم زنش کنارش بوده باشه. اما دوست دختر من موقع نوشتن این متن کنارم بود و بهم گفت : «مهاتما یعنی مهندس» … مهندس گاندی.

مهندس گاندی وقتی مرد مارادونا هنوز به دنیا نیومده بود. اما جفتشون با انگلیس جنگیدن. یکی با دست خالی با دولت انگلیس در افتاد و اون یکی با دست به تیم ملی انگلیس گل زد. سال 1986- شبیه سال تولد اون یکیه 1869

آرژانتین هم به اندازه ی هند از انگلیس لطمه دیده بود. جنگ بر سر جزایر » فاکلند» در کمتر از 3 روز اونقدر آرژانتین رو نابود کرد که پینک فلوید هم براش آهنگ ساخته.

خیابون گاندی رو که تا آخر بریم؛ به میدون آرژانتین می رسیم

*

ابتدای خیابون گاندی چند تا جواهر فروشی معروف داره. یه ساعت فروشی بزرگ هم داره که وقتی بچه بودم توش یه ساعت رولکس دیدم که من رو برای اولین بار با کلمه ی «میلیون» آشنا کرد. بک کم جلوتر کافی شاپ های بچه های دانشگاه هنر کنار هم دیده می شن. خیلی ها مفهوم روشنفکری رو اونجا یاد گرفتن. بعضی هاشون هم گیوه پوشیدن و سر یه میز با روشنفکری عکس یادگاری گرفتن و برای دوربین لبخند زدن. لباس فروشی و کریستال فروشی های اول خیابون گاندی رو هم که همه می شناسن.

کوچه های بعدش… هیچی! یک کم پائین تر باز هم هیچی… به همین راحتی تموم می شه. هر چقدر هم که اون سرازیری و سربالایی ها رو ادامه بدی هیچ اتفاق خاصی تو زندگی گاندی نمی افته.

چهار تا کوچه پائینتر می تونی چشمهات رو ببندی و حس کنی توی یه خیابون معمولی تو اهوازی. یا یه سرپائینی تو کرمانشاه. یا یه حیابون بن بست، نرسیده به بازار ترکمن های ساری.

*

گاندی خوب شروع می شه. اما نمی تونه به همون خوبی ادامه بده… من رو یه جورایی یاد خودم می اندازه

شاید بهتر بود اسمش رو می گذاشتن مارادونا

815

دیشب یه خواب عجیب و غریب دیدم. خواب دیدم «بنجامین لاینس»، نامه ای که واسم نوشته رو می خونه و ازم می خواد کارهایی رو به محض این که از خواب بیدار شدم انجام بدم. کارهایی مهم!.. ابهت خوابه انقدر زیاد بود که از خواب پریدم و تو تاریکی به نامه هه فک کردم و ترسیدم!.. ترسیدم از لحن جدی و محکمی که بن تو نامه اش خطاب به من داشت.

خدای من.. صبح شده و من حتی یک کلمه از متن نامه رو یادم نمیاد!.. از من انتظار چه کاری داشت؟

Smells like soap

از اون وقت هاست. بس که داره آروم پیش می ره همه چی، هوس می کنی دیگه اصلاً از این جلوتر نره. زمان نگذره. چیزی بهتر و بدتر نشه. موقتاً قانع، به بی موج بودن روزها. در حال حرکت روی خط مستقیم. بی اتفاق. خالی از پیش بینی.

Of course I’m okay

هیچ وقت از شهریور خوشم نیومده. یه جور ِ بی هویتیه.

آفتاب شهریوری، بی رمقه و به طرز محسوسی مایل و زرده. ز ر د؛ به معنی واقعی کلمه..

بوی پاییز می ده. به شدت بوی پاییز می ده و اون هم نه یه بوی پاییزی خوب. بوی پاییزی ِغمگین کننده. بوی پاییزی دل تنگ کننده. یه بوی خشک و زرد و تند که گلوت رو می سوزونه و قلبت رو مچاله می کنه.

هواش طبع گرم تابستون رو داره اما سرده. یخه. بی روحه. نسیم ملایمش به پوست پشت گردنت که می خوره یه جور بدی قلقلکت می ده. یه جور بدی مورمور می شی. مث وقتی کسی که ازش خوشت نمیاد هوس کرده باشه باهات شوخی کنه. هواش نفس آدمو بند میاره. مجبورت می کنه پشت هم نفس های عمیق بکشی.

شهریور رو دوست ندارم. به هیچ وجه. دارم روزشماری می کنم زودتر تموم شه. دارم سعی می کنم با تنها نبودن آسون تر بگذره.

Here I Am

Here I am, this is me
There’s no where else on earth I’d rather be
Here I am, it’s just me and you
And tonight we make our dreams come true

It’s a new world, it’s a new start
It’s alive with the beating of young hearts
It’s a new day, it’s a new plan
I’ve been waiting for you

Here I am -Bryan Adams

دو سینما با یه بلیط

اولا اینکه در راستای اسباب کشی به وبلاگ خودم, امروز اولین مطلب رسمی ام رو نوشتم. یعنی اینکه از امروز به بعد دیگه مداوم می نویسم. قول میدم

www.sabadooni.wordpress.com

بعدشم اینکه این شعر رو خوندین؟ اگه نه بخونین که حرف نداره

هيچ پروانه‌اي آزاد نبايد باشد
دل هيچ آينه‌اي شاد نبايد باشد

مصلحت نيست بجز آ‬نچه كه من مي‌گويم
گفته‌هاي دگران ياد نبايد باشد

بهر تحسين و دعاگويي من آزاديد
به جز اين گفته‌اي آزاد نبايد باشد

مي‌توانيد سخن‌هاي مرا داد زنيد
بعد از آن رخصت فرياد نبايد باشد

مي‌توانيد چو من جملگي انديشه كنيد
ديگر انديشه‌اي آزاد نبايد باشد

مي توانيد مرا دوست بداريد ولي
ميل شيرين به فرهاد نبايد باشد

زرد باشيد چو پاييز در اين دولت «مهر»
سبز چون دولت «خرداد» نبايد باشد

زود بر هر چه كه زيباست بپوشيد نقاب
ذره‌اي حسن خداداد نبايد باشد

هر دلي را كه تپنده است در آريد زجا
عشق در سينه افراد نبايد باشد

پاي بر خاك مكوبيد به گاه مردن
گرد بر چهره جلاد نبايد باشد

خانه ظلم و ستم وه كه چه آباد شده
به جز آن خانه‌اي آباد نبايد باشد