دست بر غذا

اولش فقط من بودم.
خیلی گذشت تا یه خونه ای شد که ساعت 6 عصر به بعد هرکی زنگ می زد و میومد تو. تازه زیر زمین هم بود. یه پنجره ی کوچیک هم بیشتر نداشت که نمی تونست بوی سیگار 10 نفر رو بکشه بیرون, حتی وقتی با کلی فکر کردن یه هواکش بهش چسبوندیم.
من از بیمارستان می اومدم اغلب. خیلی وقتها کشیکم رو می پیچوندم, شماره ی موبایلم رو می دادم به اون پرستاری که از صبح خرش کرده بودم و می گفتم زنگ بزن. ساعت 12 شب که خلوت می شد می تونستم تو 20 دقیقه از قلهک برسم به توحید. خطری نداشت. من اسمم دکتر بود. تنها کسی بودم که اسمش احمقانه و ساختگی و مربوط به یه موضوع قدیمی نبود. ولی بعضی شبها ساعت 2 صبح که به کل جمع نگاه می کردم؛ یه سری آدم که ولو شدیم روی چند تا کاناپه, غرق توی دود و جلومون جعبه های خالی غذا وقوطی های خالی؛ همه لش… می گفتیم از این کم کاشتن، دنیا رنگی انگار اسید ورداشتن, به خودم می گفتم چه طعنه ی بدی توی این دکتر هست. و می خندیدم

حسن khertas بود. صاحب خونه. لش اول، لش عظمی. وقتی از اطریش برگشت گوشی رو برداشت و زنگ زد به محمد که mamadzad بود. گفت شب که داری میای، سیگار بگیر, پلی استیشنت رو هم بیار بذار اینجا دیگه. همین. می دونست تسونامی خودش راه می افتهشاید سه شب بعد از اون، من زنگ زدم به رستوران «شاورما». گفتم سلام: هشت تا شاورما ی مخصوص می خوام با دو تا نوشابه ی خانواده… خانومه از پشت خط ترکید. گفت : روز دوم عیده، شما خونه زندگی ندارین؟ عید دیدنی هیچی. نمی خواین این روزای اول رو لااقل خونه ی خودتون باشین؟
گفتم: خانوم به پیک بگین پول خورد همراهش باشه حتما. نوشابه دایت نباشه. و قطع کردم
بعد برگشتم گفتم : بچه ها امروز چندمه؟

مجید هم بود. با خرتاس رفته بود اطریش. کارشون اونجا درست نشده بود، برگشته بود و روس کاناپه بزرگه می نشست. عصرها می رفت باشگاه و آلمانی می خوند. شبها می خندید و خدایی می کرد. من خیلی دوسش داشتم. رفت گرجستان. خرتاس رو هم برد.الان یه کلاب-بار داره که با خونشون سه دقیقه فاصله داره. پیانو می زنه واسه خودش. قبلا دو سال استرالیا زندگی کرده بود، کارو بارش هم اونجا خوب بود تا اینکه باباش فوت کرد. 36 ساعت تو راه بود تا خودش رو رسوند ایران. بعدش دیگه برنگشت. حتی واسه جمع و جور کردن وسایلش
قبلش هم دو سال اکراین بود. با امیر shirkhaan رفته بودن اونجا. امیر از اکراین رفت قبرس واسه صخره نوردی, مجید برگشت ایران واسه اینکه بره دنبال موسیقی. پیانو می زنه واسه خودش (به شما چه که قبلا این رو یه بار گفتم )
یه آلبوم داشت به اسم previously که شاهکار بود. حتی بابام که همه ی آهنگهایی که من دوست دارم رو آشغال می دونه ،یکبار تو ماشین ازم پرسید: اینا ماله کیه؟
نگفتم مال moji. اما یادم نیست چی گفتم.


..
.

من به moji قول دادم یه روزی همه ی اینها رو بنویسم.
امروز اولین روزه از عمل کردن به قولم.

نوشته شده توسط : دکی

Advertisements

You miss 100% of shots you dont take

مثل وقتیهایی که خوابت نمی بره. گوشی رو گذاشتی کنار صورتت که اگه اس ام اس اومد فقط چشم باز کنی و ببینی اصلا می خوای همچین اس ام اسی برات بیاد یا نه

اس ام اس میاد: کشیکی؟
نیستم. نمی خوام بگم که هستم یا نه. دوست دارم این قسمت از زندگیم مخفی بمونه اصلا. تازه جواب بدم که چی بشه؟ بگم هستم که دلسوزی کنه برام یا بگم نیستم که یه درخواست بی خود ازم داشته باشه و من بگم نه و دلش بشکنه؟ جواب نمی دم

تو وایبر پیام میاد؛ چشمم رو باز می کنم. وایبر رو بیشتر دوست دارم. احتمال غافلگیری توش بیشتره. «شب اگه بیکاری بهم زنگ بزن». جواب نمیدم
زنگ وایبر. موناست. بر نمی دارم. برام عکس یه کفش پاشنه بلند سیاه می فرسته. زیرش می گه: این رو واسه فرودگاه خریدم. خجالت بکش دیگه…
هفته ای 200 دلار یعنی ماهی 800 و سالی 10 هزار دلار می ریخت تو شکم روانکاوش تا بشینه گریه کنه و از بدی های من بگه, طرف بهش پیشنهاد کرد این پول رو بده و یه بلیط رفت و برگشت تهران-سن خوزه بگیره, من برم تا سنگهاش رو وا بکنه! حالا اون بلیط ها دست من بود. هر کدوم با صفحات توضیحش 12 صفحه, و من روی کاغذهای اضافی اش سیگار می پیچیدم. و به سلامتی روانکاوش دود می کردم که خودش رو راحت کرد و من رو گرفتار.
جواب دادم » بیدار شدم زنگ می زنم.» گفت : » اینجا 5:30 صبحه. قبل از 10 زنگ نزنی»

اس ام اس میاد : «تهرانی؟» نیستم. می گه » پول لازم دارم» ,» جواب بده صبا», » جواب بده لاشی, کلی گشتم تا پیدا کردم. چفدرلازم داری؟» جواب نمیدم.

دلم می خواد خودم اس ام اس بدم. گوشیم رو بر می دارم. تایپ می کنم : دیدی؟ نه؟ فکر کنم خواب باشی!
خوب اگه فکر می کنم خوابه, خودم رو مسخره کردم با این جمله؟
پاک می کنم و چشمهام رو می بندم

اس ام اس میاد: یه زنگ به الناز بزن. دو ساعت دیگه می رسه خونه. پیش شماره ی گرجستان رو داری؟
خیلی به الناز گفتم نرو تنهایی گرجستان! شاید هم اصلا نگفتم, یا فقط توی دلم گفتم. آخه قرار بود همه ساپورتیو باشیم و کسی از احتمال شکست حرفی نزنه! اما من می دونستم داره خودش رو بدبخت می کنه. من همیشه می فهمم کی داره خودش رو بدبخت می کنه. من بیشتر از سهمم تو زندگی آدم بدبخت دیدم.
واسه چی زنگ بزنم؟ بگم خوبی؟ کارت خوبه؟ هوا چطوره؟ الان اونجا ساعت چنده؟ و بعدش سکوت… بعدش صدای نفس کشیدن عصبی و محکم اون ور خط یعنی که داره سیگار می کشه. بعد بهونه های من واسه قطع کردن » ببین پشت خطی دارم, بهت زنگ می زنم»
جواب نمی دم
زنگ می خوره! از جا پریدم. نوشه : home جواب نمی دم.

گوشی رو بر می دارم و چک می کنم. شاید این بین اس ام اسی اومده و من ندیدم… خبری نیست
خودم تایپ می کنم… تایپ نکرده صفحه رو می بندم. چی بگم؟

محسن اس ام اس میده: » دارم میام خونه! شام چی بگیرم مرتیکه؟»
جواب می دم: «بذار میام بیرون خودم.»
«او کی, پلیور خاکستری من رو هم بیار پس»
«اوکی, کجا بریم؟»
انگار می دونه حالم رو. می گه: » می خوای دوباره بریم کفش دخترونه نگاه کنیم؟ ببینیم چی قراره پای دخترها بره امسال»
جواب نمیدم. پلیور خاکستریش بوی گند می ده. اسپری رو روش خالی می کنم و از پله ها می رم پایین