وقتی گیر می دهم

نمی دونم «اتود» یا اون چیزی که بعضی ها بهش می گفتن مداد نوکی از کی بین بچه مدرسه ای ها شایع شد. اما من وقتی کلاس سوم ابتدایی بودم صاحب اولین اتود زندگیم شدم. قبل از اون فقط دست یکی از دخترای فامیل که اون موقع دبیرستانی بود و من فکر می کردم خیــلی آدم-بزرگه، دیده بودم. نمی تونین حدس بزنین اتود من چه قدر زشت و در پیت بود. یه چیز پلاستیکی به رنگ آبی نفتی و اونم نه یه آبی نفتی خوش رنگ. یه آبی نفتی بیخود. به هر حال من خوش حال بودم که دارمش و حس می کردم خیلی بزرگ شده ام که هم چین چیزی دارم. مدت زیادی نگذشت که ابهت اتوده از بین رفت و من رفتم سراغ کنکاش که این چه جوری کار می کنه و چی، چه جوری به کجا چسبیده و خلاصه این که همه اعضا و جوارحش رو ریختم بیرون.. . این اتفاق برای اتودهای بعدی من هم افتاد و بعضی هاشون در راه همین کالبدشکافی ها، حتی جونشون رو از دست دادن و راهی سطل آشغال شدن. ولی عوضش من یاد گرفتم که یه اتود چه جوری کار می کنه. و این خصوصیت روی من موند. نمی شه گفت از وقتی دل و روده ی اتودها رو بیرون می ریختم، دارای همچین خصوصیتی شدم. راستش یادم نمیاد از کی. فقط می دونم اون موقع اوجش بوده. آره.. بعد از اون شد عادتم. که دل و روده ی هر چیزی که واسم جالبه رو بیرون بریزم.

اگه بازی کامپیوتریه، همه ی آپشن هاشو دست کاری کنم، حالت های مختلفش رو بازی کنم و بازی رو تا آخرش برسونم. اگه یه سریاله، برم راجع به همه شخصیت هاش بخونم و ته و توشو در بیارم و به بعضی هاشون انقدر گیر بدم و انقدر وارد ریز زندگی شون بشم که بعضی از حقیقت هاشون، زده ام کنه. اگه یه آهنگه، انقدر گوش کنمش و توو ثانیه به ثانیه اش دقیق بشم که در عرض یه روز آهنگه برام نابود بشه و فرداش دیگه نتونم حتی برای یه بار گوش کنمش. اگه غذاست، هی بخورمش و مدلای مختلفش رو درست کنم. اگه آدمه، هی دنبال رد پاهاش تو دنیای واقعیت و مجازی بگردم و اول با این کار ذوق کنم و هی فک کنم عجب آدم جالبی اما بعد از مدتی ببینم اونم یکیه مث همه ی ما و جذابیتش تو مبهم بودنش بوده. اگه کتابه، گیر بدم به نویسنده اش و همه داستان هاشو بخونم انقدر که به این نتیجه برسم هر نویسنده یه اثر جاودانه داره و بس. اگه.. اگه.. اگه.. .

اینو امشب فهمیدم. امشب که با اسنپ-تو و نیم-باز آشنا شدم. وقتی گیر دادم بهشون و یکی یکی همه قابلیت هاشونو چک کردم. دوباره خودم رو دیدم. دیدم من آدمی ام که باید ته و توی یه چیزی رو در بیارم. گرچه در مجموع هیچ وقت جزئیات واسم مهم نیس و ترجیح می دم کلی نگر باشم. اما اگه به یه چیزی گیر بدم، دیگه خدا به داد من و گیر جدیدم برسه.