رسوخ

سرم را میگذارم روی شانه راستش. در واقع سر بازوی راستش. قد نشسته ام به بالای شانه اش نمی رسد. بی حرکت مثل یک بت نشسته ست فیلم اساطیری حوصله سر بر نگاه می کند. حوصله سر بر با همه جلوه های ساختگیش. سرم را سبک میگذارم روی شانه اش. درواقع بازویش. خیلی عاریه و الکی. جوری که نه بت حواسش پرت شود و نه سنگینی ام را حس کند. همیشه همینطور نمایشی سر میگذارم رو شانه، دست میگذارم در دست، می نشینم روی پاها، می کشم در آغوش، دست می کشم روی موها. توی مهمانی یا سر کوچه یا در یک عکس دسته جمعی. فرقی ندارد. قانون یکی ست. یک جور ملایمی باش که سنگینی نکند.. . وقتی حواسش حتی ذره ای پرت نمی شود، سرم را کمی رها میکنم. کمی سنگین. سُر می دهم درمسیر بازو، تا دست انداز بازو و ساعدش. و دامنه را ادامه می دهم. تا زیر ساقه ی دست هاش. تا کنجی، تکیه داده به شکمش. سقفم شده دست هاش که بی حرکت مانده اند. وول میخورم تا درست جا بگیرم. جا، قالب سرم که میشود چشم هایم را می بندم. بت انگار بیدار می شود. انگشت هاش میرود توی موهام. آرام میگیرم.

Advertisements

ساعت سه و نیم صبحه و من دو ساعت دیگه باید بیدار باشم. اونوقت هنوز خوابم نبرده. از دوازده با چشمای بسته توو تختمم و حتی خواب هم دیدم اما مغزم همش بیدار بوده. من نمی دونم چه طوری یه آدمیزادی میتونه دو روز دوازده ساعت صبح کشیک بده و دو روز بعدش شب و دو روز بعدیش بهش بگن برو خونه بمیر تا دوباره بیای. یعنی چه طوری انتظار دارن یک بدن همچین قابلیت انعطافی داشته باشه؟ ولی خب همه قبل مایی ها تونستن و ما هم قراره بتونیم مثل اینکه. اصولن چیزی که برای بقیه سخته، واسه من آسونه و برعکس. چیزی که به دل بقیه میشینه، به دل من نمیشینه و برعکس. نه که بخوام بگم خوبه. خیر. خیلی ام بده. چون درک متقابل رو کاهش میده. همه گفتن اورژانس، یه ماهه ی خوبیه. که واسه من نیست. از مریضای بدحالش بگیر که اصلن با روحیات من سازگار نیس تا.. کارایی که انجام میدیم. یه عمری به همه ایراد گرفتم که جنسیتی نگاه نکنین و نگین این مردونس اون یکی زنونه. اما الان میگم اورژانس مردونس. من یه آتل می گیرم نفسم در میره. یه ردیف بخیه می زنم انرژیم ته می کشه. همراه های مریضا هم تا صدای مردونه بالای سرشون نباشه کوتاه نمیان. توجه کنین انقدر بهم بد میگذره که غرغرو شدم. یه عمری مبارزه کردم با غر زدنم، حالا اما در لفافه ی فلسفه بافی و روزمره تعریف کردن و غیره، غر تولید می کنم. با همه ی این حرفااا.. عوضش خوبیش اینه که میگذره. با همه ی کلیشه ای بودن، اتفاقیه که داره می افته. و چون میگذرد، غمی.. نیست.

تا بیاید موهایم را بهم بریزد با دست، از جا بلند شده ام. مهمان ها دارند قاه قاه می خندند و او فقط لبخند می زند. می دانم در دل دارد می گوید حیف خرمن موهات که رفت. هربار تنهاییم همین را می گوید. از یک هفته قبل. هر بار همین کلمات. حیف. خرمن. موهات. که. رفت. میز ناهارخوری را میچینم. مهمان ها دوباره قاه قاه می خندند. فیلم عروسی یک آدمی از بیست سال پیش را می بینند و سوژه مثل نقل و نبات ریخته در فیلم. وقتی یک جای کار می لنگد من تخریبم می آید. ساعت سه صبح بود. شب آخر سفر. توی آینه به خودم نگاه کردم و عقم گرفت از این همه تکراری بودنم. تازه از ساحل مرمری برگشته بودیم. یک جای کار می لنگید. نصف شب سفر و این همه کسالت. قیچی را برداشتم و کم تر از یک دقیقه بعد، چتری کج و معوج داشتم و پشت گردنم داشت هوا میخورد. سالاد اینور سالاد آنور. قاشق این ور چنگال آنور. جای تنگ بزرگ پر گل را وسط میز تنظیم میکنم. موهایم آنقدر کوتاه است که پشت گوشم هم نمی رود. یک جاهاییش به اندازه مدل موی مصری بلند است. یک جاهاییش مثل پر جوجه کوتاه است و توی هوا به اهتزاز درمی اید. عوضش بی نظمی اش را دوست دارم. عوضش چتری است و من یک عمری دلم میخواسته چتری داشته باشم. همیشه شنیده ام نکن. خوب نمی شوی. نکن. ولی من بالاخره کاری که دلم خواسته را کردم. باید یک روزی بالاخره همه کارهایی را که بهت میگویند نمی توانی، نباید، نکن، نه، .. را اتفاقن انجام داد. گیرم تهش درست از آب درنیاید. صدای قاه قاه خنده مهمان ها از آن طرف دوباره بلند می شود. یک صندلی عقب می کشم و می نشینم. از صدا میفهمم رقص و پایکوبی آخر فیلم است. به نور تند ظهر که از پس پرده های ظریف لا به لای ظرف های روی میز پاشیده نگاه می کنم. با دست چتری ها را هل می دهم بالا. یک.. دو.. . دو ثانیه بعد برگشته اند سر جایشان. روی هم رفته بقیه یک عمری درست می گفتند. چتری به من نمی آید. این را هربار که می گوید حیف آن خرمن مو که رفت، در چشم هاش می خوانم.

نگهبان اسم همه ی مریضای بیمارستان رو میدونه. پرستار    اسم همه مریضای بخشش رو. کاسب اسم همسایه هاش رو. بچه اسم همه رقیب هاش رو. رئیس جمهور اسم هیچ کدوم از مردمش رو. تو اسم منو بدونی کافیه. فهمیدی؟

می خندید و می گفت از چی می ترسی؟ هی پشت هم. می خندید و می گفت. من نگاهم به ساعت بود که نیم ساعت تا رفتنم مانده بود و دیگر طاقت نداشتم. نیم ساعت مانده بود و من سردم بود. خون، سردی می آورد. ترس که نداشت. خودمانیم. خون عادی است. خون واقعن ترسیدن ندارد. اما سرد است. با اینکه یک تیکه از وجودت است ولی سرد است. با آن رنگش. رنگش همه غلط انداز است. هیچ جای آن همه قرمزی گرم نیست. بر عکس گرما را می مکد. از دست. از تن. بدترش خون یک نفر دیگرست. یادم است تصادف که کرده بود توی راه بیمارستان چطور می لرزیدم. کاپشنش دست من بود و خودش روی صندلی عقب ماشین ولو. نمی دانم کجا بود. اما خب آنجا نبود. فقط مثل عروسک روی صندلی افتاده بود و من می لرزیدم از سرما. از سرمای دست های خونی ام که خونش مال خودم نبود. حالا بیست و پنج دقیقه مانده بود. کنار من نشسته بود و می خندید. می خواستم بگویم من خودم گرم می شوم. تو لازم نیست نگرانم شوی. حالا بیست دقیقه مانده بود. یکهو به خودم آمدم دیدم هیچ هم نگران نیست. حتی ذره ای. خیلی هم خوش حال بود. هنوز داشت می خندید و میگفت از چی می ترسی؟.. هجده دقیقه و من تنها. پانزده دقیقه و خون که یک ذره دو ذره ندارد و فقط سرد است. سیزده دقیقه و نحسی اش. ده دقیقه و سی ثانیه و تمام مردم شهر. هشت دقیقه و درد. هفت دقیقه و جنون. ساعتش را از دور مچ دستش باز کردم و پرت کردم آن طرف اتاق. خورد به آینه ی قدی و مثل آبشار ریختش کف زمین. سرم داد کشید. فکر کرد پاک دیوانه شده ام. خندیدم.

شما به من نگاه کن

برف نه یک روز آروم و خلوت و معمولی، که فقط وقت هایی میاد که حسابی سرت شلوغه و دستت بند. برف بازی رفتن بستگی به این داره که چقدر یهو بتونی از شلوغیا بکَنی و همه چیزو بندازی و فرار کنی بری زیر برق. برف.. . منظورم برفه.

مگه خیلی وقت نیست که می شناسمت؟

b

با چنگال میگو رو توی بشقابم هل دادم زیر برگ گنده ی کاهو جوری که پیدا نباشه نخوردمش و گفتم: چرا نمیشینی؟.. آشفتگی از سر و روش می بارید. منتظر تلنگر بود که یهو داد بکشه یا یهو بزنه زیر گریه یا یهو بره روو تراس و حتی خودشو پرت کنه پایین. در همین حد نامتعادل و به هم ریخته بود. گفت: منتظر تلفنم. خرت خرت کاهو جویدن توی اون موقعیت به نظرم زیادی بود چون تنها چیزی بود که داشت سکوتو میشکوند. یه لحظه دهنمو ثابت نگه داشتم و به سکوت خونه اش گوش کردم. بعد یه قلپ گنده آب یخ خوردم و همه کاهو هارو جویده و نجویده قورت دادم. رد سرما تا معده ام کشیده شد. صدام و صاف کردم و گفتم: خب حرف بزن ببینم چی شده.. . بدون اینکه به من نگاه کنه یا دست از قدم برداشتن توی فاصله ی آشپزخونه تا در تراس برداره گفت: از دیشب ازش خبری نیست.. . به لاک سرمه ای روی ناخونام نگاه کردم. نپرسیدم کی کجا چرا. می دونستم. نپرسیدم خب من اینجا چیکار میکنم. با اینکه نمی دونستم. ادامه داد: اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟.. . یه تیکه از لاک انگشت کوچیکه رو با ناخون کندم. ذره ای برام مهم نبود. یه آدمی که مستقیمن نمی شناختم یه جایی که نمی دونستم کجاس یه بلایی سر خودش آورده چون بلد نیست با زندگیش چیکار کنه. قبلن این حرف رو به خودش گفته بودم. باصراحت. متهم شده بودم. یادم نیس به چه صفتی. ولی هنوزم فکر می کردم دل سوزوندن و نگران آدما شدن حد داره. وقتی یکی اصرار داره زندگیشو خراب کنه شاید یه وقتایی باید کمکش کرد زودتر این کارو انجام بده. فکرامو واسه خودم نگه داشتم و به برشته شدن مرغ توی فر خیره شدم و گفتم: بهتر نبود بری پیشش؟.. . بی مکث گفت: جرئتشو نداشتم.. . چین دادم به دماغم. همون موقع تلفن خونه زنگ خورد. مثل دیوونه ها دویید طرف تلفن و شماره رو که دید پرید توی اتاقش. صدای داد و فریادش بلند شد. با چنگال میگو رو از زیر برگ کاهو بیرون آوردم و یه تیکه با چاقو بریدم و خوردم. فریاد به ریتم یکنواخت حرف زدن های آروم تبدیل شد. بوی مرغ جزغاله شده آشپزخونه رو ورداشت. از جام بلند شدم پنجره آشپزخونه رو باز کردم و دوباره نشستم. صدای خنده ی ریزریزشو که شنیدم لیوان آب رو به لیوان خالی و دست نخورده اش اون طرف میز زدم و گفتم: به سلامتی.