دریغ

بعضی وقتا بهت زده می شم. از اینی که از خودم ساختم. گاهی حس می کنم دلم چکش می خواد. جوری که بکوبه روی تنم و این پوسته ی آهکی رو تیکه تیکه کنه و بریزه زمین. این پوسته ای که بدن واقعیم نیس. ولی ساختمش. گاهی حس می کنم دلم یه قیچی می خواد. جوری که ببُره این پیله رو. یا شعله های آتیش.. جوری که ذوب کنه این حجم منجمد مسجمه وار رو. گاهی فک می کنم چقدر دورم از چیزی که می خوام باشم و نمی تونم. از چیزی که می خوام باشم و به خودم اجازه نمی دم باشم. از چیزی که می خوام باشم و مجبورم نباشم. از چیزی که نمی خوام باشم و مجبورم باشم. این آخری از همشون بدتره. این یکی از همه بیش تر آهکی می کنه. بعضی وقتا بهت زده می شم از این که جایی زندگی می کنم که هیچی سر جاش نیست و درنتیجه هیچ آدمی خودش نیست. همه گارد. همه ماسک. همه سنگ. همیشه توی موضع دفاع. همیشه آماده ی جنگ. بعضی وقتا بهت زده می شم از این که زندگی داره می گذره و من دارم توی پوسته زندگی می کنم. و گرچه که این نه منم، اما مجبورم. مجبورم. مجبور. به این همه دریغ.

Advertisements

با من هندوانه بخور

این نوشته با بقیه ی نوشته های این وبلاگ فرق داره. شاید. چون بیش تر شبیه وراجیه. شبیه وقتی که اگه پنج دقیقه پیش با من مشغول هندونه خوردن بودین، الان داشتم این حرف ها رو براتون وراجی می کردم. و این یه مثال واهی نبود. یه مثال واقعی بود. چون من پنج دقیقه پیش واقعن داشتم هندونه می خوردم. قبل شروع حرف هام یه آه می کشیدم و یه نگاه مینداختم به دوردست ها و شروع می کردم: تا یه مدت پیش به من اعتقاد نداشت و در فاز «مرغ همسایه، غازه» به سر می برد. و این ناراحتم می کرد. چون مطمئن بودم که از مرغ همسایه غازترم. مطمئن بودم برای چیزی که هستم خیلی زحمت کشیدم و خدا می دونه که هر «به دست آوردنی» چقدر سخته. ناراحت کننده بود که با کسی که همیشه شرایط براش مهیا بوده مقایسه بشی و تازه اونو برتر بدونن. تا جایی که یادم میاد من شرایط هیچ وقت اونقدرا برام آماده نبوده. همیشه خونواده مشغول زندگی خودش بوده و من برای هر مبارزه ای، تنهایی زحمت کشیدم. از این بابت ناراحت نیستم. شرایط زندگی ها با هم فرق داره. و مال ما این جوری بود. توی خونه ی ما کسی اونقدرا برای کسی وقت نداره. شاید حتی اتفاقاً از این بابت خوش حالم. الان. این باعث شد همه کارهام رو خودم انجام بدم، وابسته نباشم، برای هرچیزی زحمت بکشم. و درنهایت.. لذت بخشه که زحمت هات نتیجه بده. وقتی در فاز مرغ همسایه غازه به سر می برد سعی نکردم خودم رو بهش ثابت کنم. اصولاً از این ثابت کردن بدم میاد. ثابت کردن باید در عمل باشه. در برآیند. در برآیند رفتارها. از این که خیلی واضح برای کسی توضیح بدی چه ها کردی و چه ها نکردی خوشم نمیاد. ممکنه باور نکنه. ممکنه به تو تگ شو آف بودن بزنه. از شو آف بودن هم بدم میاد. ولی وقتی در طول یه مدت خودش با چشم های خودش ببینه، مسئله فرق داره. و این اتفاق افتاد. و به این نتیجه رسید که مرغ همسایه غاز نیست. من خوش حالم حالا. می دونستم که حق با منه و خوش حالم که حالا من غازم.

امروز یک نفر داشت از داستان فیلم/کتاب «راز» (بله می دونم خیلی تکراریه) حرف می زد و می گفت که واقعن اتفاق می افته و ازم پرسید آیا بهش اعتقاد دارم یا نه. تقریباً بدون اینکه فکر کنم بهش گفتم نه. من به اینجور چیزا اعتقاد ندارم هیچ وقت. به چیزهای کمکی و بعضاً غیرواقعی و ناملموس. اون دوباره پافشاری کرد که این مسئله واقعیه و برای خودش بارها اتفاق افتاده که آینده ای رو ترسیم کنه و انقدر بهش فک کنه که بهش برسه. و من دهن باز کردم که بگم نه.. واسه من هیچ وقت.. ، ولی یهو ساکت شدم. واسه منم این اتفاق افتاده بود!.. یه لحظه فکر کردم به این که من کجام.. و.. وای!.. دیدم من همون جایی هستم که همیشه آرزو داشتم باشم. با همه ِِی همه ی ویژگی هایی که آرزو داشتم زندگیم داشته باشه. شاید حتی کمی بیش تر از اون چیزی که ذهنم می تونست بخواد. بهش گفتم آره.. شاید حق با توئه. ولی نمی دونم بشه اسمش رو هدف مند زندگی کردن گذاشت یا اعتقاد به کتاب راز.. . هنوز هم دارم بهش فکر می کنم. در یک نقطه از بردار زندگی، همه ی مولفه هایی که یک وقتی یک جایی مد نظرت بوده با هم تلاقی می کنن. و من الان همون جا هستم. خداحافظی در اوج اگه وجود خارجی داشته باشه، برای من همینجاست. همین جایی که همه چیزهایی که یک وقتی می خواستم رو دارم و همه موقعیت هایی که یک وقتی دوست داشتم داشته باشم رو داشته ام. و اگه زندگی شوخیش نگیره با مشت بکوبه توی دماغم جوری که خون بپاشه به دیوار، جوری که دو سال پیش پاشید، به زندگی در اوج ادامه می دم.

من خیلی وقته توییت می کنم. با فراز و نشیب. ولی خیلی وقته توییت می کنم. جالبه که مدت ها بود آدم جدیدی رو فالو نمی کردم. شاید فکر می کردم اون پنجاه تا آدمی که فالو می کنم، آخر دنیا هستن؟.. بله همین فکرو می کردم. من حتی یک وقتی فکر می کردم دیگه نمی شه با آدم جدیدی آشنا شد. دیگه نمی شه دوست جدیدی پیدا کرد. ولی از اون وقت تا حالا با کلی آدم جدید آشنا شدم. نمی گم خیلی هاشون موندنی شدن. ولی از وجود هر آدمی حتی اگه برای مدت کوتاهی باهات همراه باشه می شه خیلی چیزا یاد گرفت. از توییتر می گفتم. اخیرن توی توییتر نوک می زنم به آدم ها. بین آدم های جدید می چرخم حرف هاشون رو می خونم، فالوشون می کنم و.. زیاد پیش میاد که روزمرگیشون به مذاقم خوش نیاد و کنارشون بذارم. اما بازم به نوک زدن به آدمای مختلف ادامه میدم.

185

یه وقتی هست آدما با پای خودشون به زندگیت میان. یه وقتی هست به دستشون میاری. یه وقتی هست می دزدیشون.
یه وقتی هست آدما با پای خودشون از زندگیت می رن. یه وقتی هست به زور بیرونشون می کنی. یه وقتی هست ازت می دزدنشون.