از یه روزی به بعد، دیگه واسم مهم نبود. مهم نبود که تنها بمونم. مهم نبود که پرونده ی یه آدمایی واسه همیشه تو زندگیم بسته شه. مهم نبود این پرونده های مختومه ای که بایگانی و خاک خوردن یا حتی نابود شدن انتظارشون رو می کشه، از وزن خاطرات و متعلقاتی که توشون ثبت شده، چه قدر حجیم و سنگین بوده باشن. مهم نبود کنار اومدن با شرایط جدید چه قدر می خواد سخت باشه. مهم نبود کی مقصر بوده یا اصلاً مقصری وجود داشته یا نه. جاده ی «مهم نبودن» ها سرازیری خشنی بود و شیب تندش دیگه فرصت فکر کردن به پشیمونی و برگشت رو بهم نمی داد. من قِل می خوردم و بی توجه به زخم ها و کوفتگی هایی که سرازیری رو بدنم جا میذاشت، پایین می رفتم. من به آدم ها اجازه می دادم هر جور دوست دارن قضاوت کنن. فکر کنن من دروغ می گم.. فکر کنن من باهاشون روراست نبودم.. فکر کنن و فکر کنن و هرجور دوست دارن داستان ببافن. دیگه واسم مهم نبود. قبول دارم که یه جور منفعل بودن محسوب می شه. این که من جای جنگیدن و نگه داشتن آدما و کشیدنشون وسط زندگیم، خودم رو می کشیدم کنار. این که حتی نمی خواستم بهشون ثابت کنم واقعیت چی بوده. راستش من همیشه از این ثابت کردن خودم بدم می اومده. اصلاً یه جور نچسب و آزاردهنده ایه که هی سعی کنی خودت رو به کسی ثابت کنی و هی بگی منو ببین! نگام کن! نگام کن! من همینم. من چیزی رو قایم نکردم! و هی کف دست های خالیت رو بگیری جلو روش بلکه باورت کنه ولی اون هم چنان مشکوکانه فک کنه تو مشغول نقش بازی کردنی و واقعیت، نه بین دست های خالی تو، که جایی توی جیب های کوله ات یا تو تاریکی کمدی، کشوییٍ، صندوق چه ای جایی زندانی شده. خدا می دونه من چه قدر از نقش بازی کردن بدم می اومد. از سو استفاده کردن از اعتمادی که بهم شده، از بازی خوردن و.. با همه ی اینا چطور می تونستم بازم خود واقعیم نباشم؟ و چطور حق ندارم خسته و غمگین باشم از آدمایی که سال های با هم بودنمون رو می شمرن و معتقدن منو خوب شناخته ان ولی هم چنان ازم انتظار دارن خودم رو بهشون ثابت کنم؟ ثابت کنم!
و حالا من این جا وایستادم. پایین این سراشیبی عجیب. مهم نیست مجبور باشم چند تا سراشیبی دیگه رو غلت بزنم و چند تا آدم مشکوک و بی اعتماد و بهانه گیر دیگه رو پاک کنم. حتی اگه قرار باشه تنها بمونم، حتی اگه قرار باشه واسه تک تک آدم های زندگیم صبورانه پایین سراشیبی ها وایستم و با یه لب خند تلخ، برای خداحافظی دست تکون بدم این کارو می کنم.
.
پ.ن: واضحاً معنی این نوشته این نیست که دوست دارم تنها بمونم. معنیش این نیست که من قدر آدمای زندگیم رو نمی دونم و دوستشون ندارم یا این دوست داشتن رو بهشون ثابت نمی کنم. معنیش رو همون طور که هست درک کنین. اجازه بدین این جا دیگه مجبور به توضیح دادن و ثابت کردن خودم نشم.

بوی تلخ چوب

چراغ اتاق خاموش می شه. تاریکی محض دیگه اثری از سایه ام که تا چند لحظه پیش رو به روم رو دیوار افتاده بود باقی نمی ذاره.
از دیوار فاصله می گیرم. در اتاقم رو می بندم و قدم های نامطمئن کوتاهم رو روی سرامیک سرد، به سمت تختم می کشونم. مسیر کوتاه آشنایی که هر شب طی می شه. سرما کف پام رو قلقلک می ده و من فک می کنم به این که چرا هیچ وقت نشمردم چند قدم طول می کشه که من از سرمای ترس به گرمای امن تخت برسم. درست لحظه ای که حدس می زنم به تخت رسیدم با سر به جسم حجیمی می خورم که راهمو بسته. شبیه به پیکر یک آدم قدبلند که جلوم وایستاده باشه. دلم هُری می ریزه پایین. جیغ می کشم و فوری خودمو تو تاریکی پس می کشم. نفس کشیدن یه لحظه یادم می ره. با چشمایی که به تاریکی بیش تر عادت کرده و از ترس گشاد شده برای یه لحظه به رو به روم نگاه می کنم. هوا کم میاد. نمی تونم درست نفس بکشم و تنها صدایی که می شنوم صدای نفس های تند و کوتاه خودمه. به غریزه به فرار فکر می کنم. می چرخم به سمت در و دست می برم طرف دستگیره. دستگیره پایین میاد اما در هنوز سفت و سخت به چهارچوب چسبیده. با همه ی قدرتی که دارم سعی می کنم دستگیره رو به سمت خودم بکشم تا در باز شه. در از جاش تکون نمی خوره. بعد از این که انرژی زیادی پای در میذارم و بی نتیجه می مونه از سر نا امیدی جیغ می کشم و گوشام از صدای جیغم به کری نزدیک می شن. از پشت تکیه می دم به در و خودمو می چسبونم بهش و دست راستم دراز می شه طرف کلید -که همون نزدیکی ها باید باشه- تا چراغ رو روشن کنم. قبل از این که صدای کلیک بیاد و نور اتاق رو پر کنه، انگشت هایی به نرمی دور مچ دستم قفل می شه. با دست آزادم سعی می کنم انگشت ها رو از دستم باز کنم. اهمیت نمی دم به این که ناخن های بلندم داره پشت دستش رو حسابی زخمی می کنه. چشمام بسته است. حالا دیگه دارم دیوونه وار گریه می کنم و فریاد می زنم و می لرزم و هنوز سعی می کنم دستم رو آزد کنم. می تونم گرمای تنش رو حس کنم و نفسش رو که به صورتم می خوره. بوی تلخ چوب می ده. عقب عقب می رم و ناخواسته خودمو کنج دیوار گیر میندازم. نمی تونم دستم رو آزاد کنم. حالا انگشت هاش با قدرت دور دست چپم هم گره خورده. دستم هامو می کشونه طرف خودش تا منم بهش نزدیک تر شم. مقاومت می کنم. خیلی زودتر از این که جنب بخورم بازوهامو می گیره و می کوبونتم به دیوار. جوری چنگ انداخته به بازوهام که دردم میاد و نفسم از درد بند میاد. احساس می کنم دیگه انرژی برام نمونده. بریده بریده می گم
-از جونم چی می خوای؟
-سه قطره خون.
سوزن نیش می زنه به پوست نازک بالاترین قسمت ساعد. آروم می مونم. سرم در حال گیج رفتنه. چند ثانیه که می گذره سوزن رو در میاره و جاشو با انگشت فشار می ده. نمی تونم چشمام رو باز نگه دارم. از بین پلک های نیمه باز می بینم که شستش رو که آغشته شده به خونم، می مکه. مغزم گزگز می کنه. کنج اتاق ولو می شم. غریبه ی خون خوار بی هیچ حرفی ازم فاصله می گیره و می ره به طرف پنجره. بازش می کنه و می پره بیرون. من می مونم و پنجره ی باز و پرده ای که تکون می خوره و باد سرد شب که ذره ذره توی اتاق جاری می شه. مثل گاز مسمومی که رفته رفته منو به طرف خواب هُل می ده.
.
صبح مث همه ی روزهای قبل و همه ی روزهایی که در آینده به سراغم خواهند اومد شروع می شه و مثل نصف اولین روز های بقیه ی زندگی، بارونی و خیس از آب در میاد. سرم از خواب بدی که تمام شب باهاش کلنجار رفتم درد می کنه. یه لحظه به سرم می زنه که نکنه واقعیت بوده باشه. آستینم رو می زنم بالا و دنبال جای سوزن می گردم. وقتی ازش اثری نمی بینم خودم رو بابت حماقتم سرزنش می کنم.
زیاد وقت تلف می کنم و بی عجله حاضر می شم و در نتیجه صف تاکسی بلندتر از همیشه است و پر از همون آدم هاییه که هر روز صبح همین جا می بینمشون. امروز همگی چتر به دست سر قرار نانوشته امون حاضر شدیم. بالاخره نوبتم می شه و اولین نفریم که پشت می شینم. تا نزدیک های آخر خط چشم از خیابون و مردم و بارون بر نمی دارم. منتظرم مردی که کنارم نشسته بقیه ی پولش رو از راننده ی تاکسی بگیره تا بتونم کرایه ام رو بدم. مرد دست دراز می کنه که بقیه ی پولش رو بگیره و آستین بارونی خاکستری تیره اش که به زور تا نیمه ی انگشت هاش می رسید، عقب کشیده می شه. پشت دستش دو تا چسب زخم به طور افقی جا خوش کرده. تا میاد آستینش رو روی دستش بکشونه متوجه نگاه خیره ی من می شه. ماتم برده. به چشم های خاکستریش زل می زنم. بوی تلخ چوب که تمام مدت تو ماشین پیچیده بود حالا برام معنی پیدا می کنه.

Sweet dreams are made of this, who am i to disagree

max2

10:12

خیلی ها رو می شناسم که خواب دیدن براشون یکی از مهم ترین مسائل روزمره ست. حتی چند نفرشون می گفتن که گه یه شب خواب نبینن, صبح احساس رفع شدن خستگی بهشون دست نمی ده. یعنی خواب های بدون رویا رو جزئی از زندگی به حساب نمی آوردن.
عده ای بودن که ادعا می کردن می تونن روی خوابهاشون کنترل داشته باشن. پدیده ای که بهش می گن «خواب شفاف» و خود من به شخصه یکی از بزرگترین آرزوهام داشتن یه همچین تجربه ی بی نظیریه
بعضی از دوستانم به قدری به معقوله ی خواب اهمیت می دن که بالای تختشون یکی از این وسایل باستانی سرخپوستی به اسم dream catcher آویزون کردن.
اما خوابیدن برای من صرفا سپری شدن سریعتر چند ساعت از شبانه روزه که حتی اگه رویایی در مورد بهشت هم ببینم, چون بعدا چیزی ازش تو ذهنم نمی مونه, برام فرقی نمی کنه
*
خواب از چند مرحله تشکیل شده که پشت سر هم تکرار می شن. رویا دیدن توی مرحله ی » حرکت سریع چشمها» REMاتفاق می افته و اگه انتهای این مرحله از خواب بیدار بشیم, یادمون میاد که چه خوابی دیدیم. بعد نوبت مرحله ی «بدون حرکت سریع چشمها» NREM ست که بدن استراحت حقیقی می کنه و به اصلاح خستگی آ دم در میره. این سیکل چند بار در طول یه خواب سالم تکرار می شه تا اینکه زنگ ساعت یا صدای مامان یا بوق یه ماشین بیدارمون کنه.
خواب پدیده ی محشریه. یه روز در موردش حسابی توضیح می دم
**
**
*
چند وقته که افتادم روی دور کابوس دیدن. یادم نیست از کی شروع شد. اما هیچ خوابی نمی بینم مگه اینکه یه کابوسی باشه که با ترس و استرس بیدارم کنه
مثل چند ساعت قبل, که باعث شد بیدار بشم و از وحشت تکرار اون صحنه ها, به کلی قید خواب رو بزنم و شروع کنم به نوشتن این خطوط
*
یادم نیست دقیقا چند نفر بودیم. به جز من چهار یا پنج نفر دیگه هم بودن. یکی شون همین محسنی بود که الان توی همین اتاق خوابیده و شاید چون روحش خیلی حوصله ی گشت و گذار در چهار گوشه ی دنیا رو نداشته, خودش رو توی اولین دنیای مجازیه بدون گمرکی که دیده رها کرده. یعنی خواب من

فضای داستان داخلی بود. مهم ترین چیزی که حس می کردم این بود که دهنم پر شده از زخم, انگار یک میلیون بخیه ی تازه کشیده شده سرتاسر فک بالا و پائینم رو پر کرده باشه و این موضوع باعث شده بود که من هر چند دقیقه یه بارا دهنم رو با آب بشورم و لخته های خون رو به همراه تیکه هایی از اجسام عجیب و غریب تف کنم.
قرار این بود که آخر روز از اونجایی که هستیم بریم به سمت خونه و من بودم که باید رانندگی می کردم. سویچ ماشینم رو توی نگهبانی دانشگاه جا گذاشته بودم و وقتی که برداشتمش, یکی از نگهبانها با کت چرم مشکی دنبالم دوید و ازم چند تا سوال مسخره پرسید . بعد طبق عادت این طبقه از جامعه کلی غرغر کرد در مورد اینکه چند روز پیش ماشین رو جای نامناسبی پارک کرده بودم و این باعث شده بود جرثقیلی که قرار بوده از در دانشگاه بیاد بیرون با زحمت مواجه بشه.
پیش بچه ها برگشتم. اونها داشتن با جدیت در مورد موضوعات بی معنی بحث می کردن و باورتون نمی شه که چقدر اون پسری که لباس سفید پوشیده بود شبیه «ماکان» بود. شبیه الان ماکان, نه آخرین باری که من دیدمش
*
ما هنوز خیلی بچه بودیم وقتی که ماکان اینها از ایران رفتن. شاید برای همین زیاد متوجه نبودنش نشدیم و بچه ها زیاد جای خالیش رو احساس نکردن. به جز من که همیشه بیش از حد احساساتی بودم و حتی دلم هم براش تنگ شد.
وقتی که تابستون چند سال برای یکی دو هفته برگشت ایران, ما هنوز خیلی بچه بودیم. سرگرمی هامون تیله ها بودن و دوچرخه سواری بعد از ظهر ها و کلاس های شنا و فوتبال. شاید برای همین بود که کسی زیاد متوجه اومدنش نشد. و باز هم به جز من که به میلاد گفتم یقه ی لباسم رو ول کنه و بقیه ی دعوا رو بگذاره برای فردا تا من زودی برم دوستم رو ببینم.
از آخر کوچه ی خودمون رو تا محله ی اونها رکاب زدم و خسته و عرق کرده زنگ خونه شون رو فشار دادم و گفتم صبا هستم . اومدم ماکان رو ببینم.
*
شاید بهتر بود اول می رفتم خونه و لباسم رو عوض می کردم. حتی بهتر بود که دوش هم می گرفتم. شاید حتی بهتر بود که اون رو دعوت می کردم خونه مون, ولی بچه تر از این حرفها بودم که حواسم به این چیزها باشه.
ماکان در حیاط رو باز کرد و از دیدنم خوشحال شد. بعد کم کم نگاهش لغزید روی یقه ی پاره ی لباسم, دوچرخه ی کثیفم که روی زمین ولش کرده بودم, صورت عرق کرده و سر زانوهای همیشه خونی من.
درسته که نمی فهمیدم شیوه ی برخورد و ملاقات صحیح با یه دوست بعد از چند سال چیه, اما وقتی کسی دلش نمی خواست باهام حرف بزنه و دوست داشت بره توی خونه و در رو ببنده, خوب می فهمیدم.
من بچه بودم و از دیدن دوباره ی دوستم ذوق کرده بودم, اما اون بزرگ شده بود. همون لحظه فهمیدم که معنی بزرگ شدن چیه.
موقع برگشتن حوصله نداشتم رکاب بزنم, واسه همین دوچرخه ام رو گذاشتم خونه ی رضا اینها که توی همون کوچه زندگی می کردن و پیاده راه افتادم طرف خونه مون.
میلاد هنوز توی کوچه منتظر بود تا بقیه ی یقه ی لباسم رو هم پاره کنه, اما من بهش گفتم : برو بچه, شماها همتون خیلی بچه این.
و رفتم توی خونه
*
و حالا بعد از این همه سال ماکان برگشته بود توی خواب من و با وجود اینکه ریش هم گذاشته بود مطمئن بودم که خودشه.
بعد از این همه سال اومده بود و من رو دلداری می داد و می گفت که مهم نیست که دوست دخترم ( یا زنم حتی, معنی این روابط توی خواب خیلی به هم نزدیکه ) حامله ست و بچه مال من نیست. توی خواب یادم نمی اومد که زن داشته باشم یا اینکه زنم حامله بوده باشه. اما مووع بحث یه جوری بود که دلم نمی خواست در موردش سوال کنم یا حتی توضیح بدم که زن ندارم.
به جای حرف زدن مدام دهنم رو با آب می شستم و لخته ی خون تف می کردم و ماکان می گفت ما تمام روز رو وقت داریم. عجله نکن
*
بعدها به اون صحنه ی آخرین برخوردم با ماکان خیلی فکر کردم. برای یه بچه ای به سن و سال ماها, یقه ی پاره و شلوارک با سر زانوهای زخمی, چیزی نبود که باعث خجالت کشیدنمون بشه.
شاید دلیل برخورد عجیب ماکان این بود که وقتی اونها از ایران رفتن, هر کدوم برای کانادایی شدن خیلی زحمت کشیدن. و این وسط از همه بیشتر ماکان اذیت شده. بدون هیچ دوست و رفیقی توی سالهایی که فوق العاده به چند تا همبازی نیاز داشته زبان انگلیسی یاد گرفته و وقتی هم سن و سالهاش مشغول خوشگذرونی بودن اون باید تو خونه می نشسته چون هم باید جریمه های مدرسه ی ایرانی زبانش رو انجام می داده و هم تکالیف مدرسه ی کاناداییش رو.
تا اینکه به مرور زمان توی فضای جدید جا افتاده و بعد تر اونقدر محیط رویایی اطراف روش تاثیر گذاشته که کم کم شیفته ی شهر و شیوه ی زندگی تو ونکوور شده. جوری که بالاخره یه روز حس کرده که خودش هم جزئی از آدمهای دور و برشه, نه یه گربه توی قفس کبوترها
حس کرده که ایران و آفتاب داغش و بچه هایی که توی کوچه فوتبال بازی می کنند و به جای دروازه آجر می گذارن, همه و همه قسمتهایی از یه فیلم کوتاه بوده که بعضی از صحنه هایش رو موقع رد شدن از جلوی تی. وی. دیده و رفته.
و بعد ازتحمل این همه زحمت, صورت آفتاب سوخته ی من با موهای فرفری سیاه و لباس وشلوارکی که خبر از ساعتها بازی توی کوچه می دادند, مدرکی بود که ثابت می کرد خودش هم به همین چیزها تعلق داره. ثابت می کرد اون روزهایی که به زور فراموششون کرده واقعیت داشتن و اگه هزار سال هم بگذره, باز هم صدای جلینگ جلینگ زنگ پنجاه تومنی یه دوچرخه مجبورش می کنه برگرده و خاطراتی رو که با زحمت از یاد برده, یادآوری کنه
من بهش حق دادم. من هنوز هم بهش حق می دم.
*

صحنه های آخر خوابم داره مثل آبی که به زور سعی می کنی کف دستت نگه داری و از لای انگشتات می ریزه روی زمین, از ذهنم فرار می کنه
زیاد دلم نمی خواد بهش فکر کنم. وقتی شروع به تایپ این متن کردم به نظرم رویا/کابوس خیلی مهمی بود ولی هرچقدر بیشتر می گذره و بیدارتر می شم ماجرا بیشتر به نظرم مسخره می رسه.
انگار همه اش بهونه ای بود که به یه دوست قدیمی فکر کنم, نمی دونم.

وقتی از خواب پریدم , متوجه شدم که آب دهنم رو قورت نداده ام. نگران شدم که نکنه واقعا دهنم پر از خون شده؟
دویدم و توی سینک دستشویی تف کردم.
چراغ رو روشن کردم. و با نگرانی دنبال رگه های خون گشتم
چیزی پیدا نکردم. و این فعالیت ذهنم رو هشیارتر کرد.
برگشتم توی اتاق. گوشی موبایلم رفته بود زیر بالشم, برش داشتم و به تو اس ام اس زدم
سرماخوردگی بهتر نشده؟ ضعیف شدی عزیزم؟ مراقب خودت باش
نقطه
12:05

Sleeping Beauty

یکی یکی بود یکی نبود
یه پادشاهی بود که خدا بهش بچه نمی داد و این باعث شده بود که روز و شب غصه بخوره و به بچه های مردم با حسرت نگاه بکنه
تا اینکه بعد از چنیدن سال , پادشاه صاحب بچه می شه… زنش یه دختر زیبا و موبور به دنیا میاره.
تمام شهر به جشن و شادمانی مشغول می شوند و این وسط, یادشون می ره که جادوگر بزرگ سرزمینشون رو هم به این جشن دعوت کنند
خبر بچه دار شدن پادشاه به گوش جادوگر می رسه و اون عصبانی از اینه چرا زودتر بهش نگفتن خودش رو به شهر می رسونه و به عنوان چشم روشنی, نفرینی رو به گهواره ی دختر بچه می بنده. توی این نفرین نوشته که دختر پادشاه توی جشن تولد شانزده سالگیش, دستش زیر دوک نخ ریسی گیر می کنه ولی به جای اینکه بمیره, به خوابی طولانی فرو می ره.
سالهای سال باید توی این خواب باقی بمونه تا عشق حقیقی خودش, بیاد و با یه بوسه, به این نفرین پایان بده.

*
دختر پادشاه شب تولد شانزده سالگیش با وجود اینکه خیلی ها مراقبش هستن, دستش میره زیر دوک نخ ریسی و درجا به خوابی طولانی فرو می ره.
*
داستانهای قدیمی نسل به نسل دچار تغییر می شن.دخترک قصه ی ما اول به یه سیاهچاله و بعدها به بالای یه قصر تبعید می شه. نسلهای بعدی گفته اند که یک اژدها وظیفه ی مراقبت از دخترک رو به عهده می گیره و هر سلحشوری که برای نجات اون اقدام بکنه رو می خوره. بعضی ها گفتن صد سال و یه عده می گن ده سال خوابش طول می کشه
آینه ی سخنگو به داستان اضافه شده و گل رز و جدیدا «شرک» هم یه دستی به داستان زیبای خفته کشیده.
*
پسر پادشاه سرزمین همسایه, حتی قبل از تولد, سرنوشتش این بوده که عاشق زیبای خفته بشه و برای رسیدن بهش سالها سختی بکشه
اول از خونه فرار کنه و با اسبش بره و کل سرزمین افسانه رو زیر پا بگذاره. بعد شجاعت و جوانمردی و دلیریش بارها و بارها مورد امتحان قرار بگیره. واسه یه مدت خیلی طولانی نتونه درست غذا بخوره, نتونه مثل بقیه ی آدمها بخوابه و مدام درگیر بازیهایی باشه که سرنوشت جلوی پاش می گذاشته.
تا اینکه بالاخره به جایی که دخترک توش خوابیده بوده می رسه. با دشمن های زیادی می جنگه و آخر قصه, در چوبی اتاق خواب زیبای خفته رو باز می کنه. خسته و زخمی خودش رو به بالای سر دخترک می رسونه و چشمهاش رو می بنده و لبهای اون رو می بوسه… اند دی لیود هپیلی اور افتر
*
این همه سال ما افسانه ی زیبای خفته رو اشتباه متوجه شده بودیم.
شاهزاده دخترک رو نبوسید تا از خواب بیدارش کنه.
هیچ آدمی, بعد از خواب چند هزار ساله دوست نداره که بیدار بشه
پسرک اون رو بوسید تا خودش رو از کابوسی که توی زندگی بهش دچار شده بود نجات بده
کابوس یک عمر تلاش بیهوده برای از بین بردن نفرینی که قبلی ها روی زندگیش گذاشتن
*
کاری شبیه به کاری که تک تک ما داریم انجام می دیم

نفرینی که قبلی ها روی زندگیمون گذاشتن رو از بین ببریم

وقتی با چشم های بسته راه می روم

در همین لحظه واقعاً واقعاً دلم می خواست با هری پاتر تو یکی از اون کافه های عجیب و غریب ِ جادو زده ی دنج ِ گرم و نرم نشسته باشم. بیرون بارون باشه و ما پشت یه میز پای پنجره ی چوبی قدیمی کافه جا خوش کرده باشیم. دو تا نوشیدنی داغ گنده که ازش بخار غلیظی بلند می شه و پیچ می خوره می ره طرف سقف کوتاه کافه، جلومون رو میز باشه. جفتمون با آرنج تکیه داده باشیم به میز و انگشتامون رو دو طرف نوشیدنی ها حلقه کرده باشیم جوری که هم دست های کرخت شده از سرمای ناشی از پیاده روی زیر بارون یخش کم کم باز شه، هم بخار خوش عطر و مطبوع نوشیدنی ها سر راه پیچ و تاب خوردن هاش قبل از رسیدن به سقف و محو شدن، به صورتمون بخوره. من لابد مست شم از شدت آرامش و خوشی و طبق معمول از این همه آرامش به خواب آلودگی شیرینی برسم که پلک هام رو به شدت سنگین می کنه ولی هی خودمو کنترل کنم که خوابم نبره و گوشم به حرفای هری باشه که داره از اسنیپ گله می کنه.
واقعاً دلم می خواست

می دونی.. من هیچ وقت آدم رازداری نبودم. همیشه متنفر بودم از این که کسی در مورد جنبه های مخفی و فاش نشدنی زندگیش برام حرف بزنه و آخرش هم اضافه کنه «بین خودمون بمونه».. کفرم در می اومد از این که ازم نمی پرسیدن آیا اصلاً دوست دارم رازدار و سنگ صبورشون باشم یا نه؟ از این که بهم حق انتخاب نمی دادن. از این که به نظر خودم یه آدم غیر قابل اعتماد اما بی گناه بودم که هر لحظه می ترسید چیز با ارزشی که دستش سپردن لو بره و بعد عذاب وجدان بمونه.
حرف های رازآلود ِ افسارگسیخته، تمام روز تو سرم می چرخیدن و من، مهار کننده ی دهن خسته ای بودم که ناخواسته قول داده بود بسته بمونه. برام مثل روز روشن بود بالاخره روزی می رسه که من از پس جنگیدن با رازهایی که تو سرم موج می زدن بر نیام و به ناچار دروازه ی شهر به روی این محاصره کننده های خستگی ناپذیر باز شه و اون وقت بود که من نه فقط پیش خودم، که در برابر بقیه هم مُهر غیر قابل اعتماد بودن بخورم.
البته نمی شه مُنکر شد که این شغل تحمیلی، روزهای بامزه و هیجان انگیزی هم داشته. وقتی دو طرف یه رابطه هر دو با من حرف می زدن و من از دید یه ناظر خارجی به راحتی می تونستم گره کوچیک یا بزرگ رابطه شون رو ببینم. با همین دید، قدرتش رو داشتم که مشکلشون رو حل کنم ولی مسئله این بود که کسی از من کمک نمی خواست. من، تنها اجیر شده بودم تا به حرف هاشون گوش کنم و رازها، کلمه به کلمه در من انبار شن.
می دونم.. گفتن این حرف ها بی فایده است. برای تو دیگه فرقی نمی کنه. تو دیگه رازی نداری برام. می دونم که حتی سرم داد نمی کشی و من مجبور نیستم برای فرار از نگاه خیره و عصبانیت، سرم رو پایین بندازم. همه ی این ها معنیش اینه که می تونم این بار راحت افشا کنم.
.
گره هایی که در موردش حرف زدم رو یادت میاد؟ یه دونه از همین گره ها وسط رابطه ی شما دو تا بود و اونقدرها هم سفت و سخت جوش نخورده بود که واسه باز شدنش نیازی به دندون یا قیچی باشه. راحت می تونستم دست دراز کنم و بازش کنم. قسم می خورم که در مورد شماها هم نمی خواستم از قدرت افسانه ایم استفاده کنم. من با رازهاتون کنار اومده بودم و دهنم هم خوب عادت داشت به بسته موندن.
شاید نباید به اون سفر سه روزه ی لعنتی می رفتم، شاید نباید خونه ی شما رو واسه موندن در طول سفر انتخاب می کردم. باور می کنی اگه بگم هیچ فک نمی کردم همچین بلایی سرمون بیاد؟
شب آخر سفر بود. داشتم چمدون کوچیکم رو آماده می کردم. صبح زود پرواز داشتم. می تونستم همون موقع بذارم برم و هرگز این اتفاق نمی افتاد. می تونستم یادداشت بذارم یا بعداً تلفن کنم برای خداحافظی ولی این کارو نکردم و خدا می دونه چرا. صبر کردم که از سر کار برگردی.
مثل دو شب قبل عقربه ی بزرگ که رفت روی دوازده و کوچیکه که روی هشت جا خوش کرد، کلید توی قفل در چرخید و در با جیر جیر خفیفی که داشتم بش عادت می کردم باز شد. خودت بودی. بدون این که به خودم زحمت بدم از اتاقی که بهم داده بودین بیرون بیام، داد زدم: «اشکان صد دفعه زنگ زد و پیغام گذاشت واست» و در حالی که قفل های چمدون رو می بستم با فاصله گفتم «البته» چلیک.. «من که گوش نکردم» چلیک.. «چی گفت». برگشتم که به تو که لابد به چارچوب در اتاقم تکیه داده بودی نگاه کنم و دوتایی بخندیم.. ولی تو نبودی! ماتم برده بود. خدای من.. صدای قدم ها رو درست دنبال کرده بودم. یکی به چارچوب در تکیه داده بود اما اون، تو نبودی.. سپهر بود و من چیزی رو گفته بودم که نباید کسی جز خودمون می دونست و حالا تو مجرمی بودی که لو رفته بود.. خائن بودی و مظلوم ترین خائنی بودی که به عمرم دیدم. من حتی گره رابطتون رو اشتباه دیده بودم. گره ِ شل ِ رابطتون از سر راحتی مشکلتون نبود. قیچی خورده بود بارها و جای دندون روش مونده بود و من آخرین و نرم ترین و کوچیک ترین ضربه رو زدم و نخ پاره شد و دیگه چیزی نبود که تو و سپهر رو به هم وصل کنه. حالا تو مجرم بودی.
.
وقتی یه ساعت بعد اومدی و با یه نگاه به سپهر، خنده رو لب هات خشک شد، دوست داشتم سر به تنم نباشه. حتی لازم نبود بپرسی چه اتفاقی افتاده. این همون جو به هم ریخته ی سنگینی بود که ازش می ترسیدی.
صدای بگومگوتون که توی اتاقتون بالا رفت، چمدونم رو برداشتم راه بیفتم. مثل یه بزدل. تازه به فرودگاه رسیده بودم که گوشیم زنگ خورد. سپهر بود.. از بیمارستان زنگ می زد.
.
کف خونه باید از خرده شیشه پُر شده باشه.. صدای شکستنشون رو به وضوح می شنوم. حتماً انعکاس داد و فریاد های عصبیتون هنوز تو فضای خونه موج می زنه. تویی که لابد سعی کردی توضیح بدی و دفاع کنی از خودت. فرصت خواستی، گریه کردی، زدی زیر همه چی، سپهر رو متهم کردی، کوتاه اومدی و دوباره فریاد کشیدی.. و یه لحظه بعد دیگه تویی وجود نداشت.
می دونی.. حداقل خوش حالم که حالا غصه نمی خوری و برای زندگی از دست رفته ات اشک نمی ریزی. دیگه نیستی که با چشمای اشک آلود بهم نگاه کنی و آروم بگی حتی لیاقتشو ندارم که بهم چیزی بگی.
نیستی و من موندم و زندگی بر باد رفته ی تو.
نیستی و من موندم و قدرت افسانه ای مخربی که ناخواسته به من بخشیدی.

Ahora Quien

به ل. عزیز

دقت کردی که هرکسی برای هدیه دادن کتاب رو انتخاب می کنه, حتما صفحه ی اولش یه یادگاری می نویسه تا طرف هربار که اون رو باز می کنه یادش بیاد که این کتاب رو از کی گرفته و چه خاطره ای پشت این متن یادگاری نهفته ست
این وسط حکایت دوست پسرهایی که کتاب هدیه می دن جالب تره.
چند خط متن عاشقانه, یک شعر و یک دوستت دارم می نویسند و تو عالم رویا فکر می کنند که دوست دخترشون هر روز صفحه ی اول کتابه رو باز می کنه, متن عاشقانه رو می خونه, شعر رو زمزمه می کنه و بعد می گه : «من هم دوستت دارم»
غافل از اینکه پس فردا, وقتی دوستی ها تموم شد و اون روزهای عاشقانه تبدیل شدن به «یادش به خیر», یادگاریهای اینجوری, خجالت آور می شن.
عیب بزرگ گذشت زمان همینه دیگه. آدم از قدیمها خجالت می کشه.
آلبوم عکسهای قدیمی رو ورق می زنی و می بینی که :» عجب! عمو محمود سیبیل داشته؟ وای! این مامانمه؟ چرا لباس آلبالویی پوشیده؟ وای این منم؟ چقدر کت شلوارم احمقانه ست» و از اینجور حرفها
*
حالا توی صفحه ی اول این کتابی که می خوام بهت هدیه بدم ( اسمش هم هست همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها, بهترین کتاب فارسی زبونیه که خوندم)؛ هر چی که بنویسم, بعدها باعث می شه که نه تنها نگذاری کسی بخونتش, بلکه خودت هم دلت نخواد که بازش کنی
( نخند عزیزم,
فکر کن الان برات بنویسم :
Ahora quien si no soy yo, me miro y lloro en el espejo y me sineto estupido
یه روزی میاد که خودم خنده ام می گیره و می گم : یادته؟ عین عقده ای ها برات اسپانیش نوشتم)
*
دیروز کتابی که می خواستم رو برات خریدم. خیلی فکر کردم که برات چی بنویسم که هم قشنگ باشه, هم تکراری نباشه, هم یاد من بیافتی و هم اینکه بعدها از خوندنش حس بدی بهمون دست نده
و خوب… فهمیدم که صفحه ی اول هیچ کتابی برای همه ی حرفهایی که می خوام بزنم کافی نیست
اما شاید یه صفحه ی بلاگ کافی باشه
برات می نویسم :
خودت که همه چیز رو یادته
اما اگه یادت رفت بیا یه سر به بلاگم بزن
Ahora quienاسمش رو می گذازم