فک کن بُر خوردی بین یه جمعیت عظیم که ایستادن جلوی یه سـِن بزرگ با نورپردازی مدهوش کننده. یه مُشت خواننده و نوازنده هم روی سن از این طرف به اون طرف می پرن و آهنگای خارق العاده است که پشت هم داره با قطره های بارون می پاشه رو سرتون. تو و جمعیت هم تو فضای آهنگا حسابی دارین کیف می کنین و می رقصین و می خونین و جیغ و دادهای بی ربط هم حتی می کشین و انرژی می گیرین و انرژی می دین و لحظه ها تند تند دارن می رن که روی ماشین زمان به عنوان یکی از درخشان ترین خاطره هایی که بعدها می شه به یاد آورد ثبت شن؛ که یهو خواننده هه دست از خوندن می کشه و آهنگ هم چند ثانیه بعد قطع می شه و یه لکه ی نور دایره وار و متمرکزی از روی سن سُر می خوره میاد پایین و می افته روی تو و باعث می شه از جمعیتی که تو تاریکی وایستاده متمایز شی و حالا نه تنها خودت شوکه شدی، بلکه جمعیت هم در سکوتی کَر کننده جوری از توی تاریکی بهت خیره می شه که تو ِ دست پاچه، حتی صدای پلک زدنشون رو می تونی بشنوی و در این لحظه، خواننده ی دراز و موفرفری گروه کاملاً جدی با دست بهت اشاره می کنه و می گه «خانوم.. بشکن زدن دست چپتون خیلی ضعیفه».

که باز برات آواز بخونم

یک نیمه های شبی بود که من می خواستم برای یک نفر نیروهای حمایت کننده بفرستم. نه که خودش از من خواسته باشد یا گفته باشد برای من دعا کن یا همچین چیزی.. نه. خودش روحش هم خبر نداشت و اصلاً مسئله، دعا کردن نبود. دقیقاً چیزی که می خواستم این بود که برایش نیروهای حمایت کننده بفرستم. چون فکر می کردم این آدم را دارم از دست می دهم. احساس می کردم مورد محاصره ی نیروهای منفی و شیطانی واقع شده و برخلاف همیشه، این بار نمی تواند تاب بیاورد. احساس می کردم زمان، به سرعت تر از همیشه می گذرد. احساس می کردم نیروهای منفی تا صبح از پا درش می آورند. واقعاً احساس می کردم دارم از دستش می دهم. شاید یک جور «واکنش خودخواهانه» بود که می خواستم از دستش ندهم. چون نرفته بودم ازش بپرسم دوست داری بمانی یا از پا در بیایی.

در تاریکی گوله شده بودم زیر پتو و بین بغض و دل شوره های ناخودآگاه که فایده ای هم نداشت، به سرم زده بود نیروهای حمایت کننده بفرستم. (چون به یکی از معدود چیزهایی که اعتقاد دارم همین بازی نیروها و انرژی هاست.) مثل کسی بودم که پشت در بسته ی خانه اش مانده بی کلید و کسی هم نیست در را برایش باز کند و مستاصل وار و نا امیدانه جیب های متعدد کیفش را می گردد و ناباورانه در یکی از جیب ها کلید پیدا می کند در حالی که هر جور فکر می کند یادش می آید که صبح کلید را روی میزش جاگذاشته بود.

حالا هیچ به فکرم نمی رسید که چطور می شود نیروهای حمایت کننده فرستاد. یعنی خسته تر و نگران تر و نفـَس-کم-آورده تر از آنی بودم که فکر کنم و راهی پیدا کنم. فقط دستورالعمل لازم داشتم. جمله هایی امری که به من فرمان بدهد و من بی چون و چرا اجرا کنم. در واقع کسی را لازم داشتم برای فرمان دادن. بعد در مغزم یک نوار افقی آبی رنگ (البته چون تاریک بود رنگش به سیاهی می زد) ظاهر شد که رویش عکس تمام آدم هایی که می شناسم چسبیده بود. یادم نیست به چه ترتیبی. می توانستم با انگشت نوار ِ پُر عکس را به چپ و راست بکشانم و آدم های بعدی را ببینم. هرچند نیازی به این کار نبود. اولین عکس مربوط به همان کسی بود که لازم داشتم. گوشیم را برداشتم و بهش اس ام اس زدم :«چه جوری می شه امواج محافظت کننده فرستاد؟». مهم نبود جواب چه باشد. فقط کافی بود آدمه نگوید «همچین کاری غیر ممکن است». چیزی لازم داشتم مثل «یک مشت خاک بگیر و چشم هایت را ببند و اسم فرد مورد نظر را ده بار زمزمه کن و هر چه انرژی مثبت داری به خاک فوت کن و بعد خاک را به آب روان بسپار.» هر چه قدر هم مضحک و بی معنی و سر هم بندی شده. من فقط نیاز داشتم خودم را آرام کنم و متقاعد شوم کار مفیدی انجام داده ام. این است که می گویم «واکنش خودخواهانه»ای بود.

به هر حال آن شب هیچ دستورالعمل عجیب و غریب ِ جادوگرانه ای به دستم نرسید و آن اس ام اس تا خود امروز بی جواب ماند. نه خودم را سرزنش می کنم و نه آدمی که سوالم را بی جواب گذاشت. آن شب گذشت بی آن که اتفاق بدی بیفتد و من کسی را از دست بدهم.

همه ی این ها را گفتم تا بدانید اگر یک نفر نیمه های شب برداشت بین آدم های زندگیش شما را انتخاب کرد و بعد بهتان اس ام اس زد که «چه جوری می شه امواج محافظت کننده فرستاد؟» این یعنی چه قدر پریشان است. یعنی چه قدر دارد از دست می رود. یعنی هر روشی که به ذهنتان می رسد را بهش بگویید. حتی شده متُدی خلق کنید که متافیزیک را زیر سوال ببرد، این کار را انجام دهید. اما بهش نگویید این کار غیر ممکن است. اما بی تفاوت نباشید و سوالش را بی جواب نگذارید. هرگز، هرگز، هرگز سوالش را بی جواب نگذارید.

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد

پشت سرمون، دو ساعت جاده ی خاکی پیچ در پیچ بود که حتی وقتی یادش می افتادم دل و روده ام به هم می پیچید و جلومون، یه رودخونه با کفی پر از سنگ های درشت رنگی رنگی و آب پُر جوش و خروش ِدرخشان بود که بین ما و بقیه ی راه ِ شیب دار کوهستانی فاصله می انداخت. طبق نقشه ای که دستمون بود انتظار نداشتیم اون جا رودخونه ای ببینیم. نمی دونم چه قدر عمق داشت. لابد اون قدر عمیق بود که گذشتن ازش، مُعضل شده بود. یه پُل چوبی نحیف، چند قدم دورتر از مایی که تو ماشین نشسته بودیم جا خوش کرده بود و یکی از گزینه های موجود برای گذشتن از رودخونه بود: با ماشین همون جا خداحافظی می کردیم، از روی پل می گذشتیم و باقی ِ راه رو پیاده می رفتیم. پل بیچاره با تمام انرژی و توانی که تو خودش سراغ داشت سعی می کرد فریاد بزنه و حالیمون کنه قابل اعتماد نیس و مبادا بزنه به سرمون و هوس کنیم از روش رد شیم. سر زدن همچین حماقتی از ما، هیچ بعید نبود. صبح ِ خیلی زود از رخت خواب های گرم و نرممون جدامون کرده بودن به این بهانه که یکی از فوق العاده ترین منظره ها رو ببینیم و تنها چیزی که از وقت حرکت به چشممون خورده بود چی بود؟ درخت.. درخت های تنها، درخت های دو تایی، درخت های سه تایی، جنگل شماره یک، جنگل شماره دو، جنگل شماره سه، درخت روی سطح شیب دار، درخت روی سنگ، درخت های خشن، درخت های لطیف، درخت های بی شکوفه، درخت های با شکوفه و.. . در حالی که فاصله ی هر روزه ی ما تا موجودی به اسم درخت، چیزی معادل یک متر بود، می شد نتیجه گرفت دیدن این همه درخت چیزی نبود که ما رو به هیجان بیاره. ما ناامید بودیم و به خواب جمعه ی بیهوده از دست رفته فکر می کردیم.

به هر حال گزینه ی دومی هم وجود داشت: با ماشین گذشتن از رودخونه. مینی بوسی که نفسش تو سر بالایی ها بند می اومد، حالا می خواست عرض رودخونه رو شنا کنه. لیدرهای ما نمی دونستن نباید به چند تا آدم معتاد به خواب ِ حسابی درخت دیده اعتماد کنن. رفته بودن لب رودخونه و بحث های کارشناسانه جریان داشت. این جا بود که شیش نفری از پنجره ی کوچیک مینی بوس پایین پریدیم. اول خودمون سه تا و بعد کوله هامون. راه ما از جماعت درخت ندیده ای که حتی بلد نبودن با یه رودخونه باید چه طور رفتار کرد، جدا بود.

لازم نبود واسه این که کی اول از پل بگذره دبیسیچل یا پلم پلوم پلیم راه بندازیم. اول من رفتم و پنج تای دیگه پشت سرم اومدن. پل شروع کرده بود به آروم تاب خوردن و ما عین خیالمون هم نبود. جایی بین شجاعت و حماقت، از پل مرزی می گذشتیم. «م» هوس کرد از جریان آب عکس بگیره و خم شد روی قسمت درخشان جریان آب. درست جایی که اون خم شده بود، پل قوس ورداشت و دهن باز کرد و «م» و کوله اش و دوربینش، با صدای قُلُپ بلندی پرت شدن توی آب و ما با شنیدن جیغش تازه فهمیدیم چه بلایی سرش اومده. آب رودخونه عمیق تر از اونی بود که فکر می کردیم و اون قدر جریانش شدید بود که هر لحظه «م» رو از ما دورتر و دورتر می کرد. «م» دست و پا می زد و به سختی سعی می کرد سرش رو بالاتر از سطح آب نگه داره. کاری از دستای خالی ما ساخته نبود. چند ثانیه بعد ما بودیم و پل که تِلو تِلو می خورد و آبی که هنوز به سرعت جریان داشت. اثری از «م» نبود.

ما چهارتا، دیگه انگیزه ای واسه ادامه دادن راه نداشتیم. پشت به آفتاب نشستیم کف پل و پاهامون رو از بین دیواره هاش که در واقع طناب های ضخیمی بود گذروندیم. انقدر سبک بودیم که هر باد ملایمی که می وزید یه مقدار تابمون می داد و ما بر فراز رودخونه جلو و عقب می رفتیم. خیلی طول نکشید که سرعت گرفتیم و بیش تر و بیش تر به اوج گرفتن نزدیک شدیم. فاصله امون تا دست زدن به ابرا، چندان زیاد نبود. پل چوبی، قدرت های خارق العاده ای داشت. این جا بود که «ن» هوس کرد بایسته و دست هاش رو از هم باز کنه. بهش گفتم این کار خطرناکه و حتی می خواستم سرنوشت «م» رو یادش بیارم اما چون تازه گریه اش بند اومده بود و می دیدم حالش خوشه، دلم نیومد. زیاد بحث نکردیم. این جور وقت ها نمی شه به آدم ها زیاد سخت گرفت. منظورم وقت هاییه که ذوق و شوق خالص رو تو یه نفر می بینی. به هر حال «ن» ایستاد روی پل ِ در حال نوسان و همون جوری که دوست داشت دست هاش رو باز کرد و چشم هاش رو بست و جیغی از سر ذوق کشید. دور دوم ِ ایستاده تاب خوردنش تازه شروع شده بود که کوله ی سنگینش، لنگر انداخت و «ن» رو به سمت عقب کشید. سعی کردم دستش رو محکم نگه دارم و بکِشمش طرف خودم تا پرت نشه توی رودخونه اما قدرتش رو نداشتم و «ن» تو نگاه حیرت زده ی من بین مه وغبار ذرات آب بالای رودخونه گم شد.

حالا فقط ما دو تا مونده بودیم؛ من و کوله ام. چهار تا تلفات داده بودیم و تحمل هم چین درد بزرگی خارج از توان من بود. همون طور که کف پل نشسته بودم و پاهام آویزون مونده بود، خم شدم و ساعدم رو تکیه دادم به طناب ضخیم دیواره ی پل و چونه ام رو به دستم چسبوندم. تاب خوردیم و تاب خوردیم و تاب خوردیم. آفتاب به آرومی اوج گرفت و بعد ذره ذره پایین اومد و همه جا تاریک ِ تاریک شد و ما هم چنان تاب می خوردیم. ماه بالا اومد و ستاره ها پیدا شدن و ما هم چنان تاب می خوردیم. روزها اومدن و رفتن.. سال ها گذشته و ما هنوز روی پل چوبی نحیف نشستیم و تاب می خوریم

Hamoon Harfhaye Hamishegi

صدای آه کوتاه زنم و بعدش صدای به زمین خوردن و شکستن یک جسم شیشه ای رو توی خواب شنیدم و نا خودآگاه چشمهام رو باز کردم و به سقف خیره شدم. خسته تر از آن بودم که بتونم بدنم رو حرکت بدم ولی بوی دود سیگار رو تو هوا حس می کردم. پس زنم دوباره نصف شب پاشده بود و داشت دم پنجره سیگار می کشید. از روی عادت به سمت چپم نگاه کردم که جایی بود که توی اتاق خوابمون پنجره قرار داشت.

زنم گفت :« الهی بمیرم. بیدار شدی؟ چیزی نشد. زیرسیگاری از دستم افتاد»

پنجره ای طرف چپم نبود, پس خونه نبودیم. ذهنم یک کم هوشیار تر شد و یادم اومد که دیروز عصر رسیدیم شمال و این ویلا رو برای چند شب اجاره کردیم.

پرسیدم:« شکست؟ »

اگه اینجا ویلای اجاره ای بود, حق نداشتیم وسایل توش رو بشکنیم. اصلا حوصله نداشتم موقع تحویل دادن ویلا یک ساعت با بنگاه دار پرچونه ای که بعد از سه ساعت گشتن اینجا رو بهمون داد بحث کنم.

زنم گفت :« آره. فدای سرت… از تخت نیا بیرون. روی زمین پر خورده شیشه ست. سیگارم تموم بشه تمیزش می کنم. بگیر بخواب.»

اعصابم خورد شد. همیشه از دست این کارهای عجیب و غریب زنم اعصابم خورد می شه. از اینکه نصف شب پا می شه و میره لب پنجره سیگار می کشه. از اینکه هیچ چیزی رو اونقدر محکم نگه نمی داره که از دستش نیافته که بعد اگه فقط من پیشش باشم بگه «فدای سرت» و اگه مهمونی باشیم کلی از میزبان معذرت خواهی کنه و شب من رو هم به گند بکشه. از این اعصابم خورد می شه که وقتی دو نفری با هم میریم مسافرت, نمی گذاره از توی یخچال هتل چیزی بردارم. می گه که قیمتش رو باهامون چند برابر حساب می کنن و هر چی من براش توضیح بدم که مهم نیست. فوقش یک کم بیشتر پول خرج می کنیم ولی به جاش راحت هستیم و بیشتر بهمون خوش می گذره و اومدیم سفر که به این چیزها فکر نکنیم, بازم کار خودش رو می کنه و می گه : خودم آبجو می خرم, خودم هم میارم و می گذارم تو یخچال. اونوقت دو بسته ی دوازده تایی آبجو رو می گیره دستش و اونقدر آروم راه میاد و نفس نفس می زنه تا من دلم براش بسوزه و مجبور بشم ازش بگیرم و با این کمر دردم با خودم بکشونمشون و بیارمشون تو هتل. و باز شروع کنیم به دعوا کردن که «دیدی حق با من بود» و هر کس حرف خودش رو بزنه و بازم همون حرفهای همیشگی

غلت زدم به سمت راست و نشستم. با احتیاط دمپایی رو پوشیدم و رفتم به سمت پنجره. با یه لباس خواب صورتی نازک ایستاده بود و داشت با لبخند اومدن من رو نگاه می کرد.

گفت : « مراقب باش عزیزم. اینجا پر خورده شیشه است.» شونه بالا انداختم که مهم نیست. پرسیدم : «سردت نیست. پنجره رو ببند. انگار داری می لرزی» جواب داد که:« می خوای تو هم یه سیگار روشن کن. فردا که لازم نیست زود بیدار شیم. می تونیم یک کم شب رو بیدار بمونیم. هوا عالیه. بیرون رو نگا کن. مه رقیق رو می بینی؟ فکر نمی کردم بتونیم همچین جایی پیدا کنیم. بیا تو هم یه سیگار روشن کن. نمی خوای؟ »

سرما یه کم خواب رو از سرم پروند. به درک. چرا سیگار نکشم؟ با این وضعیت که نمی تونم بخوابم. گفتم : «چرا, یکی هم به من بده»

زنم یک هفته پیش بالاخره از شغلش استعفا داد و خیال همه رو راحت کرد. من اونقدر پول در می آوردم که مجبور نباشیم هر جفتمون کار کنیم. از طرف دیگه با کار کردن اون هرروز یک بساط تازه داشتیم. اغلب باید به مهمونیهای رئیسشون می رفتیم که زنش خراب بود و من همیشه جلوش معذب بودم, چون وقتی با زنه حرف می زدی مدام داشت به پائین تنه ات نگاه می کرد. و من همینجوری هم توی شلوار پارچه ای راحت نیستم, چه برسه به اینکه بخوام فکر کنم که یکی همش زل زده بهم.

مشکل دیگه ای که کار کردم زنم ایجاد می کرد این بود که احساس می کرد وقتی که اون نیست, من زن دیگه ای رو میارم توی خونه.

شغل من طراحی سایت و برنامه نویسیه و مجبور نیستم که هرروز به دفترم سر بزنم. اما این دلیل نمیشه که زنم در موردم اینجوری فکر کنه. رد ماتیک خودش رو روی ته سیگارها پیدا می کرد و دادش می رفت هوا, تو همه اتاقها بوی یه عطر غریبه رو حس می کرد و وقتی هیچ بهونه ای نداشت می گفت که : باز همه جا رو مرتب کردی تا من نفهمم؟

رابطه ی جنسیمون هم داشت از بین می رفت. بعضی وقتها درست وسط سکس من رو کنار می زد و می گفت : « مشخصه که تو این هفته با یک نفر دیگه سکس داشتی. نگو نه. من زنم. این چیزها رو خوب می فهمم»

و باز کارمون می کشید به بحث و دعوا و همون حرفهای همیشگی

وقتی که خیالم راحت شد که دیگه نمی خواد بره سر کار بهش گفتم که بیا آخر هفته چند روز بریم شمال. که هم روحیه مون عوض بشه و هم در مورد مشکلاتمون حرف بزنیم و حلشون بکنیم. اون هم قبول کرد و دیشب اومدیم اینجا و سر شب یه غذای سبک توی یه رستورانی که من دوران دانشجویی ام تو شمال سراغ داشتم خوردیم و بعد یه ویلای کوچیک با منظره ای فوق العاده پیدا کردیم و همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت که خیلی اتفاقی توی کیف زنم نامه ی یه وکیل رو پیدا کردم.

وکیل زنم داشت درخواست طلاق رو تنظیم می کرد و من به فکر حل کردن مشکلاتمون بودم

از حماقت خودم حسابی کفری شدم. با وجود اینکه دوست داشتم یه دعوای حسابی راه بندازم چیزی به روش نیاوردم,به جاش یکی دوتا آبجو خوردم و رفتم توی تخت. تا اینکه صدای شکستن زیر سیگاری لعنتی بیدارم کرد

پیش زنم ایستادم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. یکی باید حرف می زد و طبق معمول اون شروع کرد : « یادمه وقتی بچه بودم, بعضی از حلزونها شبها از لاکشون می اومدن بیرون و تو حیاطمون راه می رفتن. محلی ها یه اسم جالبی براشون داشتن. من هنوزم فکر می کنم که اونها حلزون بودند و شبها چون زمین خیسه میان بیرون.»

پرسیدم : « چی شده که یاد یه همچین چیزی افتادی؟» بعد پک محکمی به سیگارم زدم و به خاکستری که نوکش جمع شده بود نگاه کردم و ادامه دادم « زیر سیگاری دیگه ای نداریم؟ خاکسترش رو چیکار کنم»

گفت : «بریز روی زمین. به هر حال باید جارو بیارم و این خورده شیشه ها رو جمع کنم.» و برای اینکه خیالم رو راحت کنه که مشکلی نیست, سیگارش رو روی هوا تکوند و ذرات خاکستر ریختن روی زمین. بعد دوباره یاد حرف خودش افتاد: « چند دقیقه پیش یکی از همون جونورها رو روی نرده ی پنجره دیدم. خیلی بی خیال بود. آروم آروم داشت می رفت بالا و هر از گاهی صبر می کرد تا اطرافش رو نگاه کنه. من هم سر فرصت نگاهش می کردم و رفته بودم تو خاطراتم.»

مطمئن بودم وقتی اون حلزون بی لاک اونقدر نزدیک شده که دست زنم بهش برسه, با آتیش سیگار مجبورش کرده خودش رو پرت کنه پائین. اخلاق زنم کاملا کف دستم بود. با وجود اینکه خیلی مهربونه و زود عاشق همه چیز میشه, نا خودآگاه از آزار دادن چیزهایی که دوسشون داره لذت می بره.

گفت : « جدیدا همش می رم تو فکر و تا به خودم بیام, می بینم یه ساعته که به یه نقطه خیره شدم و تو ذهنم مثلا دارم با خشایار دعوا می کنم. یا دارم با مامانم سر انتخاب لوستر های جدید مشورت می کنم. یا تو رو می بینم که با یه زن بلوند داری می گی و می خندی و من یه گوشه ایستادم و دارم حرص می خورم»

باز می خواست شروع کنه. گفتم : « باز می خوای شروع کنی؟ اومدیم اینجا که از اون تهران کثافت دور باشیم که تو از این حرفها نزنی. اگه قراره دوباره هرچیز بی ربطی رو به یه موضوع واسه دعوا تبدیل کنی که خوب تو خونه می موندیم. من هم فردا می تونستم کلی کار کنم»

انتظار اینکه یکدفعه اینطور آتیش بگیرم رو نداشت. چون نمی دونست که من نامه ی وکیلش رو دیدم و می دونم که بحث کردن و حل کردن مشکلات دیگه معنی نداره و اون تصمیم خودش رو گرفته و نصف کارهای طلاق رو هم انجام داده. فکر می کرد من می گذارم که سرزنشم کنه و مجبورم کنه باور کنم حق با اون بوده, بعد که برگشتیم خونه بگه که باید کاغذهای طلاق رو امضا کنم

رو به من کرد. گفت : « مگه قرار نبود که در مورد مشکلاتمون حرف بزنیم و حلشون بکنیم؟ خوب من دیدم که حالا که هر جفتمیون بیداریم و کار خاصی هم برای انجام دادن نداریم, بهترین موقع است که یه جوری سر صحبت رو باهات باز کنم! اما اگه فکر می کنی آمادگیش رو نداری می گذاریمش برای یه وقت دیگه»

لجم در اومد. اما به جای اینه خودم رو خالی کنم, به بازی زنم تن دادم. اگه اون می خواست به روم نیاره که درخواست طلاق داده, من هم به روش نمیارم که از همه چیز خبر دارم.

گفتم :« باشه. صحبت کن شما. من آمادگیش رو دارم. فقط اجازه بده برم رو تخت بشینم. یه سیگار دیگه بهم بده»

طبق عادتم رو لبه ی تخت نشستم و به زنم نگاه کردم که با قدمهای آروم تو اتاق راه می رفت و گوش کردم که بگه تو زندگیش اول من براش مهم بودم و بعد کار کردنش. چون وقتی می رفته سر کار, تازه حس می کرده که دیگه پیش مادر و پدرش نیست و بزرگ شده و مستقل. گفت که من هم زندگی اش رو خراب کردم و هم کارش رو. گفت که من مدام ادعا می کنم که با مردهای دیگه فرق می کنم و جز خودم, هیچ آدم دیگه ای رو هم قبول ندارم, ولی هیچ فرقی ندارم و مثل تمام مردهای دیگه دلم نمی خواد زنم کار کنه و از اون بدتر, حسودیم میشه وقتی می بینم که زنم از خودم موفق تره. گفت که من ادعای روشنفکری می کنم ولی از اینکه فکر کنم زنم داره تو محل کارش با چند نفر حرف می زنه و شاید بعضی وقتها باهاشون می گه و می خنده, آتیش می گیرم.

نیم ساعتی حرف زد و من فقط نشستم و گوش دادم. حرفهایی که بعضی هاش رو اولین بار بود که می شنیدم و بعضی های دیگرش رو می تونستم خط به خط تکرار کنم. منتظر بودم که حرف آخرش رو بزنه که گفت:« من حاضر بودم به خاطر تو قید همه چیز رو بزنم و بیام تو خونه بشینم. ولی وقتی حس کنم که تو داری خیانت می کنی, دیگه زندگی به نظرم مسخره بازی می شه»

دیگه طاقت نیاوردم. صدام رو بردم بالا که :« خوبه بالاخره حرفت رو رسوندی به اینجا. چرا مقدمه چینی کردی! یعنی چه عجب که زرتی نرفتی سر همین بحث مسخره…. کار بهونه ست, حرف اصلیت همینه که فکر می کنی وقتی نیستی من کرور کرور خانم میارم تو خونه. آخه من چه جوری به تو ثابت کنم هیچ خیانتی تو کارم نیست؟

تمام مدت داری کنترلم می کنی, چه طور بهت ثابت نشده تا الان؟ وقتهایی که نیستی روزی هزار بار تلفن می کنی. هر موقع بتونی موبایلم رو چک می کنی. به همسایه ها هم که سپردی مراقبم باشن… دیگه چیکار باید بکنی تا مطمئن شی؟

بابا به خدا اینها کار آدمهای روانیه! اینکه وقتی برات چیزی می خرم می گی : «عذاب وجدان گرفتی؟», اینکه ملافه و لباسهام و حتی لیوانها رو بو می کنی, اینکه وقتی می خندم می گی : «یاد چیزی افتادی؟» و وقتی ناراحتم می گی : «من مزاحمتم؟ می خوای برم تا خوشحال باشی؟» و همه ی این مزخرفات! این حرفها و این کارها مال دیوانه هاست. بس کن این مسخره بازی ها رو. خسته ام کردی, خودت رو هم خسته کردی»

سکوت کردیم… من سیگار هزارمم رو انداختم روی سرامیک نارنجی رنگ اتاق خواب ویلا و با دمپایی خاموشش کردم. دستم رو گذاشتم روی پیشونیم و پنجه ام رو فرو کردم توی موهام. مثل همه ی متولدین مرداد ماه که موهاشون چه بلند باشه و چه کوتاه و چه مجعد و چه صاف, همیشه مشغول بازی کردن با موهاشون هستن.

یکی از تارهای موی بالای شقیقه ام تاب عجیبی داشت, با انگشت شصت و سبابه ام اون مو رو گرفتم و با یه کشش از جا درش آوردم و گرفتمش جلوی چشمهام.

بعد نمی دونم چرا تصمیم گرفتم سکوت رو بشکنم و حرف آخرم رو بزنم. گفتم :« نامه ی وکیلت رو توی کیفت دیدم. من فکر می کردم برای نصمیمات اینجوری, نظر هر دو طرف مهمه. مرسی که بهم یاد دادی یک نفر به تنهایی می تونه چیزی که دو نفر ساختن رو خراب کنه. اگه تصمیمت رو گرفتی, سعی نمی کنم منصرفت کنم. موفق باشی»

از جام پاشدم و قبل از اینکه زنم بتونه از شک این حرفم در بیاد از اتاق زدم بیرون.

*

هوا کم کم داشت روشن می شد. تصمیم گرفتم چمدونم رو ببندم و برگردم خونه. قهوه جوش رو به برق وصل کردم و دنبال تلفن گشتم که زنگ بزنم به دفتر اتوبوس رانی تا توی اولین ماشین برای خودم جا رزرو کنم. یه جایی که هم کنار پنجره باشه و هم به انتهای اتوبوس نزدیک باشه. همیشه این توهم رو داشتم که اگه روی صندلی های آخرهای ماشین نشسته باشم, موقع تصادف های احتمالی, زنده می مونم.

تلفنچی ترمینال داشت در مورد اینکه صبح ها اجازه ی رزرو کردن ندارند و حتما باید حضوری بروم بلیط بخرم توضیح می داد و من داشتم برای زنم یادداشت می گذاشتم که می خوام با اتوبوس برم خونه و اون ماشین رو بیاره. بهش گفتم که قبل رفتن حتما زیر سیگاری هم بخره که مجبور نباشه با بنگاه دار بحث کنه.سویچ ماشین رو هم گذاشتم کنار یادداشت و از خونه رفتم بیرون.

دلم درد می کرد. هر وقت شبها نتونم به اندازه ی کافی بخوابم دل درد می گیرم. قرص های معده ام همراهم نبود. فکر نمی کردم نیازی باشه توی این سفر ازشون استفاده کنم. باید قبل از اینکه برم بلیط بخرم یه سر به داروخانه هم می زدم. قرص مهمی نبود. مطمئن بودم بدون نسخه هم می تونستم بخرمش. با خودم فکر کردم کاش با ماشین می رفتم دنبال داروخانه می گشتم و وقتی کارهام تموم شد سویچ رو برای زنم می گذاشتم. اینجوری شاید وقت می کردم خودم بگردم و یه زیر سیگاری خوب پیدا کنم. شاید یه دونه هم واسه خودم می خریدم.

دستم رو به انتظار تاکسی بلند کردم و منتظر ایستادم

Time Travel Agency

چند وقت پیش داشتم نوشته های قدیمی بلاگم رو می خوندم. در واقع داشتم دنبال یه مطلب کهنه می گشتم که به یکی از دوستام نشون بدم و چون نمی دونستم که مال چه زمانیه, مجبور شدم چند صفحه ای از نوشته های سه سال پیش رو ورق بزنم و حس کنجکاویم باعث شد چند تایی از اونها رو بخونم.

یه جورایی جالب بود. البته گذشته ها همیشه برای من جالبه اما از آخرین باری که به خاطرات اون دورانم فکر کردم زمان زیادی گذشته
مسائلی که اون روزها به نظرم خیلی مهم بود, الان یا مسخره ست و یا بی معنی. آدمهای ناشناس اون موقع به رفیقهام تبدیل شدن. یه سری اتفاق عجیب افتاده و بعضی از رفیق های سه-چهار سال پیش, سایه ام رو با تیر می زنند. بچه هایی رو دیدم که امکان نداشت فکر کنم یه روز ممکنه ازشون جدا بشم, اما دیگه هیچ خبری ازشون ندارم
یادم نیست وقتی داشتم اون متن ها رو می نوشتم, دلمشغولیهام چی بود و نگرانی های زندگیم کدوم ها بودن. یادم نیست مشکلاتی رو که ازشون حرف می زدم بالاخره حل کردم یا اینکه شامل مرور زمان شدن و یادم نیست اتفاقاتی که باعث می شدن خودم رو توی بلاگم خالی کنم به کجا رسیدن! به هر حال وقتی اون روزها تبدیل شدن به خاطره, فراموشی همه چیز رو بی اهمیت کرد
*
نسبت به زمانی که نوشتن بلاگ سابقم رو به صورت جدی دنبال می کردم بزرگتر شدم. نه اصلا بهتره بگم که بزرگ شدم. یاد گرفتم که هیچ چیز رو بیش از حد جدی نگیرم. یاد گرفتم که آدمها میان و می رن و واقعا نمیشه حدس زد که مهم ترین موضوعاتی که امروز ذهنم رو درگیر کردن, بعد از یه هفته به نظرم خنده دار میان یا بعد از یه ماه.
یاد گرفتم که هیچ کس رو نمی شه عوض کرد.چون آدمها دوست ندارن چیز جدیدی یاد بگیرن, حتی اگه اون چیز جدید بهتر باشه. چون عوض شدن یعنی پذیرفتن اینکه روش قبلی به اندازه ی کافی مناسب نبوده و هیچکس حاضر نیست بپذیره که ممکنه بقیه در مورد یه موضوع خاص اطلاعات درست تری داشته باشن!
یاد گرفتم که…
*
نسبت به اون زمان خیلی چیزها یاد گرفتم. گفتم که بزرگ شدم
*
بعضی وقتها یاد یه خاطره ی قدیمی می افتم و کلی می رم توی فکر. ذهنم واسه خودش از این شاخه به اون شاخه می پره و کل اون دوران رو میاره جلوی چشمم.من عاشق خاطره ها هستم. با وجود اینکه اغلب از به یاد آوردنشون لذت می برم , یه وقتهایی هم پیش میاد که تصاویری که می بینم باعث میشه آنقدر خجالت بکشم که مجبور بشم سرم رو تند تند تکون بدم تا یادم بره داشتم به چی فکر می کردم.
بعد باورم نمی شه که این کارها رو من کرده باشم. هرچقدر تلاش می کنم نمی تونم خودم رو در شرایطی تصور کنم که منجر به انجام خیلی کارها شده باشه. شیطنت هایی که باعث می شد بلاهای وحشتناکی سر آدمهای اطرافم بیاد. برنامه هایی که انجامش طبق یک سری قوانینی که خودم خلق کرده بودم هیچ مشکلی نداشت ولی الان به هیچ وجه نمی تونم بپذیرم که چه طور ممکنه اون قانون و اون فلسفه حتی برای یک لحظه
به نظرم درست اومده باشه
بعد خودم رو اینجوری راضی می کنم که اون آدم, من نبودم. این خاطرات مال من نیست و اینها همه اش ساخته ی ذهنمه و خستگی باعث شده به نظرم اینطور بیاد.
همه ی ما یه همچین لحظاتی داریم نه؟
*
برگشتم به خوندن بلاگ سابقم.
رفتم به صفحات مربوط به چهار سال پیش.
نه
من اون آدم نیستم.
نه علایقم, نه شیوه ی نوشتنم, نه رفیقهام و نه محیط اطرافم, هیچ کدوم مثل اون موقع نیست
مگه یه آدم از چه چیزهایی تشکیل شده؟
صبای امروز ساعت چهار و نیم عصر با صبای اون روزی که فکر می کرد می تونه به بچه های دانشگاهش یاد بده «وقتی تحقیرتون می کنند, لا اقل متوجه بشین», اون آدمی که می خواست شاعر بشه و فکر می کرد اگه توی مسیر هرچیزی درست حرکت کنه بهش می رسه با منی که فهمیدم هدف و آرزو مال قصه های هانس کیریستین اندرسنه , یه جورایی می شه گفت که هیچ شباهتی نداره
البته به جز یه اسم مشترک
با یه سری خاطرات که وقتی یادشون می افتیم مجبوریم سرمون رو تند تند تکون بدیم تا یادمون بره به چی فکر می کردیم