357

من کلکسیونر خوبی نیستم. هیچ‌وقت نبودم. هیچ‌وقت مجموعه‌دار نبودم. وقتی بچه بودم، هیچ‌وقت جعبه‌ای پر از دکمه‌های رنگی با شکل و رنگ و اندازه‌های مختلف نداشتم. هیچ‌وقت یه تخته چوب که بهش چند ده جور پروانه میخ شده باشه نداشتم. هیچ‌وقت تمبر، در ِبطری‌های نوشابه، کاغذهای رنگی شکلات و آدامس، تیکه‌های پارچه و.. جمع نکردم. اگه هم زمانی وسوسه شدم دست به هم‌چین کاری بزنم، با شکست مواجه شدم. من حتی نمی‌تونم کلکسیون‌هایی که آماده و مرتب به دستم می‌رسن رو حفظ کنم؛ جعبه‌ی کوچیک ِ پر از مروارید و منجوق و.. که از بچگی‌های مامان، بهم به ارث رسیده بود رو ظرف کم تر از یه روز نابود کردم. من، آدم نگه داشتن خرده ریزها نیستم. نمی‌تونم یه صندوق پر از خرت و پرت داشته باشم و با هر بار دیدنش ذوق کنم. نمی تونم چند وقت یه بار کل صندوق رو بریزم بیرون و به هر جزئش با افتخار خیره بشم و دوباره تر و تمیز برشون گردونم تو صندوق. همه‌چیز از نظر من تاریخ مصرف داره و بی‌استفاده‌ها و تاریخ مصرف گذشته‌ها، محکوم به مرگ هستن. حتی اگه ظاهر بامزه و دل‌ربا و وسوسه انگیزی داشته باشن. نمی‌دونم از کم‌حوصلگی ِ ذاتیم سرچشمه می گیره یا مسئله چیز دیگه‌ست. در همین راستا، من نمی‌تونم از آدم های دور و برم کلکسیون بسازم. من با همه نوع شخصیتی کنار نمیام و در نتیجه دلیلی نمی‌بینم همه‌جور آدمی رو نزدیکم نگه دارم. از طرفی رابطه‌های لب‌پَر شده جایی توی زندگی من ندارن. اگه حالا نمی‌تونم رابطه رو بند بزنم، سپردنش به کلکسیون، محض این که شاید بعدها بتونم از پسش بر بیام، به نظرم بی معنیه. به نظر من رابطه یا کامل و رضایت بخش و سالمه، یا اصلاً وجود نداره. من در مورد کُشتن رابطه‌های ناقص، لب‌پَر یا بی فایده حتی شَک نمی‌کنم. فکر می‌کنم بهتره دو تا آدمی که باهاشون خوش‌حالم و همیشه می تونم روشون حساب کنم و روم حساب کنن رو کنارم داشته باشم تا دویست تا آدمی که رابطه ی کج و معوج و مارپیچی و زیگ‌زاگ و چسب‌زخم خورده و متقاطع و ترک‌خورده‌مون، سالی یه بار هم به درد هیچ کدوممون نمی خوره. من آدم رابطه‌تکونی سالانه یا ماهانه یا هفتگی نیستم. رابطه تکونی‌های من، روزانه‌ست. هر ساعت یک بار. هر لحظه.

Advertisements

جای من کجاست؟

آیا کمک بزرگی به بشریت خواهد بود اگر نوشتن رو ترک کنم؟ آیا واقعاً دنیا واسش اهمیتی نداره که من بنویسم یا نه؟ آیا با ننوشتن من جهان هیچ هیچ هیچ چیزی کم نخواهد داشت؟ من فقط جواب درست رو می خوام. قول می دم عاقلانه باهاش برخورد کنم.

353

سه تا دونه اپیزود مونده همه‌ش و یه مرگ که می‌دونم قراره تا آخر سریال اتفاق بیفته.. . واسه اولین بار احساس می‌کنم دوست ندارم تنهایی بشینم به سریال دیدن. شاید به یه بازو واسه چنگ زدن احتیاج پیدا کنم.

347

مشکل من با پزشکی خوندنم اینه که وقتی استادامون رو نگاه می کنم نا امید می شم و می خوام زار بزنم. وقتی می بینم انگار هیچی ندارن جز یه مطب و هزار تا مریض. انگار که اصلاً زندگی نداشتن و همه ی عمرشون رو تو بیمارستان وول خوردن. وقتی می بینم اصلاً به خودشون نمی رسن. وقتی می بینم انگار اصلاً وقت واسه زندگی کردن ندارن و نداشته‌ان. وقتی می بینم همیشه ی خدا خسته ان و از کاراشون عقبن و خوابشون میاد نا امید می شم. وقتی بهمون می گن «اومدی پزشکی بخونی، باید زندگی کردن و فراموش کنی» نا امید می شم. وقتی می بینم من نمی خوام بعد عمری درس خوندن و زحمت کشیدن شبیه‌ این آدما شم، نا امید می شم از راهی که اومدم توش قدم گذاشتم. من می خوام پزشک شم ولی نمی خوام زندگی کردن یادم بره. من می خوام بتونم تفریح کنم و وقت داشته باشم فیلم های خوب ببینم و کتاب های حسابی بخونم و هر از گاهی سفر برم. من می خوام بتونم زندگی کنم. متاسفم اگه به اندازه ی شماهایی که زندگیتون رو پای پزشکی گذاشتین، انگیزه ی درس خوندن ندارم. متاسفم که بعد از چهار سال، دورنمایی که از رشته ام می بینم رو دوست ندارم. اونم به خاطر شماها. پزشکان محترمی که بهمون درس می دین.. و در این صورت من چهار سال از زندگیمو پای هیچی سوزوندم.

ولی.. هنوز فک می کنم اوضاع انقدر بد نیست. چون می بینم می تونم الگوهای دیگه و بهتری پیدا کنم. تا وقتی اون الگوها نا امیدم نکنن می تونم به درستی راهی که اومدم ایمان داشته باشم. نا امیدم نکنین الگوهای جدید. خواهش می کنم.

343

–          تموم کرده.

–          منظورت چیه؟

–          به محض این که رسیدم اون جا تموم کرده بود.

–          وای.. نه. نه. نه. دیر رسیدی.. دیر.. دیر.. . لعنتی.

–          می خوای چیکار کنی؟

–          نمی دونم.. همه ی برنامه هام به هم ریخته. روش حساب می کردم.

–          خب.. حالا وقتشه آروم باشی و درست فکر کنی.

–          هی.. من نگرانتم.

–          نباش. می تونم مواظب خودم باشم. به برنامه ات فک کن.

–          گوش کن ببین چی می گم.. همین الان برگرد خونه. باشه؟ چند ساعت دیگه سرما به اوج خودش می رسه و برف شدیدتر می شه.

–          گفتم که می تونم مواظب خودم باشم. فک می کنی بلد نیستم شال گردن بپیچم دور گردنم و شیر داغ سر بکشم؟

–          خیله خب.. . هاه.. بذار درست فک کنم ببینم باید واسه دسر جای اون کیک گرد ِ سیاه شده از شکلات که قولشو بهشون داده بودم چی به خوردشون بدم؟

–          یه پاتیل بستنی؟

–          بستنی؟ تو این سرما؟

–          پشمک؟

–          فراموشش کن. هیچی از پذیرایی سرت نمی شه. من.. باید برگردم تو آشپزخونه. اون جا همه چیز ریخته به هم.

–          باشه.

–          هنوزم می گم اگه دوست داشتی شب بیا این جا.

–          ممنون ولی گفتم که با اون.. .

–          باشه. فعلاً خدافظ.

338

تشکر می کنم از اساتید گوارش که جمیعاً پا شدن رفتن کنگره و دو روز آخر ِ هفته ی کاری رو خالی کردن و ما تونستیم هم چین برنامه ی سفر مشتی و عظیمی بریزیم. تشکر می کنم از آموزش دانشکده و خصوصاً دکتر تقوی که هی بدقلقی کرد و هی سنگ جلو پامون انداخت و هی ما رو از اوج ِ «بزن قدش، کارا درست شد» به قعر ِ «ای بابا.. حالا چی کار کنیم» پرت کرد. البته ما از پس همه ی این سنگ ها بر اومدیم و صرفاً در نهایت کمی به هیجان قضیه افزوده شد. در مرحله ی بعد تشکر می کنم از دکتر یکتا، دکتر نقشوار، دکتر میربها، دکتر محمودی و خانم حسن نژاد به دلیل این که مشکلات به وجود اومده رو به گونه ای ستودنی حل کردن و با انعطاف پذیری هایی که نشون دادن، سهم بزرگی تو پیش برد اهداف ما داشتن. در مرحله ی بعد تشکر می کنم از نسیم به خاطر این که جرقه ی این تصمیم بزرگ، بود. در واقع ما رو هُل داد به سمت این که تعطیلات رو دست کم نگیریم و پی گیری های شایان تحسینی انجام داد تا بهمون ثابت بشه که این کار شدنیه و تلاش های شبانه روزیش بالاخره سبب شد بتونیم الان با خیال راحت برنامه ی سفر رو جلوی رومون داشته باشیم. از همین جا اعلام می کنم که «نسیم جانم؛ خواب دیشبم نوش جونت.. گوشت بشه به تنت». در مرحله ی بعد از مقژی تشکر فراوان می کنم که بسیار صبور، منعطف، مصمم و با جدیت باهامون همکاری کرد و نقشی اسطوره ای در شکل گیری برنامه داشت. هم چنین جا داره تشکر ویژه ای داشته باشم از پدر عزیزتر از جانم؛ مسلماً این همه شادی و رضایت خاطری که الان در من موج می زنه، بی کمک و پشتیبانی های پدرم، وجود خارجی نمی تونست داشته باشه. تشکری هم از کاپیتان د. و خانم غ. داشته باشم بابت راهنمایی‌های ارزش‌مند و توصیه های کار-راه-اندازشون که بسیار به دردمون خورد. در آخر هم از هر کسی که فک می کنه قدمی مثبت در این راه برامون برداشته، تشکر می کنم به هر حال. امیدوارم این برنامه، ارزش این همه خستگی و دوندگی که براش کشیدیم رو داشته باشه.