500 days

I’m the hero of the story, don’t need to be saved.. I’m the hero of the story, don’t need to be saved.. I’m the hero of the story, don’t need to be saved.. I’m the.. .

مرغابي در مه

اولين لحظه ي آرامش بعد از يه شب سخت، دوست داشتم اشك بريزم. نمي دونم به خاطر شب سختي كه داشتم، يا از خوشحالي تموم شدنش، يا بخاطر اينكه بالاخره يكيو داشتم كه نازمو بكشه. اشك نريختم. اجازه ندادم به خودم. مث همه ي شب كه هي به ساعت خيره شدم و به دير حركت كردن عقربه هاش و هي خودمو كنترل كردم و به خودم نهيب زدم كه تو مي توني.. تو مي توني و بازم اجازه ندادم به خودم كه تسليم شم.
همه جا مه بود. مغزم از كار افتاده بود و تا برسيم در سكوت به مه خيره شده بودم. بالاخره رسيديم.
قبل اين كه در ماشينو ببندم داد زد: برو بخواب.. مث يه مرغابي در مه.

ف مثل فیبی

من آدم خیال بافی ام. خودم ترجیح می دم اسمشو بذارم «تخیلی بودن». تخیلی بودن، یه کیفیته. بعضیا دارنش. بعضیا ندارنش. و من بهتون می گم که هیچ وقت با دیدن ظاهر آدما نتیجه گیری نکنین که تخیلی هستن یا نه. چون من دیدم آدمایی رو که اصلاً به ظاهرشون نمی خورده، ولی بوده‏ن. توی تقسیم بندی که من بلدم و آدما رو به شونزده تیپ شخصیتی نسبت می ده، به این کیفیت می گن «شمی بودن/Intuitive». وقتی شمی باشی، به کسی که شمی نیس مث آدم آهنی نگاه می کنی. یا به صورت ملایم تر، فک می کنی این آدم توی زنجیره ی زندگی روتین گیر افتاده و نمی دونه و نمی تونه خودش رو نجات بده.
تخیلی بودن خوبه. عالیه. حرف نداره. اما مشکل از جایی شروع می شه که بخوای روش حساب کنی. بخوای تخیلی بودن رو جنبه ی اصلی شخصیتت بذاری. این جا همه چیز میریزه به هم. چون دنیا رو آدمای تخیلی نساختن. حتی دنیا برای آدمای تخیلی هم ساخته نشده. دنیا یه چیز روتین‏، برای آدمای روتین‏ه. یه آدم تخیلی -خیلی زود- اینو می فهمه و تخیلی بودنش رو به لایه های زیرین تر شخصیتش هدایت می کنه. گاهی اما این لایه، موقتاً، بالاتر میاد. مث وقتی تنهاس. مث وقتی روی مود تخیلی بودنه. مث وقتی با یه آدم تخیلی رو به رو می شه. مث وقتی ناراحته -حتی-. مث وقتی توی تعطیلاته. مث وقتی که یه فیلم یا یه کتاب یا یه حرفی چیزی تحریک کرده تخیلش رو.
می دونید.. مسئله اینه که دیر یا زود باید به زندگی ِ اون بیرون برگشت. من به عنوان یه آدم تخیلی، خیلی خوش حالم که جنبه ی متضاد قوی و محکمی دارم توی زندگی. که گاهی منو می کشه سمت خودش و گاهی خودم می دوئم به طرفش (بخوانید: پناه می برم). خوش حالم که یه موقعی اون قدر زحمت کشیده‏م که الان این جریان قوی زندگی غیر-تخیلی رو داشته باشم. این حتی به شخصیت آدما ربطی نداره. هممون نیاز داریم که توی زندگیمون یه جنبه‏ی-روی-غلتک-افتاده داشته باشیم. که براش وقت بذاریم. که برامون انگیزه بشه. که به زندگیمون معنی بده. می تونه واسه یکی کارش باشه. واسه یکی بچه هاش. واسه یکی هنر. واسه یکی خونواده. مهم اینه که یه همچین پیوند محکم و جدانشدنی وجود داشته باشه بین تو (با هرجور شخصیتی که داری) و اون بیرون و اون زندگی واقعی. اصلن نمی خوام شروع کنم این قصه رو که زندگی واقعی کدومه: دنیای درون یا سیر تند و روتین بیرون. اما خب.. حداقلش اینه که می دونیم کسی که رفت توی دنیای درونی خودش و غرق شد، دیگه برنگشت. پس من فک می کنم زندگی، اون روتینیه که جریان داره و تو باید یه پیوند محکم داشته باشی که همیشه بهش وصلت نگه داره تا بتونی خودت رو به دستش بسپری.

پ.ن: عمراً کسی فهمیده باشه چی گفتم. حتی یک درصد احتمال نمی دم یک نفر حرف هام رو فهمیده باشه. ساده تر بلد نبودم بنویسمش.

سایه

دیدین یه وقتایی خیلی ناگهانی می فهمین یکی چقدر همیشه بوده و شما هیچ وقت نمی دیدینش؟
شبیه یهو از خواب بیدار شدنه. شبیه اینکه یه آدمی رو توی بیش تر عکسای یه آلبوم خونوادگی ببینی و ندونی کیه و یهو برات بگن اسمش چیه و کیه و کجاست. مث افتادن دوزاری. مث بیرون اومدن از زیر آب و یهو صداها رو واضح تر شنیدنه. مث دستمال کشیدن روی آینه اس که خودتو شفاف تر می بینی.
حس ویرد ِ خوبیه.

باید

باید با هر آدمی، یه زبون خاص داشت. با همه ی کدگذاری های خاص خودش. جوری که هیچ کس دیگه نتونه کدهاش رو باز کنه. جوری که اگه زبونه یه جا دست نخورده موند، هیچ وقت هیچ کس نتونه اسرارش رو فاش کنه.

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

هیچ وقت اهل کتابای پائولو کوئیلو نبودم و تا جایی که یادم میاد همه اش یه دونه از کتاباش رو هم بیش تر نخوندم: «ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد». هفت-هشت سال پیش. بدیهیه که خیلی یادم نیاد جزئیاتش رو. اما خوب یادمه که بعد از خوندنش، احساس بدی داشتم. چون توش همه اش از خودکشی و فکر کردن به مرگ حرف می زد با این که پیام کلی کتاب چیز دیگه ای بود: ستایش زنده بودن. با این حال بعد از تموم شدن کتاب واقعن حالم بد شده بود از فضای خفه و سیاه کتاب. حالا می خوام بگم یه چیزی از این کتاب هنوز یادمه که خیلی وقتا تو زندگی بهش رسیدم. بارها و بارها. سعی کردم پیداش کنم توی کتاب تا عین جمله ها رو بنویسم و به چیزی که در اعماق حافظه ام بعد از این همه سال باقی مونده تکیه نکنم. اما پیداش نکردم. مفهوم کلیش این بود که وقتی مشکلی واست پیش میاد، مردم همیشه باهات همدردی می کنن و به ظاهر دلسوزی می کنن و بهت حرف های امیدوار کننده می زنن و می گن که دلشون کباب شده واست. اما بعد که تنهات می ذارن، خدا رو شکــــر می کنن که اون بلا سر خودشون نیومد و خدا رو شکر که زندگی خودشون همه چیزش سر جاشه.
یه تناقض خیلی ظریفی این وسط هست که نمی دونم موفق شدم نشونش بدم یا نه. می دونم بدیهیه و حق هر انسانیه که وقتی کمبودی توی زندگی کسی می بینه و نگاه به زندگی خودش می کنه که جاش پُره، به خودش بگه خدا رو شکر. چه خوش شانسم من.. . اما حرف من چیز دیگه ای بود. (خواهش می کنم بفهمین!)
به هر حال می خوام نتیجه بگیرم که با توجه به این چیزایی که گفتم، معمولاً دوست ندارم به کسی بگم شکست های بزرگ و کوچیکم رو. چون نتیجه اش اینه که برای یه مدت کوتاه باهات همدردی می شه ولی بعدش همه بر می گردن سر زندگیشون و خودآگاه یا ناخودآگاه بهت نشون می دن که چه قدر همه چیز سر جاشه و مشکل تو رو ندارن. اضافه کنیم این نکته رو که پای هر آدم اضافه ای که به هر ماجرایی باز بشه، بدتر پیچیده ترش می کنه و یه معضل جدید می سازه.
همین. هر ماجرایی سربسته اش بهتره. با آدمای اصل قضیه اش بهتره.

خوابم یا بیدارم

در مورد گره های زندگیم خواب می بینم جدیدن. یعنی شده عادت ناخودآگاه جدید. جای شکرش باقیه که این خواب ها، نود و نه درصد موارد امیدوار کننده هستن و کابوس نیستن. شبا هر بار که غلت می زنم، یه خواب جدید شروع می شه که با یه روش جدید توش به مشکله می پردازه و یه راه حل جدید رو توی خواب مطرح می کنه جوری که خوش حالم می کنه حســابی. ولی چه سود که چشم باز می کنم و می بینم وای.. همش خواب بود و هنوز همه چیز سر جاشه. و غلت می زنم و شروع خواب امید دهنده ی بعدی..
انقدر منظم و متعهد و پی گیر هستن این خواب ها، که تا یه گره توی زندگیم ایجاد می شه (بدون توجه به اندازه و شدت سختیش)، همون لحظه مطمئن می شم که شب کارم ساخته اس و قراره حسابی نمایش نامه های مثبت و راه حل-آلود مغزم رو ببینم که حس خیــــلی خوبی توی خواب بهم می دن ولی درمجموع زیاد دلچسب نیستن چون امید کاذب محسوب می شن.

یه کیفیت جدید دیگه ی خواب هام، جزئیات زیادشونه. من اصلاً آدم جزئیات نیستم. نه توی بیداری نه توی خواب. اما اخیراً خواب هام پر از جزئیات هستن. با توجه به بند بالا می تونم بگم پر از جزئیات ِ امیدوارکننده. دیشب خواب دیدم که بالاخره رفتم سراغ یاد گرفتن زبون جدید. خیلی خوش حال بودم که یه قدم جلو رفته م. شما نمی دونید چه قدر. چون نمی دونید چه قدر معلق و نامطمئن از آینده هستم. اما توی خواب همه چی خوب بود. من مطمئن بودم و یه قدم به جلو برداشته بودم. هنوز اولین کلاس شروع نشده بود و این حتی هیجان انگیزترش می کرد. اما همه اش با یه غلت تموم شد. چشم باز کردم دیدم همه ی اون جزئیات امیدوار کننده، خواب بود و من هنوز معلق و نامطمئن، توی تختم دراز کشیدم.