منو دوباره خواب کن

یک جایی خواندم موفقیت از تمرکز می آید. از اینکه هر لحظه به همان کاری که مشغولی فکر کنی. از اینکه ذهنت پی گذشته و آینده نباشد. دردناک است که من اساساً همچین چیزی را بلد نیستم. حتی ذره ای. همیشه ذهنم در رفت و آمد بین گذشته و آینده ست. بیشتر آینده.. بیشتر آینده. بیشتر نگرانی و غصه خوردن. نه که آینده مخدوشی تصور کنم. خیر. آینده خیلی هم روشن و زیبا و مَنگول است منتها من همیشه گیر آینده ی نزدیکم. گیر درد صبح بیدار شدن، غصه ی مورنینگ ریپورت، پایان نامه، ترافیک، اتاق به هم ریخته م، بنزین، لیست خریدهایم، تربچه های نرسیده ام، اپلیکیشن های گوشی ام، وقت های تلف شده ام. خودم هم می دانم همه از دم غصه های بیخودی و بی ارزش. که غصه شان را نخوری هم بلکه بهتر میگذرند. منتها میخورم. این، قسمت بیخودش است. حجم زمانی کم تری هم ذهنم می رود پی آدم ها. من اصولاً آدم حذف و اضافه ام. آدم نگه داشتن اطرافیان قدر انگشت های دست و نه بیشتر. آدم خودخواهی که برای آرامش فکری هرکاری میکنم. آن وقت همین یک جین آدم، در ذهنم می چرخند. درگیرم باهاشان. حل نمی شوند. نمی شویم. و من فکر می کنم. و غصه می خورم. و فکرم می چرخد دور آدم ها و حرف ها و برخوردها و اصطکاک ها و قضاوت ها و غصه میخورم برای جزئیات بی اهمیت روزمره و هی نمی توانم در هرلحظه به همان لحظه فکر کنم فقط. ژنش را ندارم شاید؟ باز توجیه کردم؟.. انگار از توان من خارج است.
این هم مثل اصلاح کردن اخلاق گَندم، یک پروسه ی سختی ست برایم که تنهایی نمی توانم. بارها هم گفتم یک نفر بیاید کمکم کند بابت اخلاقم. میخواهد معلم بازی دربیاورد یا تنبیه کند یا روش های دیگر بلد است. هرچه هست کمکم کند. قبل از این یادم نمی آید هرگز در زندگی ام اینطور کمک خواسته باشم. منتها کسی نیامد دستم را بگیرد کمکم کند. فکر کنم همان بهتر که هیچ وقت کمک نمی خواهم از کسی. گرچه ناراحت نشدم. هرکی درگیر خودش است. حق هم دارد. من هم با همین اخلاقم ماندم. عرضه ی تنهایی درست کردنش را هم ندارم. دیگر رودربایستی که نداریم. آدمی که عرضه ی یک کاری را ندارد باید با خودش روراست باشد. همان طور که آدمی که دارد مثل گاو رانندگی می کند خودش این را می داند که دارد مثل گاو رانندگی می کند. خودم را عرض می کنم. به کسی برنخورد. حالا جریان مشغولیت فکری ام شده. گرچه کلی تلاش کرده ام و کلی بهتر شده ام. اما هنوز هم می لنگم. و بهتر شدنم هم به سمت بی خیالی بوده. یعنی جای غصه خوردن، بی خیال می شوم. هی می گویم ولش کنید.. برویم.. برویم.. می پرسند به کجا؟ خودم هم نمی دانم. فقط از آنجا برویم. یک وقتی هم می شود که می بینی فقط داری می روی. با همه ی بی خیالی. با همه ی خودخواهی. با همه ی یک جین آدمی که نگه داشته ای. فقط داری می روی.

Advertisements