عنوان را اینجا وارد کنید

« توحش طلسمی تباه »

ر.رخشانی


اندک پرتوی وزين
قلمرويی سياه را
با تاب میبرد.
هر شامگاه بر بامها
آهنگ خوشنام روشنی
نعره های «روزی نامهای» بدنام را میبرد.
آوای خندهها
با پرواز باد
اوراقی عبوس و ناکام را میبرد.
زلال يا دهای بینشان
در راستی
کدورت دشنام را میبرد.
تلالو سپيد جنبشی جوان
در آغاز راه
تابوت عجوزهگانی سياه را میبرد.
لبخند راستی و آرامش و آشتی
توحش طلسمی تباه را میبرد.

ببخشین که دارم این ها رو می نویسم

وقتی به یدک کش رسیدند پائولو گفت: « یک چیز را اشتباه می کنی. ما دیروز فرشته وسط بیابان ندیدیم. یارو فقط راننده ی کامیون بود»

برای کمتر از یک ثانیه فکر کردم جوابی در کار نیست. خصومت بین دو مرد داشت قوی تر و قوی تر می شد. امریکایی برگشت و به طرف خانه اش به راه افتاد, اما ناگهان ایستاد

سپس برگشت و گفت : « وقتی به فرشته مان فکر می کنیم, خودش را نشان می دهد. حضورش نزدیک و نزدیکتر می شود و ملموس تر. اما, اولش, فرشته ها فقط به همان صورتی خود را نشان می دهند که در طول زندگی مان این کار را کرده اند. یعنی از طریق دیگران… فرشته ی شما از آن مرد استفاده کرد. احتمالا مجبور شده زود از خانه بیرون بزند, بنا به دلیلی مسیرش را عوض کند؛ همه چیز جوری عوض شده که او درست در لحظه ای که احتیاجش دارید آنجا باشد. این معجزه است. کاری نکنید که تبدیل شود به اتفاق عادی»

در سکوت گوش می دادیم

ادامه داد :« وقتی از کوه بالا می رفتیم, چراغ قوه را جا گذاشتم. احتمالا متوجه شدید که مدتی کنار ماشین ماندم. هر وقت موقع بیرون آمدن از خانه چیزی را جا می گذارم, احساس می کنم فرشته ی نگهبان من در حال عمل است و می خواهد چند ثانیه را از دست بدهم. و این وقفه ی چند ثانیه ای ممکن است خیلی چیزها را عوض کند. شاید باعث شود تصادف نکنم یا بر حسب اتفاق کسی را ببینم که لازم است ببینم. برای همین, بعد از اینکه چیزی را که جا گذاشته ام بر می دارم, همیشه سر جای خودم می نشینم و تا بیست می شمرم. این طوری, فرشته ی من فرصت دارد تا عمل کند. فرشته از ابزار های بسیاری استفاده می کند.»

والکیری ها, صفحه 68 تا 70

كوكوي سيب زميني

داشتم كوكوي سيب زميني مي پختم. نه چون خيلي خوب بلدم بپزمش. چون پختنش آسونه. شروعش هميشه اين جوريه كه چند تا سيب زميني كوچولو برمي داري و نيم ساعت يا شايدم چهل و پنج دقيقه بهشون وقت مي دي كه قُل قل كنن و آب پز شن. درست نمي دونم. هيچ وقت زمان نمي گيرم. زمان نمي دم به سيب زميني ها. فقط ميندازمشون تو قابلمه ي پر از آب و در قابلمه رو مي بندم و مي رم پي كارام و دوباره كه برمي گردم يه مشت سيب زميني آب پز شده تو قابلمه مي بينم. سيب زميني ها رو خالي مي كني تو يه كاسه و كاسه رو ميذاري زير شير آب تا آب از رو سيب زميني ها بگذره و داغيشون رو بگيره. بعد پوست مي گيريشون و رنده شون مي كني. بعد زردچوبه و نمك و فلفل و هر ادويه ي ديگه اي كه خواستي بهشون مي زني. بعد يه پياز كوچولو رنده مي كني و اضافه مي كني به مايه ي كوكو. بعد چندتا تخم مرغ توش مي شكني. ميزان تخم مرغ رابطه ي مستقيم با طعم و ظاهر و ميزان پف كردن كوكو داره. ديگه خود داني. من معمولاً به تعداد افرادي كه مي خوان كوكوي سيب زميني رو بخورن، تخم مرغ مي شكنم توش. شكستن تخم مرغ كار هيجان انگيزيه. البته نه واسه كسي كه دنبال پختن يه غذاي آسونه و اين يعني كه كلي مشغله واسه خودش داره كه حسابي وقتش رو گرفتن. ربطش چي بود؟ ربطش اينه: آدمي كه حسابي درگيره، جدي مي شه و هي سعي مي كنه وقت كم نياره و هي مي خواد به همه ي كاراش برسه. تو اون شرايط ديگه دنبال چيزاي هيجان انگيز نيست. چيزاي هيجان انگيز جلو چشمش بال بال مي زنن اما اون اصلاً نمي بينتشون. تق تق تخم مرغا رو مي كوبه به ديواره ي كاسه ي پر از سيب زميني و هيچ حواسش نيست كه چه صداي قشنگي مي دن تخم مرغا. تق تق. يا چه زرده ي گرد و قلمبه ي قشنگي دارن تخم مرغا. با چنگال مي افته به جون سيب زميني و تخم مرغا و زرده هاي گرد و قلمبه شون و حسابي بهم مي زندشون و هي تو فكر و خيالاي خودشه. خلاصه.. وقتي يه مايه ي يه دست توي كاسه ظاهر شد يعني كه وقتشه ماهي تابه رو بذاري روي گاز و توش روغن بريزي و بذاري داغ شه. اين خيلي مهمه كه روغن حسابي داغ شده باشه. بعد مايه رو خالي مي كني توي ماهي تابه و با همون چنگالي كه دستته روش رو صاف مي كني تا يه سطح يه دست به وجود بياد. در ماهي تابه رو مي بندي و شعله رو هم در حد ملايم تنظيم مي كني. تا وقتي به مرحله ي بريدن و پشت و رو كردن برش هاي كوكو برسي، وقت داري كه بري به ادامه ي مشغله هات برسي. همچين غذاي راحت و وقتِ‌آزاد-داريه.

در واقع قصد نداشتم طرز تهيه ي كوكوي سيب زميني رو توضيح بدم. مي خواستم در مورد اون روز بگم كه داشتم كوكوي سيب زميني مي پختم و شما حالا مي تونين بفهمين كه چه آدم پرمشغله و بي هيجاني بودم. تو مرحله ي پوست كندن سيب زميني ها بودم كه رسيد خونه. خسته بود. مث خودم. يه راست اومد تو آشپزخونه. يه كم خوش و بش كرد باهام. سعي‌مو كردم كه باحوصله باشم. بعد در حالي كه دستاشو تو ظرف شويي مي شست يه كم از روزي كه داشت حرف زد و منم سيب زميني پوست كنان گوش كردم. بعد با دستاي خيس راهش رو كشيد و رفت. من به كارم ادامه دادم. بعد در همون حال كه يه سيب زميني نصفه و نيمه پوست شده دستم بود، قطره هاي آب كف آشپزخونه رو دنبال كردم و مسير رو ادامه دادم با قطره هاي آبي كه سراميك كف هال رو تا جايي كه اون روي كاناپه ولو شده بود، نقطه دار كرده بود. خيلي جدي گفتم اين جا رو تازه تي كشيدم. اونم خيلي جدي گفت خب؟. خيلي جدي سراميك هاي نقطه نقطه شده رو نشونش دادم و گفتم نمي توني مواظب باشي؟ گفت وقت گير آوردي؟ و من جوش آوردم. اين گفت و گوي مريض ادامه پيدا كرد تا جايي كه صدامون رفت بالا و عصباني شديم و بحث هاي بي ربط كرديم و هي من گفتم و هي اون گفت و اصلاً يادمون رفت دعوا سر چي بود.. تاااا جايي كه من ِ سيب زميني به دست، كه انتظار داشتم يه «باشه؛ از اين به بعد حواسم هست» ِ خشك و خالي بشنوم و برم رد كارم، سيب زميني رو شوت كردم طرفش. به قصد اينكه بخوره به سرش. نخورد. خيلي راحت جا خالي داد. سيب زميني خورد به ديوار پشت سرش و پخش شد و ماسيد. مثل يه اثر هنري. هيچي نگفت. عصباني برگشتم به آشپزخونه. به كوكوي سيب زميني پختنم ادامه دادم. حالا يه سيب زميني كم بود. يادم اومد كه از اولش يه دونه سيب زميني بيش تر از هميشه آب پز كرده بودم. بي دليل. حالا همون يه سيب زميني كم بود. اون سيب زميني حقش نبود بي دليل آب پز شه. حقش نبود بره بشه كوكوي سيب زميني. واسه همين ما دعوا كرديم. واسه همين اون كوتاه نيومد. واسه همين من از كوره در رفتم. واسه همين سيب زميني رو شوت كردم طرفش. واسه همين، سيب زميني حالا پاشيده بود به ديوار. آه.

از روزهاي بيمارستان

توي سالن انتظاريم. به ترتيب روي يه رديف صندلي نشستيم كه كنار ديواره و از در شيشه اي بيمارستان تا راهروي ورودي به بخش ها كه دو تا نگهبان جلوش وايستادن، ادامه داره. ساكتيم. هر كي درگير فكراي خودشه. يه مامان بزرگ ِ ني ني به بغل از جلومون رد مي شه. خيلي شاده.. . ني ني يه بقچه است؛ تو بغل مامان بزرگش. نگاه هممون با قدم هاي مامان بزرگه مي ره جلو. به سمت در شيشه اي. پشت سرش باباي ني ني مياد كه زير بازوي مامان ني ني رو گرفته. مامان ني ني نيم قدم-نيم قدم راه مي ره. نگاهمون نيم قدم-نيم قدم باهاشون مي ره جلو تا در شيشه اي. از در مي گذرن. نگاهمون هنوز بهشونه. حالا اون بيرون، زير بارونن و دارن نيم قدم-نيم قدم به ماشينشون نزديك مي شن. نگاهم مي افته به خودمون. به انعكاس شيش تا صورت ِ گرفته و غمگيني كه تو شيشه افتاده و به شادي ِ اونايي كه دارن سوار ماشين مي شن با حسرت نگاه مي كنه.

SHOT BACK

یه وقتهایی هست که آدم تو زندگی یه ضربه محکم می خوره

حالا به اینکه حقش بوده یا نه کاری ندارم, – این که گفتم یه وقتهایی رو هم اشتباه کردم که گفتم. آدم مدام داره توی زندگی ضربات محکم می خوره و بعد از یه مدت بی حس می شه! اونقدر که شدت ضربات بعدی رو حس نمی کنه… اون وقتهایی که نشستیم و فکر می کنیم که چقدر همه چیز آرومه؛ از شدت ضربه های قبلی بیهوش شدیم-

ولی وقتی یه ضربه می خوریم اول باید صبر کنیم تا از گیجی اون ضربه در بیایم, بعد به فکر این باشیم که چه جوری جبران کنیم… مخصوصا اگه از یه آدم ضربه می خوریم. لطمه هایی که آدمها می زنند شدید تره, چون اونها هم از جنس خودمون هستن, می دونن کجا بزنن تا ناکار بشیم

(البته می دونم همه ی شما اعتقاد دارین که در عفو لذتی ست که در انتقام نیست!!! این رو دارم واسه امثال خودم می گم)

*

یه مسابقه ی بکس رو در نظر بگیرین! وقتی یه مشت محکم می خوره تو سر یکی از بکسورها, دو حالت پیش میاد. یا طرف زمین می خوره و یا می تونه رو پاش وایسه

اگه سرپا موند, یه چند لحظه صبر میکنه تا شُک و گیجی اون مشت از سرش بپره و بعد دوباره گارد می گیره و مبارزه رو ادامه میده

اگه رو زمین بیافته, تندی از جاش پا نمیشه! صبر می کنه تا داور بیاد و شروع به شمارش بکنه! تا هفت یا هشت که شمرد بلند می شه

* اگه بلافاصله بعد از ضربه خوردن بخوایم ما هم ضربه ی خودمون رو وارد کنیم؛ نه تنها احتمال موفق بودنمون خیلی کمه, بلکه نشون می ده که ما عجب آدم گه و بی جنبه ای هستیم

* اونقدر که مورد دوم به نظر من مهمه, موفق نبودن مهم نیست

***

**

*

این پست رو سالها پیش تو یه بلاگ دیگه نوشته بودم, البته خیلی خلاصه تر از این بود

دو تا از کامنتهای اون پست برام جالب بود, می گذارموشن اینجا

1

AREY:

Saturday July 21, 2007 – 04:33pm (PDT)

man ke migam hichgooneh lezzati dar afv nist. vali dar avaz hich lezzatiam too entegham nist. mano mishnasi , hala yekiam biad ye zarbeii be ma bezane , zad o raft dige , tamoom shod , be ghol e khodet k**esh, kollan ba karaii ke dar nahayat ozaye khodamo behtar nakoneh hal nemikonam. man migam adam hala zarbam khord , bayad harche saritar az oon ring biad biroon , omr e adam enghad toolani nist ke bekhad hamasho tooye 1 ring hadar bede. nemidoonam , shayadam eshtebah mikonam

2

SHOKOOH:

Monday July 23, 2007 – 03:39am (IRST)

man ye rooz bad az 4saal az ye nafar entegham gerftam shayad 1saal to tabe on entegham sookhtam , har rooz montazere on rooz boodam vali roozi ke entegham gerftam ,shayad on lahze dege on tame ro nadasht vali bazam lezat bakhsh bood ….. gahi oghad adama arzeshe on entegham ro darn makhsosan age khiyanat bashe….
mersi ke mano yadesh endakhti
pic was perfect

ارسال شده توسط صبا… ایده کجا بود؟ ایده رو دیدی سلام ما رو هم بهش برسون بگو » یه سر بزن این وری»

یه روز خوب میاد

 
(از هیچ کس)
 
یه روز خوب میاد

 

 

که ما هم رو نکشیم
به هم نگاه بد نکنیم
با هم دوست باشیم و
دست بندازیم روی شونه‌های هم، آها
مثل بچگیا تو دبستان
هیچ کدوممون هم نیستیم بی‌کار
در حال ساخت و ساز ایران
واسه اینکه خسته نشی، این بار
من خشت می‌ذارم، تو سیمان
بعد این همه بارون خون
بالاخره پیداش میشه رنگین‌کمون
دیگه از سنگ ابر نمیشه آسمون
به سرخی لاله نمیشه آب جوب
موذن اذان بگو
خدا بزرگه بلا به دور
مامان امشب واسمون دعا بخون!
***
**
*
 
تا جایی که یادمه این خاک همیشه ندا می‌داد
یه روز خوب میاد که هرج و مرج نیست
و توی شلوغیا به جا فحش
به هم شیرنی می‌دیم و زولبیا… بامیه
همه شنگولیم و همه چی عالیه
فقط جای رفیق‌هامون که نیستن خالیه
خون می‌مونه توی رگ و آشنا
نمیشه به آسمون و آسفالت
دیگه فوواره نمی‌کنه، لخته نمیشه
هیچ مادری سر خاک بچه نمیره
خونه پناهگاه نیست و بیرون جنگ
وای از تو، مثل بم ویرونم
یا اصلا مثل هیروشیما بعد بمب، نمی‌دونم
دارم آتیش می‌گیرم و این رو می‌خونم
پیش خودت شاید فکر کنی دیوونه‌ام
ولی یه روز خوب میاد، این رو می‌دونم
 
***
**
*
راستی، وقتی یه روز خوب میاد
شاید از ما چیزی نمونه جز خوبی‌ها
نا امن و خراب نیست، همه چیز امن و امان
کرم‌ها هم قلقلکمون میدن و میشیم شادروان
آسمون به، چه قشنگه
کنار قبر، سبزه، چمنه
هیچ مغزی نمی‌خواد در بره
فقط اگر صبر داشته باشی، حله
دست اجنبی کوتاست از خاک
نگو، اووو، کو تا فردا
اگر نبودم، می‌خوام یه قول بدی بهم
که هر سربازی دیدی، گل بدی بهش
دیگه هیچ مرغی پشت میله نیست
هیچ زن آزاده‌ای، بیوه نیست
دخترم بابات داره میاد خونه، آره
برو برای شام میز بچین
 
صدای علی شریعتی: اکنون جنگ داخلی با دشمن داخلی و همواره در این نهضت جنگ در وهله خارجی و دشمنان خارجی، غالبا به پیروزی منجر میشه و در وهله داخلی و با دشمنان داخلی، شکست می‌خوره.
 

 

روشنفکری به زبان ساده


بعضی از ۀدمها اعتقاد دارن که هر انسانی برای یک هدف مشخصی آفریده شده و باید اون هدف رو تو زندگیش انجام بده. وگرنه باز دوباره به دنیا میاد و باز به دنیا میاد تا اون هدف رو کامل کنه. بعضی ها هم هستن که می گن هر جزئی از جهان هستی یک هدف داره که باید انجامش بده. مثلا «علی» می گفت:« این درخت رو ببین؟ پنجاه ساله که همه تو کف هستن که چرا داره بالای کوه گلابی می ده؟ چرا گلابی؟ نگو وظیفه ش از ازل این بوده که همینجا وایسه و اینقدر گلابی بده تا یه روز یک جنگجو کنارش وایسه و تشنگیش رو با خوردن یک گلابی برطرف کنه و به این ترتیب این درخت وظیفه ش تو دنیا کامل بشه»
من خودم اعتقاد دارم که این حرفها مزخرفه!!!
اما خیلی فکر کردم که هدف از آفرینش من چی بوده؟ اینکه پزشک بشم؟ یا بسکتبالیست؟ یا چی؟
بالاخره به یه نتیجه رسیدم
هدف از خلقت من این بوده که با روشنفکرها و روشنفکرنماها بجنگم و پیروز بشم…
کسایی که من رو از قدیم می شناسن یادشونه که هیچ وقت دغدغه ای مهم تر این نداشتم! مگه نه ایده؟
*
روشنفکرنماها به یه سری کلمات «دهن پر کن» خیلی وابسته هستن. تو هر حرفی و برای توضیح هر موضوعی جملاتشون رو پر می کنن از اینجور کلمات. و تقریبا همیشه اون کلمه هیچ کاربرد دیگه ای نداره, مگه برای زیبا کردن جمله شون. همونطوری که مثلا خود من از فحش برای زیبایی جملاتم استفاده می کنم!!! و بدترین قسمت قضیه اینه که خیلیهاشون حتی نمی دونن معنی واقعی چیزی که دارن می گن چیه.
بیاین چند مثال بزنیم.

«از رئالیسم جادویی ادبیات امریکای لاتین خوشم میاد»
رئالیسم جادویی: رئالیسم که یعنی واقع گرایی. توی ادبیات یعنی داستانی که بر مبنای زندگی واقعی نوشته بشه. مثلا داستان زندگی یه خانواده از صبح تا شب رو تعریف کنیم؛ بدون بحث در مورد افکار یا خوابها یا آرزوهاشون و بدون اینکه توی هیچ بخشی از ماجرا غلو کنیم.
مردم آمریکای لاتین یه فرق بزرگ با بقیه ی کشورهای جهان دارن. اونهم اینه که از همون بچه گی, توی قصه ها و لالایی هاشون ماوراءالطبیعه نقش مهمی داره. توضیح دلیلش وقتگیره اما کافیه به فکر کنین که «تخیلات سرخپوستی + مسیحیت + افسانه های بومی آمازون + رقص و آوازی که اسپانیایی ها براشون آوردن» چه ترکیب عجیبی می سازه.
خلاصه. بعدها توی ادبیاتشون هم همین ماوراء رو با واقعیت قاطی کردن. ماوراء مثل پرواز رمدیوس خوشگله به همراه ملافه ها به آسمون, صحبت کردن درختها با میگوئل, بارش چهار سال و یازده ماه و چند روزه ی بارون, تبدیل شدن فیلیپه مونترو به پدربزرگش…
همین!
رئالیسم جاویی یعنی یه جور واقع گرایی که توش جادو جنبل قاطی کرده باشن

(من یه دوست دختر داشتم که خیلی خوشگل بود. اونقدر که «منصور» همیشه بهش می گفت رمدیوس خوشگله… اینقدر گفت تا آخر سر دختره رفت و با منصور دوست شد. شاید من هم باید گاهی بهش می گفتم)
*
«فضای پست مدرن گالری…»
آخ که چقدر از این کلمه بدم میاد
من هنرمند نیستم که بخوام تفاوت کلاسیک و مدرن رو توی هنر براتون شرح بدم. یه دوست هنرمند خوب هم دارم که باهام قهره, وگرنه ازش می پرسیدم.
اما توضیح پست مدرن سخت نیست.
ترکیب کردن چند مفهوم که قبلا وجود داشتن و ساختن یک مفهوم جدید و نه الزاما مستقل از اونها.
مثلا شیشه توی ساختمون سازی به کار میره. «نما کاری» هم واسه هر ساختمون لازمه. حالا اگه بیایم نمای یک ساختمون رو از شیشه بسازیم چی می شه ؟
یه مثال دیگه: پیتزا رو اگه بگذاری روی برنج و بگذاری با هم دم بکشن, یه چیز مزخرف از آب در میاد. اما یه چیزی می شه به هر حال
یه عکس از درخت بگیر, روی یک بوم نقاشی پرینتش کن. بعد با آبرنگ خواهر کوچیکت روی اون درخت نقاشی کن. بد نمی شه
دی. جی. ها سالهاست بغل گوش ما دارن موسیقیه پست مدرن تولید می کنن.
*
حالا از نصف روشنفکرهایی که می شناسین بپرسین. بهتون می گن رئالیسم جادویی, چون با قلمشون آدم رو جادو می کنن و از این وزخرفات
یا می گن فرا تر از مدرن و تفکرات ما بود که گفتیم پست مدرن
*
من عاشق روشنفکرها هستم ها؛ اما وقتی فکر می کنم می بینم حالم ازشون بهم می خوره

صبا