معجزه ی شکرگزاری

آدم باید همیشه سعی کنه به خودش کمک کنه. همیشه از این که یکی می افته توی منجلاب افسردگی تعجب می کنم. از این که چرا یه آدم نمی شینه واسه خودش شرایط رو تحلیل کنه. از این که چرا به خودش ایمان نداره که می تونه از پس همه چی بربیاد. البته مـــــــی دونم انقدر اما و اگر و شاید و اینجور و اونجور وجود داره برای شرایط زندگی و آدمی که از ماها ساخته میشه، که نمی شه حکم کلی داد. می دونم وجود یه پشتیبان یا یه مشاور یا یه همراه ذهنی خیلی موثره و خیلیا ندارنش. اما. اما بازم می شه به خودت کمک کنی. من فک می کنم جا واسش خیلی زیاده. واسه همینه که تعجب می کنم از افسردگی. از غم. از فکر کردن به تموم شدن زندگی. از نا امیدی. از سکون. حالا شعار ندم.. به قول یکی از اتندهای روان پزشکیمون، همه ی حالت های روانی رو همه ی آدم های سالم یک وقتی تجربه می کنن و سلامت در اینه که ازش موفق بیرون میان. پس حق داریم هممون که یه وقتایی خوب نباشیم. حرف من اینه که سعی کنیم مدتش کم باشه.
یه زمانی از یوگا کمک گرفته بودم واسه خوب بودن. به نظر خودم خوب بودن ِ ناشی از یوگا محدود به همون دو ساعت کلاس بود و تا می اومدم بیرون و یه ربع پشت ترافیک می نشستم، دوباره می شدم همون آدم قبلی. اما به دید ِ اونایی که منو از بیرون می دیدن، انگار تاثیرش بیش تر از اینا بود. یوگا رو دوست دارم. ولی وقت و حوصله ای ندارم فعلاً که براش بذارم. آدمی هم نیستم که توی خونه زمان بذارم واسه یوگا!.. به هر حال از اون جایی که شیفته ی آدم هایی هستم که دروناً آروم ان و خودم ذره ای شبیهشون نیستم، همیشه درصددم یه راه حلی پیدا کنم. چند روز پیش بین نوشته های وبلاگ «یک پزشک» برخوردم به یه مطلبی با عنوان «معجزه ی شکرگزاری». حتی اسمش هم به نظرم خوبه. معجزه ی شکرگزاری. فلسفه اش شاید یه خرده به نظر بعضیا توهمی بیاد. که اگه بابت کوچیک ترین اتفاق های خوب و مثبت هرروزه ات شکرگزاری کنی، اتفاق های خوب دامنه دار می شن. اما من کاری به فلسفه اش و حتی درست یا غلط بودنش ندارم. از وقتی این مطلب رو خوندم حس کردم رو من جواب می ده. و خیلی راحت داره واسم عادی می شه. کشیک خوب پیش می ره می گم خدا رو شکر. قضیه ام با اونی که ازم دلخوره حل می شه می گم خدا رو شکر. لازانیا واسه شام، خداروشکر. گاز زدن سیب قرمز پاییزی، خدا رو شکر. وسط اورژانس با رزیدنت کشیکمون شیرکاکائو و کیک می خوریم می گم خدا رو شکر. هوا ابری می شه می گم خدا رو شکر. بابت داشته های خیلی بزرگ و خیلی کوچیک می گم خدا رو شکر. فارغ از این که خدایی هست یا نیست یا شکرگزاری ازش به چی ختم می شه، همین که هی به خودم یادآوری می کنم چیزهای مثبتی وجود دارن و دارن برام اتفاق می افتن، حالم رو بهتر می کنه و بهم آرامش می ده. خیلی از مشکلا از اونجایی شروع می شن که ما نمی دونیم چه «داشته» هایی رو ندیده می گیریم و همه ی فکرمون نداشته هامونه. بهتون توصیه می کنم شما هم امتحانش کنین. شاید حالتون رو بهتر کرد.

بازگشت به ریل

اون مریضه که توی پست قبلی راجع بهش نوشتم مُرد. بیست و چهار ساعت بعد از کشیک من. بد حال بود. این توجیه ماست وقتی یکی می میره. بد حال بود. بد حال بودن مساویه با مردن. وقتی یه مریض بیاد اورژانس و میگیم بدحاله، دیگه همه می دونیم که رفتنیه. صبحی که خبرشو شنیدم ناراحت شدم. بیش تر از ناراحتی، دلم گرفت. آدم اعصابش خورد می شه از این زندگی مسخره. یکی هست. فرداش دیگه نیست. اون روز، روز سختی واسم بود. جوری که خسته و درمونده ساعت نه شب رسیدم خونه. بی بی سی داشت راجع به ترور شدن کندی، رئیس جمهور سال ها پیش آمریکا یه مستند غم انگیز نشون می داد. منم حالم بد بود. بدحال نبودم اما حالم بد بود. خستگی جسمی زده بود به مغز و روحم. کندی هم خیلی غم انگیز ترور شده بود. راوی می گفت که وقتی گذاشتنش توی تابوت، همسرش حلقه اشو درآورد و گذاشت توی دست رئیس جمهور و دستش رو بوسید. این جا دلم می خواست زار بزنم. بعد خیلی بی ربط یاد مریض آنکولوژی افتادم. یهو همه ی ناراحتی که واسش بروز نداده بودم، خراب شد سرم. آره می دونم.. مشخصه که خیلی حالم بد بود. ولی یهو دلم واسش سوخت. یاد بچه ها افتادم که چقد واسه مریضه ناراحت شدن. می گفتن یه بچه دو ساله و یه بچه شیش ماهه داشت. اون وقت من بهشون گفته بودم خط بکشین بین خودتون و مریض. فامیلتون که نبوده این همه ناراحتی می کنین. البته منطقی گفتم. ولی خب.. راستش من اصلاً دیگه سر درنمیارم چی درسته چی غلط. نمی دونم جای من کجاست جای مریض کجاست جای منطق کجاست جای دل سوزوندن و درگیر احساسات شدن کجاست. در این حد که دیگه نمی دونم توی کشیکا کی باید به بقیه هم گروهیام کمک کنم. کی نباید کمک کنم. چی انسانیه. چی نیست. باور کنید قاطی کردم. اون شب که خستگی زده بود به مغزم، بزرگ ترین آرزوم این بود که صبح لازم نباشه زود از خواب بیدار شم. بزرگ ترین آرزوم این بود که لباس خواب نرم و نولوک بپوشم و برم زیر پتو و تا وقتی آفتاب بیفته روی تختم بخوابم. بعد نرم نرم بیدار شم صبحونه بخورم و وقت تلف کنم. شایدم دوباره برگردم توی تخت به صرف خواب قیلوله. دارم مزخرف می گم. هنوزم خسته ام و وقت نشده درست حسابی استراحت کنم. ولی به بدی اون شب نیستم. خوبیش اینه که زود خودمو جمع و جور می کنم و بر می گردم روو ریل.

هذیان

ساعت چهار و چهل و هفت دقیقه صبحه. من وسط اورژانس نشستم. دیروز صبح ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه اورژانسو تحویل گرفتم درحالی که فک می کردم باید ساعت هشت تحویل بگیرم و داشتم نرم نرم حاضر میشدم و بابا داشت واسم صبحونه ی گرم حاضر میکرد که بوی هوس انگیزی داشت و من گشنه رو گشنه تر میکرد. اما من حتی فرصت نکردم بخورمش. چون یهو ساعت هفت و سی و پنج دقیقه اس ام اس اومد از نسیم که کجایی؟.. تحویل کشیک ساعت  هفت و نیمه. من تقریبن حاضر بودم ولی صبحونه ای که بابا حاضر کرده بود چی؟.. نه به خاطر اینکه گشنه بودم. به خاطر اینکه بابا صبح جمعه ای از لپ تاپ و وب گردیش دست کشیده بود و بخاطر من رفته بود توو آشپزخونه. ولی چاره ای نبود. دلشو شکستم. یه لقمه خوردم و راه افتادیم که برسونتم. دوباره اس ام اس اومد که کجایی.. اینترن شیفت قبل فوت شد از خستگی. بی حوصله جواب دادم «دارم میام دیگه». و همه که نه اما سهم زیادی از مشکلات بشری از این «دیگه» ته جمله ها شروع میشه. «دیگه» یعنی من اعصاب ندارم. رسیدم بیمارستان و یه راست رفتم اورژانس تا اینترن فوت شده رو بفرستم خونشون. دیدم خیلی خوش حال و رژ لب زده مشغول تلفنی حرف زدنه. رژ لب واسه اینترن کشیک، اونم کسی که میگفتن فوت شده زیاد بود. زدم روو شونش که منو ببینه و اشاره کردم که من اومدم و تو میتونی بری. گفت که هنوز نیومدن دنبالش و وقت دارم برم وسایلمو بذارم توی پاویون. منم راه افتادم طرف پاویون. درو باز کردم رفتم توی اتاق اینترنای داخلی. نسیم نشسته بود و یکی دیگه. گفتم چرا جو میدی؟.. گفت جو ندادم. گفتم هر کی هرکاری داره خودش باید زنگ بزنه و تو ذهنم ادامه دادم وکیل وصی نشو. وسایلمو تلپ انداختم و رفتم اورژانس. به نظرم تحویل کشیک هشت بود و اونا اشتباه میکردن. هنوزم فکرم همینه. ولی مسلمن اگه جمعه دیگه ای کشیک باشم هفت و نیم میام. آدمیزاده دیگه. چند دقیقه پیش رفتم بخش آنکولوژی واسه چک علائم حیاتی مریض. توو راه فهمیدم که بوی بارون میاد. چند ساعت قبل هم ساعت دو وقتی با اس ام اس «خوابی؟» هم گروهیم که فک میکرد نوبت منه اورژانسو ازش بگیرم بیدار شدم، هوا طوفانی بود. رعد و برق و باد شدید. به من فقط سروصداش رسید و بوی بارون. اونم وقتی دارم میرم پیش مریض بدحال بخش آنکولوژی. سرشب واسش ان جی تیوب (لوله معده) گذاشته بودم. بعد گفتن مایع آسیت (شکمش) رو تپ کن (بکش). دوبار خودم ترای کردم. هیچی نیومد. شک کردم اصلا مایع توو شکمش باشه. سونوگرافیشو خوندم: مایع آزاد فراوان در شکم رویت شد. شاخ درآوردم. پس چرا نمیاد؟.. زنگ زدم به ینترنی که فک می کنه و فک می کنیم در این زمینه اکسپرت تره. شایدم اعتماد به نفسش بالاتره. اومد و سه بار هم اون امتحان کرد. نشد. بی خیال نمی شد. انقد گفتم ولش کن بسه که شکستو قبول کرد. تا از اتاق مریضه درومدم رفتم توی بخش پرستار گوشی تلفن رو گرفت سمتم که رزیدنت باهات کار داره. دکتر آرومه بود. (یک بار سر فرصت و مفصلاً باید بنویسم از این آدمی که وسط کشیکای جنگلی و وحشیانه چطور آروم و متین باقی می مونه. که اصلا مگه ممکنه؟..) بهش گفتم نشد. گفت مگه میشه؛ بازم ترای کن. اومدم بهانه بیارم که مریض بیشتر ازین آب کش نشه. قبول نکرد و قول گرفت دوباره خبر بدم که چی شد. سرتونو درد نیارم. نشد. آخرش مریض رفت سونوگرافی و اونجا با دید بهتر واسش تپ کردن. این همونه که هر یه ربع بخاطرش باید از اورژانس برم بخش آنکولوژی و علائم حیاتیش رو چک کنم. بدحال هم هست. و شمام اگه نمی دونین بخش آنکولوژی کدوم بخشه، یه سرچ بکنین. همین الان یهو بارون شدید شد. دلم میخواست میرفتم دم در اورژانس و نگاه می کردم. ولی عوضش نشستم اینجا به وراجی. یه ربع بعدی هم نزدیکه و دوباره باید برم بخش آنکولوژی. اینترنای جراحی و رزیدنتای جراحی و طب اورژانس هم اینجا نشستن. رزیدنت جراحی میگه دیشب زنش مهرش رو قاطی لباسا انداخته توو ماشین لباس شویی و حالا رنگ مهرش تموم شده. همه می خندن. هیچی دیگه. همین.