.

امام علی: جهاد زن، زیبایی و آراستگی برای شوهرش است!‏

Advertisements

.

«?Small word.. huh»

نگاه از صفحه گوشی ام برداشتم. شکست خورده اما آرام سر چرخاندم به همه سو، تا پیدایش کنم. داغ کرده بودم و کلاه گیسم روی سرم سنگینی می کرد. آخرین ناخن مصنوعی قرمز رنگ را که جدا کردم، پیدایش کرده بودم. پشت دورترین میز رستوران نسبت به من نشسته بود. تنها. دو بار به شانه ی ب. که کنارم نشسته بود زدم و گفتم «نشد.. لو رفتم».

.

 

با لوگوی گوگل گیتار می زنم و می خونم: من از این خسته ام که مــــی بـینـــــــــــم.. تیرگی هست و، شب چراغی نیـــــست.. پشت این دیوارهای توو در توو.. هیچ سبزینه ای ز باغی نیست.. هیچ سبزینه ای ز باغی نیست.. هیچ سبزینه ای ز باغی نــیست..‏

542

نمی دونم از کی این اتفاق افتاد ولی از یه روزی به بعد تصمیم گرفتم حرف آدما رو زیاد باور نکنم. کاری به حرفای روزمره یا قصه هایی که از زندگیشون تعریف می کنن ندارم که اگه بگم اونا رو باور نمی کنم گاهی، حتماً انگ پارانویید بودن می خورم. اصلاً کاری به اونا ندارم. مسئله اون حرفاییه که راجع به من می زنن و خصوصاً تعریف ها. از یه روزی به بعد تصمیم گرفتم تعریف هایی که ازم می شه رو باور نکنم. چون واقعی بودنشون چیزی معادل صفره. آدما ازت تعریف نمی کنن که یه واقعیت خوبت رو دوباره یادت بیارن. آدما ازت تعریف می کنن فقط برای این که یه حرفی برای گفتن داشته باشن. یا شاید این جوری راحت تر بهت نزدیک می شن. مث یه غریبه که اولین جمله ی آشنایی رو با یه تعریف از تو شروع کنه. آدمای اطرافت بهت می گن لباس جدیدت خیلی بهت میاد  و اینو برای هر لباس جدیدی که بپوشی بهت می گن. یا بهت می گن خوشگل شدی وقتی که مدل موهات رو عوض کردی و اینو هر بار که مدل موهاتو عوض می کنی بهت می گن. بهت می گن چه دست خط قشنگی داری، چه صدای خوبی، چه پری، چه دُمی، عجب بالی.. در حالی که به هیچ کدوم اینا باور ندارن. اینو گفتن که سکوت نشه. که فقط یه چیزی گفته باشن. که جای خالی نظرات جدی رو با یه جمله دم دستی مثبت پر کنن. این جوری شد که دیگه واسم مهم نیس کسی از خودم یا کارام تعریف تعریف کنه. عمیقاً، قلباً، دروناً دیگه باور ندارم به چنین حرف هایی. گوش می کنم اما نمی شنوم. می شنوم اما جدی نمی گیرم. جدی می گیرم اما یادم نمی مونتشون. انقدر این کارو کردم که دیگه ناخودآگاه شده.

واسه همینه که بر عکس عاشق انتقادم. نه عاشق انتقاد نیستم چون آدم حساسی هستم و شنیدن انتقاد، زیاد منو به فکر وا می داره و هی فک می کنم که چرا اینو گفت؟ چرا من این جوریم؟  گاهی ناراحتم می کنه و گاهی هم بیش از حد شروع می کنم به این که ثابت کنم طرف مقابل داره اشتباه می کنه. با همه ی این حرفا همون قدر که تعریف ها رو نمی شنوم، انتقادها رو با آغوش باز می پذیرم. در همون حال که قلبم صد و هشتاد بار در دقیقه می زنه و انگشتام یخ می کنه که یعنی چه نقدی از من قراره بشه، می دونم که یه حقیقت عریان قراره بهم داده بشه. چیزی که می دونم حتی اگه واقعیت نداشته باشه، حداقل خالص ترین فکریه که تو سر طرف مقابلم بوده. و این ارزش منده.

دژاوو

این داستان در مورد یه آدمیه که یه بسته ای واسش اومده. حالا تو بسته هه هر چی که می خواد باشه. احضاریه دادگاه باشه یا یه هدیه از یه آدم دور باشه یا چند خط کج و معوج از یه نامه باشه یا هر چی.. . بگو قبض آب و تلفن اومده باشه. البته مهم اینه که یکی آورده باشدش. مامور پست مثلاً. مامور پست اومده در خونه رو زده، این آدمه درو باز کرده، مامور پست بسته رو داده بهش که حالا توش هرچی بوده. این آدمه بی خیال مامور پست شده. همون جا، در لحظه، بسته رو باز کرده و محتویاتش رو ریخته بیرون. مهم این لحظه ست. لحظه ای که محتویاتش رو می ریزه بیرون و می بینتش.. این جاست که هوش از سر آدمه می ره.. این جاست که عقل از سرش می پره. با دهن باز به مامور پست نگاه می کنه و می گه «من قبلاً اینو دیده بودم!».. مامور پست می گه: عجب! و فوراً اضافه می کنه که لطفاً یه امضا بهش بده که بتونه بره پی کارش. آدمه با گیجی خاصی یه نگاه به نامه می کنه یه نگاه به مامور پست و می گه«چه طور ممکنه؟ ولی من اینو دیده بودم.. مطمئنم. درست همینو. خود خودشو دیده بودم!.. یعنی خواب دیدم؟».. مامور پست شونه بالا میندازه و می گه اطلاعی نداره و محل امضا رو نشونش می ده دوباره. آدمه با دست چتری های روی پیشونیش رو کنار می زنه و نفس عمیق عصبی می کشه و یه کم راه می ره و هی بلند بلند می گه «همین بود.. خودش. عین همین جمله ها رو. یعنی خواب دیدم؟.. ولی من دیده بودم. مطمئنم.. مطمئنم..» دوباره به مامور پست نگاه می کنه و ادامه می ده «باورتون نمی شه نه؟.. شاید خواب دیدم. چه قدر عجیبه.. چه قدر عجیبه..» و همین طور راه می ره و با خودش حرف می زنه.  و هی به بسته نگاه می کنه و هی راه می ره و هی بلند بلند حرف می زنه و سر تکون می ده و نچ نچ می کنه و دوباره نفس عمیق می کشه.. . مامور پست هم یه خرده دیگه هاج و واج نگاش می کنه و بعد میذاره می ره. یه همچین موضوعی داره این داستان.