وقتی فقط پیش بینی تو درست در میاد

 

2

 

 

وقتی دل آدم بخواد تنگ بشه هیچ جوری نمی شه جلوشو گرفت. چون آدم ناخودآگاه با خودش می افته رو لجبازی. یهو می بینی دلت واسه صدای آلارم که ساعت هفت و نیم از خواب بیدارت می کرد که به سرویس برسی و بری مدرسه تنگ شده. با وجود اینکه مطمئن بودی ناخوش آهنگ ترین صدای جهان همین آلارمه.

یه وقتایی هم هست که دلت تنگ نیست. می دونی که نیست. حاضری سرش شرط ببندی که نیست. اما یهو بوی عطر می زنه زیر دماغت و یادت می ره که تو صف اتوبوس ایستادی. پرت می شی وسط یه خاطره. یه بغل. یا حتی فقط اون یه بار که موقع عکس گرفتن جلوت  واستاده بود و تو نفس عمیق کشیدی. بعدش می بینی که چقدر دلت تنگه. چشاتو می بندی و محکم بو می کشی. گور بابای آدمایی که از پشت سر دارن هلت می دن تا با بی آر تی خط هفت برسن پارک وی.

ولی همه اینا در برابر دلتنگی، موقع اینکه یه چیزی رو داری و می دونی که به زودی از دستش می دی هیچه. مث روز اسباب کشی. مث وقتی مسافرت داره از هواپیما پیاده می شه و تو می دونی ده روز دیگه باید برگرده. مث شب یلدا.

شاید اونی که اولین بار ایده ی شب یلدا رو مطرح کرده، دلش برای مادربزرگی تنگ بوده که می دونسته تا عید دیگه پیشش نیست. این جوری تونسته یه بار دیگه پیشش بشینه و تا صبح نگاهش کنه. شاید پادشاهی بوده که می دونسته مردمش از این زمستون بیرون نمیان. این جوری قبل خداحافظی براشون جشن ترتیب داده. نمی دونم. فقط می دونم انار و هندونه و پشمک رو کسی کنار هم میچینه، که می دونه قراره دلش حسابی تنگ بشه.

زمستون بی نظیری داشته باشین تک تکتون.

یلدا مبارک

صبا

Advertisements

مرغابي در مه

اولين لحظه ي آرامش بعد از يه شب سخت، دوست داشتم اشك بريزم. نمي دونم به خاطر شب سختي كه داشتم، يا از خوشحالي تموم شدنش، يا بخاطر اينكه بالاخره يكيو داشتم كه نازمو بكشه. اشك نريختم. اجازه ندادم به خودم. مث همه ي شب كه هي به ساعت خيره شدم و به دير حركت كردن عقربه هاش و هي خودمو كنترل كردم و به خودم نهيب زدم كه تو مي توني.. تو مي توني و بازم اجازه ندادم به خودم كه تسليم شم.
همه جا مه بود. مغزم از كار افتاده بود و تا برسيم در سكوت به مه خيره شده بودم. بالاخره رسيديم.
قبل اين كه در ماشينو ببندم داد زد: برو بخواب.. مث يه مرغابي در مه.

خوابم یا بیدارم

در مورد گره های زندگیم خواب می بینم جدیدن. یعنی شده عادت ناخودآگاه جدید. جای شکرش باقیه که این خواب ها، نود و نه درصد موارد امیدوار کننده هستن و کابوس نیستن. شبا هر بار که غلت می زنم، یه خواب جدید شروع می شه که با یه روش جدید توش به مشکله می پردازه و یه راه حل جدید رو توی خواب مطرح می کنه جوری که خوش حالم می کنه حســابی. ولی چه سود که چشم باز می کنم و می بینم وای.. همش خواب بود و هنوز همه چیز سر جاشه. و غلت می زنم و شروع خواب امید دهنده ی بعدی..
انقدر منظم و متعهد و پی گیر هستن این خواب ها، که تا یه گره توی زندگیم ایجاد می شه (بدون توجه به اندازه و شدت سختیش)، همون لحظه مطمئن می شم که شب کارم ساخته اس و قراره حسابی نمایش نامه های مثبت و راه حل-آلود مغزم رو ببینم که حس خیــــلی خوبی توی خواب بهم می دن ولی درمجموع زیاد دلچسب نیستن چون امید کاذب محسوب می شن.

یه کیفیت جدید دیگه ی خواب هام، جزئیات زیادشونه. من اصلاً آدم جزئیات نیستم. نه توی بیداری نه توی خواب. اما اخیراً خواب هام پر از جزئیات هستن. با توجه به بند بالا می تونم بگم پر از جزئیات ِ امیدوارکننده. دیشب خواب دیدم که بالاخره رفتم سراغ یاد گرفتن زبون جدید. خیلی خوش حال بودم که یه قدم جلو رفته م. شما نمی دونید چه قدر. چون نمی دونید چه قدر معلق و نامطمئن از آینده هستم. اما توی خواب همه چی خوب بود. من مطمئن بودم و یه قدم به جلو برداشته بودم. هنوز اولین کلاس شروع نشده بود و این حتی هیجان انگیزترش می کرد. اما همه اش با یه غلت تموم شد. چشم باز کردم دیدم همه ی اون جزئیات امیدوار کننده، خواب بود و من هنوز معلق و نامطمئن، توی تختم دراز کشیدم.

Robin 101

تو از من بيش تر مي ترسي تا من از تو، مگه نه؟
اين را گفت و چشم از مارمولك سبز گنده اي كه روي تنه درخت آرميده بود برداشت و چشم هاش را بست و بيش تر در كيسه خوابش فرو رفت. يك تكه هيزم خاكستر شده فرو ريخت.

aNarChy

Two-Face: It was your men, your plan!
The Joker: Do I really look like a guy with a plan? You know what I am? I’m a dog chasing cars. I wouldn’t know what to do with one if I caught it. You know, I just… do things. The mob has plans, the cops have plans, Gordon’s got plans. You know, they’re schemers. Schemers trying to control their little worlds. I’m not a schemer. I try to show the schemers how pathetic their attempts to control things really are. So, when I say… Ah, come here.
[takes Dent’s hand into his own]
The Joker: When I say that you and your girlfriend was nothing personal, you know that I’m telling the truth. It’s the schemers that put you where you are. You were a schemer, you had plans, and look where that got you.
[Dent tries to grab the Joker]
The Joker: I just did what I do best. I took your little plan and I turned it on itself. Look what I did to this city with a few drums of gas and a couple of bullets. Hmmm? You know… You know what I’ve noticed? Nobody panics when things go «according to plan.» Even if the plan is horrifying! If, tomorrow, I tell the press that, like, a gang banger will get shot, or a truckload of soldiers will be blown up, nobody panics, because it’s all «part of the plan.» But when I say that one little old mayor will die, well then everyone loses their minds!
[Joker hands Two-Face a gun and points it at himself]
The Joker: Introduce a little anarchy. Upset the established order, and everything becomes chaos. I’m an agent of chaos. Oh, and you know the thing about chaos? It’s fair!
[still holding the gun, Two-Face pauses and takes out his coin]
Two-Face: [showing the unscarred side] You live.
The Joker: Mm-hmm.
Two-Face: [flips, showing the scarred side] You die.
The Joker: Mmm, now we’re talking.