782

از صبح توی اتاق خودشو حبس کرده بود. شاید حبس نکرده بود چون من هروقت می خواستم می تونستم برم توی اتاق. اونم واسه این که بگم چرا هوای به این سردی پنجره بازه؟ یا بگم ناهار نمی خوری؟ یا با دست خاکستر جمع کنم از روی میز و به کاغذای خط خطی روی زمین ریخته نگاه کنم و چیزی نفهمم. اونم فقط سر تکون بده و واضحاً از این که دارم خلوتش رو به هم می ریزم کلافه بشه و هیچی نگه. از صبح خیره شده بود به لپ تاپش و می خوند. فقط می خوند. بی حرف. بی حالت. به نظر خسته و به هم ریخته می رسید. و شاید این فقط به خاطر موهای نامرتب و صورت اصلاح نشده ش بود. انعکاس نور سفید و آبی صفحه روی صورتش، دور و دست نیافتنی تر از چیزی که بود نشونش می داد. ساعت دوازده و نیم ظهر، چهارمین باری بود که داشتم از اتاق بیرون می اومدم. گفته بود ناهار نمی خوره و من منتظرش نمونم و غذامو بخورم. وقتی در اتاق رو می بستم یه لیوان چایی سرد دست نخورده توی دستم بود. چند ثانیه قبل از بسته شدن در، دیدمش. دقیقاً کنار پایه ی صندلی که روش نشسته بود. سفید. با تعجب درو باز کردم و دوباره  برگشتم توی اتاق و به این که الان کفری میشه چرا انقدر میرم و میام توجهی نکردم. از روی زمین برداشتمش. مارشمالو بود. پنج دقیقه بعد ولو شده بودم روی کاناپه و عقاید یک دلقک می خوندم. اون قدرا جذبم نمی کرد و به جای خوندن کلمه ها مشغول بو کردن موهام بودم که خنک و شیرین بود. یکی دیگه اشونو دیدم. کنار گلدون کاکتوس. پای ردیف گلدونای کنار پنجره کوچیکه. از جام بلند شدم و رفتم برداشتمش. مارشمالو بود. یه ربع بعد طبق عادت وایستاده بودم خیلی نزدیک به شومینه مشغول گرم کردن انگشتای یخ زده ام. فکرم توی اتاق بود. داره چی می خونه؟.. همون موقع دیدمش. نمی دونم چی باعث می شد پیداشون کنم. مث وقتی که برمی گردی پشت سرت رو نگاه می کنی و نمی دونی چرا برگشتی، اما همون لحظه نگاه خیره ی یه کسی رو روی خودت دستگیر می کنی. همین جوری دیدمش. یه گوشه افتاده بود. انگار همین الان از آتیش بیرون پریده باشه. دیگه سفید نبود. اما حتی بدون این که بهش دست بزنم مطمئن بودم. مارشمالو بود. ناخودآگاه برگشتم پشتمو نگاه کردم. انگار قرار باشه یکی وایستاده باشه که واکنشم رو ببینه. بعد هردو بزنیم زیر خنده و من نفس بدم بیرون و بگم فکر کردم پاک دیوونه شدم. ولی کسی نبود. صدای بسته شدن در دست شویی اومد. پشتش صدای قدم برداشتن توی راهرو. و بعد بسته شدن در اتاق. نیم ساعت بعد از پشت پنجره ی سرتاسری هال، به دونه های سبک برف نگاه می کردم و به دوست قدیمی پشت تلفن، در مورد کیفیت زندگی دروغ های شاخ دار تحویل می دادم. شال رنگی رنگی گنده ای که روی شونه هام انداخته بودم رو محکم تر دور خودم پیچیدم. وقتی پشت پنجره دیدمش تعجب نکردم. فقط پنجره رو باز کردم. هوای سرد هجوم آورد. دست بردم جلو و برداشتمش. مارشمالو نبود. یه گوله ی برف بود.

Advertisements

You miss 100% of shots you dont take

مثل وقتیهایی که خوابت نمی بره. گوشی رو گذاشتی کنار صورتت که اگه اس ام اس اومد فقط چشم باز کنی و ببینی اصلا می خوای همچین اس ام اسی برات بیاد یا نه

اس ام اس میاد: کشیکی؟
نیستم. نمی خوام بگم که هستم یا نه. دوست دارم این قسمت از زندگیم مخفی بمونه اصلا. تازه جواب بدم که چی بشه؟ بگم هستم که دلسوزی کنه برام یا بگم نیستم که یه درخواست بی خود ازم داشته باشه و من بگم نه و دلش بشکنه؟ جواب نمی دم

تو وایبر پیام میاد؛ چشمم رو باز می کنم. وایبر رو بیشتر دوست دارم. احتمال غافلگیری توش بیشتره. «شب اگه بیکاری بهم زنگ بزن». جواب نمیدم
زنگ وایبر. موناست. بر نمی دارم. برام عکس یه کفش پاشنه بلند سیاه می فرسته. زیرش می گه: این رو واسه فرودگاه خریدم. خجالت بکش دیگه…
هفته ای 200 دلار یعنی ماهی 800 و سالی 10 هزار دلار می ریخت تو شکم روانکاوش تا بشینه گریه کنه و از بدی های من بگه, طرف بهش پیشنهاد کرد این پول رو بده و یه بلیط رفت و برگشت تهران-سن خوزه بگیره, من برم تا سنگهاش رو وا بکنه! حالا اون بلیط ها دست من بود. هر کدوم با صفحات توضیحش 12 صفحه, و من روی کاغذهای اضافی اش سیگار می پیچیدم. و به سلامتی روانکاوش دود می کردم که خودش رو راحت کرد و من رو گرفتار.
جواب دادم » بیدار شدم زنگ می زنم.» گفت : » اینجا 5:30 صبحه. قبل از 10 زنگ نزنی»

اس ام اس میاد : «تهرانی؟» نیستم. می گه » پول لازم دارم» ,» جواب بده صبا», » جواب بده لاشی, کلی گشتم تا پیدا کردم. چفدرلازم داری؟» جواب نمیدم.

دلم می خواد خودم اس ام اس بدم. گوشیم رو بر می دارم. تایپ می کنم : دیدی؟ نه؟ فکر کنم خواب باشی!
خوب اگه فکر می کنم خوابه, خودم رو مسخره کردم با این جمله؟
پاک می کنم و چشمهام رو می بندم

اس ام اس میاد: یه زنگ به الناز بزن. دو ساعت دیگه می رسه خونه. پیش شماره ی گرجستان رو داری؟
خیلی به الناز گفتم نرو تنهایی گرجستان! شاید هم اصلا نگفتم, یا فقط توی دلم گفتم. آخه قرار بود همه ساپورتیو باشیم و کسی از احتمال شکست حرفی نزنه! اما من می دونستم داره خودش رو بدبخت می کنه. من همیشه می فهمم کی داره خودش رو بدبخت می کنه. من بیشتر از سهمم تو زندگی آدم بدبخت دیدم.
واسه چی زنگ بزنم؟ بگم خوبی؟ کارت خوبه؟ هوا چطوره؟ الان اونجا ساعت چنده؟ و بعدش سکوت… بعدش صدای نفس کشیدن عصبی و محکم اون ور خط یعنی که داره سیگار می کشه. بعد بهونه های من واسه قطع کردن » ببین پشت خطی دارم, بهت زنگ می زنم»
جواب نمی دم
زنگ می خوره! از جا پریدم. نوشه : home جواب نمی دم.

گوشی رو بر می دارم و چک می کنم. شاید این بین اس ام اسی اومده و من ندیدم… خبری نیست
خودم تایپ می کنم… تایپ نکرده صفحه رو می بندم. چی بگم؟

محسن اس ام اس میده: » دارم میام خونه! شام چی بگیرم مرتیکه؟»
جواب می دم: «بذار میام بیرون خودم.»
«او کی, پلیور خاکستری من رو هم بیار پس»
«اوکی, کجا بریم؟»
انگار می دونه حالم رو. می گه: » می خوای دوباره بریم کفش دخترونه نگاه کنیم؟ ببینیم چی قراره پای دخترها بره امسال»
جواب نمیدم. پلیور خاکستریش بوی گند می ده. اسپری رو روش خالی می کنم و از پله ها می رم پایین

 

635

از زمانی که کف پوش کل خونه رو عوض کردیم این طوری شد. در اتاق خوابمون تا آخر باز نمی شد. وسطای راه گیر می کرد به کف پوش جدید. این بلا فقط سر همین یه دونه در اومد. یا بقیه ی درهای خونه رو کوتاه کرده بودن الا این یه دونه؟.. نمی دونم. هیچ وقت نپرسیدم. از اون وقت بود که در، یه ماهیت جدید پیدا کرد. مثل یه پرچم اعلام وضعیت. وقتایی که موضوع نگران کننده ای توی زندگیمون پیدا می شد و فکرش رو مشغول می کرد، دوس داشت راه بره. در اتاق تا آخر (تا نیمه؛ همین قدر آخرش بود) باز بود. با قدم های کوتاه و سریع راه می رفت. از هال می رفت توی اتاق خواب؛ از اتاق خواب بر می گشت توی هال. و دوباره. وقتایی که پی.ام.اس بودن، رفتارم رو تحت شعاع قرار می داد، در رو محکم به هم می کوبیدم و خودم رو تنهایی توی اتاق حبس می کردم. وقتایی که میونه امون شکرآب بود، یکی توی اتاق بود و یکی توی هال. در، نیمه باز می موند. با جریان هوای توی خونه حرکت می کرد و می کوبید. تلق.. تلق.. تلق.. . نه بسته می شد نه وایمیستاد. ما در سکوت فقط گوش می کردیم به صدای آزاردهنده اش. بدون این که فکری به حال در بکنیم. و این تنها نقطه ی مشترک ما می شد.

تقدیم به تو که بهش می خندی، اما ته دلت باورش می کنی*

سیب تحت تاثیر ونوس (سیاره ی عشق) است. با آن می توانی به پاسخ مسائل احساسی ات برسی.

.

سیب بر می دارم. می گه «چه انتخاب خوبی». می پرسم «چطور؟» و اون بی جواب از اتاق می ره بیرون و با یه کتاب برمی گرده. بهم می گه سیبمو تا آخر بخورم و بعد هسته اشو کف دست چپم بذارم و دست  راستمو روی دست چپ. کتاب رو جلوم نگه می داره و ازم می خواد همزمان با تکون دادن دستم، وِرد مخصوص رو بخونم. شروع می کنم به خوندن.

دانه ی سیب، دانه ی سیب درخت سیب

به من بگو عشق واقعی من کجاست

شمال، جنوب، خاور یا باختر

دانه ی سیب دانه ی سیب بگو کجاست. وسط خوندن ورد مخصوص می خندم و این خنده ی ریزریز و کنترل شده تا آخرین کلمه ی ورد با منه. دستمو باز می کنم و به جهتی که هسته ی سیب نشون می ده نگاه می کنم. سریع هسته رو بر می داره و در حالی که به نظر میاد رنجیده باشه می گه «نه.. شوخی بردار نیست عزیزم.. باید بهش ایمان داشته باشی تا به جواب درست برسی».

می خندم. بی قید و بندانه.

.

اگر شمعی با شعله ی آبی بسوزد، نشان می دهد که روحی در اتاق است.

.

بُر می زنم و می چینمشون.. اول تو چهار ردیف و بعد دو ردیف و بعد همشونو یه جا می گیرم دستم. هنوز به نتیجه نرسیدم که جمله ی «فال.. فقط درصدی!»  زودتر از خودش وارد می شه. بی توجه به این که داره فالمو خراب می کنه، ورق ها رو می ریزه به هم و چند بار بُر می زنه. ازم می خواد نیت کنم. بعد چهار تای اول رو کنار هم می چینه و چهار تای بعد رو روی قبلیا. قبلیا رو جا به جا می کنه و بعدیا رو می چینه و همین طور ادامه می ده تا این که بالاخره می گه «شصت و سه.. زیاد امید نداشته باش. حالا نیتت چی بود؟»..

.

اگر اشک های شمع به شکل گل درآیند، معنایش این است که غریبه ای را ملاقات خواهی کرد که عاشقت خواهد شد.

.

دو ورق با عکس سیاه رو کنار میذارم و باقیشو که یه ده ِ خشت روشه میذارم روی ورق هایی که تو دست چپم نگه داشتم. همون طور که روی زانو نشسته ام رو قالیچه ی قرمز کف اتاق و یه کمی خم شدم رو ورق هایی که دو دسته می کنمشون، فک می کنم کاش قبلش یه دور دیگه هم بُر می زدم یا دو دور دیگه.. شایدم سه دور؟.. با هر بار بُر زدن نتیجه ی فال عوض می شه. پس.. اصلاً فایده اش چیه؟

وقتی برمی گرده به اتاق، سر بلند نمی کنم. می پرسه «چرا رفتی؟». در حالی که حواسم به عددهاییه که جلوی چشمم عوض می شن و من دنبال دو تا یه شکلش که درست پشت سر هم تکرار شن می گردم، حدس می زنم تکیه داده باشه به کمد. جواب که نمی دم می پرسه «دیگه بازی نمی کنی؟». شاید دستش هم چند لحظه نشونه رفته باشه طرف صفحه ی تخته که نیمه کاره وسط اتاق رها کردیمش و مهره هاش موندن بلا تکلیف.

– فکر کردم تلفنت خیلی طول می کشه.

– حالا که زود برگشتم.

– الآن فالم تموم می شه.

– فال می گیری؟ با کی؟

به لحنش واکنش نشون نمی دم.

– تو.

صدای تق تق میاد. چیزی می گه که نمی فهمم و در جواب با حواس پرتی سری تکون می دم که خودمم نمی دونم معنیش چیه. حواسم جمع ورق هاست. نگاهم ثابت می مونه روی دو تا دو، دو تا بی بی و دو تا هفتی که نتیجه ی فاله: دودلی.. نفر سوم.. خبر.

نه پیراهن نخیم اون قدرها بلنده و نه قالیچه ی قرمز اون قدرها نرم. به زانوهای قرمز شده ام نگاه می کنم. فوتشون می کنم. سر بالا میارم که بگم «بُرد با منه». حرفم معلق می مونه تو هوا. اتاق خالیه و یه ستون کج و معوج از مهره های تخته روی میز توالت خودنمایی می کنه.

*صاحب جمله: شرمین نادری.

558

دقیقش می شود از دو هفته و دو روز پیش. دقیق ترش می شود از وقتی که ترکم کردی. از آن وقت است که این سایه های جسور را می بینم. سایه نیستند. شبحی است از آدمی که در خانه ی من می پلکد و از من گریزان است. سریع است و حواس جمع و دست نیافتنی. بیش ترین چیزی که از او دیده ام، طرح محوی بوده است در فضا، پس از عبور. دیروز در مهمانی چای سعی کردم برای م. توضیحش بدهم. در حالی که نگاهش مستقیماً به چشمانم بود گفت که دارم خیالاتی می شوم و باید بروم خودم را به دکتر نشان بدهم. سرم را پایین انداختم به مرتب کردن چین های دامن سبزم. درونم هیاهو بود. چرا باور نمی کرد که تو هنوز می آیی به من سر می زنی؟.. . وقتی کارت روان پزشک را از کیفش در آورد و به من داد می خواستم جیغ بکشم و بزنم زیر گریه و میز را با همه ی فنجان ها و ظرف های گران قیمتی که رویش بود چپه کنم. ولی این کار را نکردم. فقط بقیه ی فنجان چای ام را خالی کردم روی لباسش. جیغ زد و از جا پرید و در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود فریاد زنان گفت که من همیشه دیوانه ای بیش نبوده ام و همان بهتر که تنها مانده ام و بی فایده دستمال کشید روی لباسش در حالی که همه مان می دانستیم لکه های چای پاک نخواهند شد. همین. این همه ی تلاشی بود که برای حرف زدن از بازگشت تو به خانه به خرج دادم. دیگر هرگز برای کسی نگفتم که تو هنوز به من سر می زنی. چه لزومی دارد کسی خبر داشته باشد؟.. تو هنوز به من فکر می کنی و این کافی‏ست.

.

«?Small word.. huh»

نگاه از صفحه گوشی ام برداشتم. شکست خورده اما آرام سر چرخاندم به همه سو، تا پیدایش کنم. داغ کرده بودم و کلاه گیسم روی سرم سنگینی می کرد. آخرین ناخن مصنوعی قرمز رنگ را که جدا کردم، پیدایش کرده بودم. پشت دورترین میز رستوران نسبت به من نشسته بود. تنها. دو بار به شانه ی ب. که کنارم نشسته بود زدم و گفتم «نشد.. لو رفتم».

دژاوو

این داستان در مورد یه آدمیه که یه بسته ای واسش اومده. حالا تو بسته هه هر چی که می خواد باشه. احضاریه دادگاه باشه یا یه هدیه از یه آدم دور باشه یا چند خط کج و معوج از یه نامه باشه یا هر چی.. . بگو قبض آب و تلفن اومده باشه. البته مهم اینه که یکی آورده باشدش. مامور پست مثلاً. مامور پست اومده در خونه رو زده، این آدمه درو باز کرده، مامور پست بسته رو داده بهش که حالا توش هرچی بوده. این آدمه بی خیال مامور پست شده. همون جا، در لحظه، بسته رو باز کرده و محتویاتش رو ریخته بیرون. مهم این لحظه ست. لحظه ای که محتویاتش رو می ریزه بیرون و می بینتش.. این جاست که هوش از سر آدمه می ره.. این جاست که عقل از سرش می پره. با دهن باز به مامور پست نگاه می کنه و می گه «من قبلاً اینو دیده بودم!».. مامور پست می گه: عجب! و فوراً اضافه می کنه که لطفاً یه امضا بهش بده که بتونه بره پی کارش. آدمه با گیجی خاصی یه نگاه به نامه می کنه یه نگاه به مامور پست و می گه«چه طور ممکنه؟ ولی من اینو دیده بودم.. مطمئنم. درست همینو. خود خودشو دیده بودم!.. یعنی خواب دیدم؟».. مامور پست شونه بالا میندازه و می گه اطلاعی نداره و محل امضا رو نشونش می ده دوباره. آدمه با دست چتری های روی پیشونیش رو کنار می زنه و نفس عمیق عصبی می کشه و یه کم راه می ره و هی بلند بلند می گه «همین بود.. خودش. عین همین جمله ها رو. یعنی خواب دیدم؟.. ولی من دیده بودم. مطمئنم.. مطمئنم..» دوباره به مامور پست نگاه می کنه و ادامه می ده «باورتون نمی شه نه؟.. شاید خواب دیدم. چه قدر عجیبه.. چه قدر عجیبه..» و همین طور راه می ره و با خودش حرف می زنه.  و هی به بسته نگاه می کنه و هی راه می ره و هی بلند بلند حرف می زنه و سر تکون می ده و نچ نچ می کنه و دوباره نفس عمیق می کشه.. . مامور پست هم یه خرده دیگه هاج و واج نگاش می کنه و بعد میذاره می ره. یه همچین موضوعی داره این داستان.