782

از صبح توی اتاق خودشو حبس کرده بود. شاید حبس نکرده بود چون من هروقت می خواستم می تونستم برم توی اتاق. اونم واسه این که بگم چرا هوای به این سردی پنجره بازه؟ یا بگم ناهار نمی خوری؟ یا با دست خاکستر جمع کنم از روی میز و به کاغذای خط خطی روی زمین ریخته نگاه کنم و چیزی نفهمم. اونم فقط سر تکون بده و واضحاً از این که دارم خلوتش رو به هم می ریزم کلافه بشه و هیچی نگه. از صبح خیره شده بود به لپ تاپش و می خوند. فقط می خوند. بی حرف. بی حالت. به نظر خسته و به هم ریخته می رسید. و شاید این فقط به خاطر موهای نامرتب و صورت اصلاح نشده ش بود. انعکاس نور سفید و آبی صفحه روی صورتش، دور و دست نیافتنی تر از چیزی که بود نشونش می داد. ساعت دوازده و نیم ظهر، چهارمین باری بود که داشتم از اتاق بیرون می اومدم. گفته بود ناهار نمی خوره و من منتظرش نمونم و غذامو بخورم. وقتی در اتاق رو می بستم یه لیوان چایی سرد دست نخورده توی دستم بود. چند ثانیه قبل از بسته شدن در، دیدمش. دقیقاً کنار پایه ی صندلی که روش نشسته بود. سفید. با تعجب درو باز کردم و دوباره  برگشتم توی اتاق و به این که الان کفری میشه چرا انقدر میرم و میام توجهی نکردم. از روی زمین برداشتمش. مارشمالو بود. پنج دقیقه بعد ولو شده بودم روی کاناپه و عقاید یک دلقک می خوندم. اون قدرا جذبم نمی کرد و به جای خوندن کلمه ها مشغول بو کردن موهام بودم که خنک و شیرین بود. یکی دیگه اشونو دیدم. کنار گلدون کاکتوس. پای ردیف گلدونای کنار پنجره کوچیکه. از جام بلند شدم و رفتم برداشتمش. مارشمالو بود. یه ربع بعد طبق عادت وایستاده بودم خیلی نزدیک به شومینه مشغول گرم کردن انگشتای یخ زده ام. فکرم توی اتاق بود. داره چی می خونه؟.. همون موقع دیدمش. نمی دونم چی باعث می شد پیداشون کنم. مث وقتی که برمی گردی پشت سرت رو نگاه می کنی و نمی دونی چرا برگشتی، اما همون لحظه نگاه خیره ی یه کسی رو روی خودت دستگیر می کنی. همین جوری دیدمش. یه گوشه افتاده بود. انگار همین الان از آتیش بیرون پریده باشه. دیگه سفید نبود. اما حتی بدون این که بهش دست بزنم مطمئن بودم. مارشمالو بود. ناخودآگاه برگشتم پشتمو نگاه کردم. انگار قرار باشه یکی وایستاده باشه که واکنشم رو ببینه. بعد هردو بزنیم زیر خنده و من نفس بدم بیرون و بگم فکر کردم پاک دیوونه شدم. ولی کسی نبود. صدای بسته شدن در دست شویی اومد. پشتش صدای قدم برداشتن توی راهرو. و بعد بسته شدن در اتاق. نیم ساعت بعد از پشت پنجره ی سرتاسری هال، به دونه های سبک برف نگاه می کردم و به دوست قدیمی پشت تلفن، در مورد کیفیت زندگی دروغ های شاخ دار تحویل می دادم. شال رنگی رنگی گنده ای که روی شونه هام انداخته بودم رو محکم تر دور خودم پیچیدم. وقتی پشت پنجره دیدمش تعجب نکردم. فقط پنجره رو باز کردم. هوای سرد هجوم آورد. دست بردم جلو و برداشتمش. مارشمالو نبود. یه گوله ی برف بود.

دژاوو

این داستان در مورد یه آدمیه که یه بسته ای واسش اومده. حالا تو بسته هه هر چی که می خواد باشه. احضاریه دادگاه باشه یا یه هدیه از یه آدم دور باشه یا چند خط کج و معوج از یه نامه باشه یا هر چی.. . بگو قبض آب و تلفن اومده باشه. البته مهم اینه که یکی آورده باشدش. مامور پست مثلاً. مامور پست اومده در خونه رو زده، این آدمه درو باز کرده، مامور پست بسته رو داده بهش که حالا توش هرچی بوده. این آدمه بی خیال مامور پست شده. همون جا، در لحظه، بسته رو باز کرده و محتویاتش رو ریخته بیرون. مهم این لحظه ست. لحظه ای که محتویاتش رو می ریزه بیرون و می بینتش.. این جاست که هوش از سر آدمه می ره.. این جاست که عقل از سرش می پره. با دهن باز به مامور پست نگاه می کنه و می گه «من قبلاً اینو دیده بودم!».. مامور پست می گه: عجب! و فوراً اضافه می کنه که لطفاً یه امضا بهش بده که بتونه بره پی کارش. آدمه با گیجی خاصی یه نگاه به نامه می کنه یه نگاه به مامور پست و می گه«چه طور ممکنه؟ ولی من اینو دیده بودم.. مطمئنم. درست همینو. خود خودشو دیده بودم!.. یعنی خواب دیدم؟».. مامور پست شونه بالا میندازه و می گه اطلاعی نداره و محل امضا رو نشونش می ده دوباره. آدمه با دست چتری های روی پیشونیش رو کنار می زنه و نفس عمیق عصبی می کشه و یه کم راه می ره و هی بلند بلند می گه «همین بود.. خودش. عین همین جمله ها رو. یعنی خواب دیدم؟.. ولی من دیده بودم. مطمئنم.. مطمئنم..» دوباره به مامور پست نگاه می کنه و ادامه می ده «باورتون نمی شه نه؟.. شاید خواب دیدم. چه قدر عجیبه.. چه قدر عجیبه..» و همین طور راه می ره و با خودش حرف می زنه.  و هی به بسته نگاه می کنه و هی راه می ره و هی بلند بلند حرف می زنه و سر تکون می ده و نچ نچ می کنه و دوباره نفس عمیق می کشه.. . مامور پست هم یه خرده دیگه هاج و واج نگاش می کنه و بعد میذاره می ره. یه همچین موضوعی داره این داستان.

ادامه ی یک داستان قدیمی

برای تولد دو سالگی پسرم، بهامین، جشن بزرگی گرفته بودیم. حیاط خونمون بزرگ بود و هوای بهاری خنک هم سر سازگاری داشت و چی بهتر از دو ساله شدن تو هوای آزاد وقتی پات روی چمن سبز و تازه است و هم زمان که آرزوت رو تو دلت می گی و شمع هات رو به کمک وزش ملایم نسیم بهاری فوت می کنی، می تونی حرکت سریع یه شهاب رو تو آسمون ببینی که باورت شه آرزوت برآورده می شه. آهنگ های شاد و بوی اشتها آور کباب و همهمه ی جمعیت تو هوای خنک غروب که رفته رفته به شب نزدیک تر می شد، موج می زد و نوشیدنی ها به سلامتی بهامین بالا می رفت. همون طور که بین مهمون ها می چرخیدم که مطمئن شم داره بهشون خوش می گذره، نیم نگاهم به پسرم بود. آخرین باری که نگاهم بهش افتاد بغل خاله اش بود و داشتن کنار کیک عکس دسته جمعی می گرفتن. به طرف همسایه هایی که تازه از راه رسیده بودن رفتم و بهشون گفتم که اومدنشون چه قدر خوش حالم کرده. به دختر کوچولوی دوستم گفتم «درست مثل فرشته ها شدی» و در جواب تعریف هایی که از لباس نیلی رنگم می شد خندیدم و تشکر کردم و در عین حال چشم گردوندم دنبال کاوه. تو پذیرایی دست تنها بودم و کاوه غیبش زده بود. وقت روشن کردن شمع ها و بریدن کیک و باز کردن هدیه ها شده بود. باید می رفتم هدیه ی بهامین رو از خونه میاوردم. به خواهرم اشاره کردم هوای مهمون ها رو داشته باشه تا برگردم. پله های ورودی رو با حداکثر سرعتی که پاشنه های کفشم اجازه می داد بالا رفتم. چراغ ها خاموش بود و تنها، باقی مونده های نور قرمز غروب بود که فضا رو روشن می کرد. نسبت به هیاهوی بیرون، خونه دل گرفته و سوت و کور و خفه به نظر می رسید. راه پله ی مارپیچ رو به طرف طبقه ی دوم بالا می رفتم که سایه ی پهن شده روی دیواری که درست رو به روم قرار داشت رو دیدم. مکث کردم و بعد دو پله ی دیگه رو به آرومی بالا رفتم. دستم رو به نرده ها تکیه دادم. تو اون تاریک روشن، موهای قرمز “تیتانیا سامردریم” و انگشت های کاوه که روی شونه های برهنه اش می لغزید رو به وضوح می دیدم. طبق قوانین، حق داشتم برم جلو و تیتانیا رو هل بدم عقب و چهار-پنج تا سیلی جانانه تحویلش بدم. حق داشتم عادت کنم به حلقه های ازدواج تیر خورده ای که بالای سرم ظاهر می شد و دائم می چرخید. حق داشتم هق هق کنم و فین فین کنان برگردم به زندگی.. . کفش هامو در آوردم و پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم و بیرون خونه که رسیدم نفس حبس شده ام رو بیرون دادم. دیدم که بهامین روی چهارپایه ایستاده و خم شده روی کیکش و شمع هاشو با قدرت فوت می کنه و وقتی صدای جیغ و دست و تولدت مبارک بلند می شه به آسمون نگاه می کنه. سلانه سلانه با پاهای برهنه روی چمن ها به طرفش قدم برمی دارم.

.. برای من زمان از حرکت ایستاده بود در حالی که مهمونا هنوز تو شادی تولد غرق بودن. با تاریک تر شدن هوا، مشعل ها روشن می شن و جشن تولد به یه مهمونی تمام عیار تبدیل می شه. دختر و پسرهای جوون می رقصن و بزرگ ترها توی گروه های چند نفری ایستادن به حرف زدن و نوشیدن. دلم می خواد همه چی زودتر تموم شه. نگرانم و منجمد. انگار تو یه لحظه زندگیم متوقف شده. سعی کرده م با کاوه رو به رو نشم. اونم به نظر نمی رسه دنبالم گشته باشه. سرگردون و بی حوصله بین مهمونا می چرخم و تصنعی می خندم. گونه هام از این همه خنده های مصنوعی درد گرفته. گیج ام؛ بیش تر از اون که بتونم عصبانی باشم. دیگه هیچ چی مث سابق نمی شه. باورم نمی شه.. باورم نمی شه. تکیه می دم به تنه ی سرد یه درخت و رقصیدن مهمونا رو تماشا می کنم که دستی دور بازوم حلقه می شه. از روی شونه نگاه می کنم؛ کاوه ست. لب می گزم و می چرخم طرفش. دست دیگه اش به طرف یه زن با موهای قرمز دراز شده. نشونش می ده و می گه «ایده جان، تیتانیا، همسایه ی جدیدمون.»   با دهانی نیمه باز و نگاهی تقریباً شیشه ای به کاوه نگاه می کنم. دستای تیتانیا که به طرفم دراز شده رو در دست می گیرم. با صدایی ضعیف و لرزان ازش تشکر می کنم که اومده به جشنمون. تیتانیا دلبرانه می خنده و موهاشو از روی شونه هاش کنار می زنه و می گه همه چیز عالی بود و خیلی بهش خوش گذشته. احساس حماقت می کنم. بقیه حرفاشو نمی شنوم. نگاهم به کاوه ست که محو حرف زدن و حرکات زن موقرمز شده. قلبم درد می کنه. احساس می کنم دارم جون می دم. وقتی به خودم میام، تیتانیا ازمون خداحافظی کرده و داره دور می شه. بی حرکت می مونم. کاوه برمی گرده طرفم. دستش می لغزه دور کمرم و می گه «همه چی عالی پیش رفت، مگه نه؟». صورتم رو توی دستام قایم می کنم و به سینه اش تکیه می دم. صدای هق هقم تو صدای آتیش بازی که تازه شروع شده گم می شه.

Robin 101

تو از من بيش تر مي ترسي تا من از تو، مگه نه؟
اين را گفت و چشم از مارمولك سبز گنده اي كه روي تنه درخت آرميده بود برداشت و چشم هاش را بست و بيش تر در كيسه خوابش فرو رفت. يك تكه هيزم خاكستر شده فرو ريخت.

كوكوي سيب زميني

داشتم كوكوي سيب زميني مي پختم. نه چون خيلي خوب بلدم بپزمش. چون پختنش آسونه. شروعش هميشه اين جوريه كه چند تا سيب زميني كوچولو برمي داري و نيم ساعت يا شايدم چهل و پنج دقيقه بهشون وقت مي دي كه قُل قل كنن و آب پز شن. درست نمي دونم. هيچ وقت زمان نمي گيرم. زمان نمي دم به سيب زميني ها. فقط ميندازمشون تو قابلمه ي پر از آب و در قابلمه رو مي بندم و مي رم پي كارام و دوباره كه برمي گردم يه مشت سيب زميني آب پز شده تو قابلمه مي بينم. سيب زميني ها رو خالي مي كني تو يه كاسه و كاسه رو ميذاري زير شير آب تا آب از رو سيب زميني ها بگذره و داغيشون رو بگيره. بعد پوست مي گيريشون و رنده شون مي كني. بعد زردچوبه و نمك و فلفل و هر ادويه ي ديگه اي كه خواستي بهشون مي زني. بعد يه پياز كوچولو رنده مي كني و اضافه مي كني به مايه ي كوكو. بعد چندتا تخم مرغ توش مي شكني. ميزان تخم مرغ رابطه ي مستقيم با طعم و ظاهر و ميزان پف كردن كوكو داره. ديگه خود داني. من معمولاً به تعداد افرادي كه مي خوان كوكوي سيب زميني رو بخورن، تخم مرغ مي شكنم توش. شكستن تخم مرغ كار هيجان انگيزيه. البته نه واسه كسي كه دنبال پختن يه غذاي آسونه و اين يعني كه كلي مشغله واسه خودش داره كه حسابي وقتش رو گرفتن. ربطش چي بود؟ ربطش اينه: آدمي كه حسابي درگيره، جدي مي شه و هي سعي مي كنه وقت كم نياره و هي مي خواد به همه ي كاراش برسه. تو اون شرايط ديگه دنبال چيزاي هيجان انگيز نيست. چيزاي هيجان انگيز جلو چشمش بال بال مي زنن اما اون اصلاً نمي بينتشون. تق تق تخم مرغا رو مي كوبه به ديواره ي كاسه ي پر از سيب زميني و هيچ حواسش نيست كه چه صداي قشنگي مي دن تخم مرغا. تق تق. يا چه زرده ي گرد و قلمبه ي قشنگي دارن تخم مرغا. با چنگال مي افته به جون سيب زميني و تخم مرغا و زرده هاي گرد و قلمبه شون و حسابي بهم مي زندشون و هي تو فكر و خيالاي خودشه. خلاصه.. وقتي يه مايه ي يه دست توي كاسه ظاهر شد يعني كه وقتشه ماهي تابه رو بذاري روي گاز و توش روغن بريزي و بذاري داغ شه. اين خيلي مهمه كه روغن حسابي داغ شده باشه. بعد مايه رو خالي مي كني توي ماهي تابه و با همون چنگالي كه دستته روش رو صاف مي كني تا يه سطح يه دست به وجود بياد. در ماهي تابه رو مي بندي و شعله رو هم در حد ملايم تنظيم مي كني. تا وقتي به مرحله ي بريدن و پشت و رو كردن برش هاي كوكو برسي، وقت داري كه بري به ادامه ي مشغله هات برسي. همچين غذاي راحت و وقتِ‌آزاد-داريه.

در واقع قصد نداشتم طرز تهيه ي كوكوي سيب زميني رو توضيح بدم. مي خواستم در مورد اون روز بگم كه داشتم كوكوي سيب زميني مي پختم و شما حالا مي تونين بفهمين كه چه آدم پرمشغله و بي هيجاني بودم. تو مرحله ي پوست كندن سيب زميني ها بودم كه رسيد خونه. خسته بود. مث خودم. يه راست اومد تو آشپزخونه. يه كم خوش و بش كرد باهام. سعي‌مو كردم كه باحوصله باشم. بعد در حالي كه دستاشو تو ظرف شويي مي شست يه كم از روزي كه داشت حرف زد و منم سيب زميني پوست كنان گوش كردم. بعد با دستاي خيس راهش رو كشيد و رفت. من به كارم ادامه دادم. بعد در همون حال كه يه سيب زميني نصفه و نيمه پوست شده دستم بود، قطره هاي آب كف آشپزخونه رو دنبال كردم و مسير رو ادامه دادم با قطره هاي آبي كه سراميك كف هال رو تا جايي كه اون روي كاناپه ولو شده بود، نقطه دار كرده بود. خيلي جدي گفتم اين جا رو تازه تي كشيدم. اونم خيلي جدي گفت خب؟. خيلي جدي سراميك هاي نقطه نقطه شده رو نشونش دادم و گفتم نمي توني مواظب باشي؟ گفت وقت گير آوردي؟ و من جوش آوردم. اين گفت و گوي مريض ادامه پيدا كرد تا جايي كه صدامون رفت بالا و عصباني شديم و بحث هاي بي ربط كرديم و هي من گفتم و هي اون گفت و اصلاً يادمون رفت دعوا سر چي بود.. تاااا جايي كه من ِ سيب زميني به دست، كه انتظار داشتم يه «باشه؛ از اين به بعد حواسم هست» ِ خشك و خالي بشنوم و برم رد كارم، سيب زميني رو شوت كردم طرفش. به قصد اينكه بخوره به سرش. نخورد. خيلي راحت جا خالي داد. سيب زميني خورد به ديوار پشت سرش و پخش شد و ماسيد. مثل يه اثر هنري. هيچي نگفت. عصباني برگشتم به آشپزخونه. به كوكوي سيب زميني پختنم ادامه دادم. حالا يه سيب زميني كم بود. يادم اومد كه از اولش يه دونه سيب زميني بيش تر از هميشه آب پز كرده بودم. بي دليل. حالا همون يه سيب زميني كم بود. اون سيب زميني حقش نبود بي دليل آب پز شه. حقش نبود بره بشه كوكوي سيب زميني. واسه همين ما دعوا كرديم. واسه همين اون كوتاه نيومد. واسه همين من از كوره در رفتم. واسه همين سيب زميني رو شوت كردم طرفش. واسه همين، سيب زميني حالا پاشيده بود به ديوار. آه.

اين داستان ادامه ندارد

من آدم ِ تاريكي نيستم. از توانم خارجه تاريكي رو تحمل كردن. از تاريكي مي ترسم. شايد واسه تاريكي هاي آشنا مث تاريكي اتاقم شجاع باشم، اما تاريكي هاي غريبه هميشه برام وحشتناك هستن. تاريكي يه جاده وسط جنگل، چيزي نبود كه از پسش بربيام. بي حرف دنبالش راه افتادم. اولش لازم بود يه خرده بدوئم تا بهش برسم و بعد از اون فقط كافي بود تند تند قدم بردارم. به روم نياورد كه بهش گفتم مي تونه بره ولي باز دنبالش راه افتادم. منم چيزي نگفتم. يا واسش مهم نبود يا درك كرده بود. يه خرده كه گذشت يه صداي لخ لخ از دور اومد. شبيه صداي حركت يه ماشين ِ حسابي قراضه. يه خرده ديگه گذشت تا بهمون برسه. تا ماشين رو ديد ظرف قرمز را بالا گرفتو جوري كه تو نور چراغ سمت راست ماشين كه تنها چراغ سالمش بود ديده بشه. ماشين قراضه از حركت وايستاد.  منم تو چند قدمي وايستادم. اون رفت جلو و از پنجره ي باز با راننده صحبت كرد. نمي شنيدم چي مي گن. كنجكاو هم نبودم. يك جور ياس فلسفي بي موقع احاطه ام كرده بود. فقط تصور مي كردم از اين جا تا خونه چه قدر راهه. از اين جا تا حموم. تا تخت. تا رها شدن. تا خواب راحت.. . مشخصاً راه زيادي بود و بهتر بود خودم رو با تصاوير ذهني زيبا آزار ندم. ما فعلاً وسط يه جاده ي تاريك كه با تك چراغ روشن يه ماشين قراضه منور مي شد وايستاده بوديم و هنوز معلوم نبود سرنوشت چه نقشه اي واسمون تو سرش داره.

– مي گه ما رو تا پمپ بنزين با خودش مي بره.

– قابل اعتماد هست؟

ولي اون انگار كه نشنيده باشه، جوابي بهم نداد. سريع سوار ماشين شد و منم مطيعانه سوار شدم. توي ماشين بوي تند بدي مي اومد. شيشه رو كشيدم پايين و سرم رو دادم بيرون تا هواي سرد به صورتم بخوره و كمكم كنه بالا نيارم. وسط يكي از پيچ ها وايستاد. با تعجب سرم رو از پنجره آوردم تو. بعد از اون همه چيز به سرعت اتفاق افتاد. يه عده ريختن سرمون و از ماشين بيرونمون آوردن. دست و پاهامون رو بستن. راننده ماشين قراضه دست به كمر وايستاده بود. تو تاريكي چهره اشو نمي ديدم ولي احتمالاً‌ از شرايط راضي بود. عوضي. زياد نمي ترسيدم. چون مطمئن بودم دارم خواب مي بينم و به زودي بيدار مي شم. ازمون پرسيدن چه قدر پول همرامونه و ما گفتيم چيز زيادي نيست. جاي ماشين رو پرسيدن. اون نمي خواست جواب بده. منم نمي دونستم جاي ماشين كجاست. اما اونا فكر مي كردن دارم دروغ مي گم. موهاي اونو كشيدن عقب جوري كه سرش هم عقب رفت و گردنش اومد جلو. مي خواستن گردنش رو ببرن. من تكرار كردم كه چيزي نمي دونم. داشت گريه ام مي گرفت. خواب بود ولي خواب وحشتناكي بود. داد كشيدم «راحتش بذارين» اما اونا بهم توجهي نكردن. يه بار ديگه جاي ماشين رو ازم پرسيدن و من گفتم تو يكي از پيچ هاست ولي نمي دونم چقدر از اين جا راهه. اونا بازم باور نكردن و چاقو رو كشيدن روي گردنش. خون فواره زد و اون بي حركت رو زمين افتاد. چشمام گرد شده بود. حتماً‌ داشتم كابوس مي ديدم. چرا از خواب بيدار نمي شدم؟.. اونا اون رو همون جا نيمه جون و خون آلود رها كردن و منو در حالي كه به شدت جيغ و داد مي كردم گذاشتن توي ماشين. انقدر همه چيز بد و وحشتناك بود كه حتم داشتم واقعيت داره. ديگه فهميده بودم خواب نيست. ماشين حركت كرد و يكيشون كه جلو نشسته بود و چاقوي خون آلود دستش بود، خون رو با شلوارش پاك كرد و چاقو رو تو جيبش گذاشت. دوست داشتم بالا بيارم. همين كار رو هم كردم. داشتم زار زار گريه مي كردم. كسي بهم توجه نمي كرد. يهو ماشين وسط راه به يه شي حجيمي برخورد كرد و وايستاد. شمايل يه آدم رو تو تاريكي تشخيص دادم. اون جنايتكارا از ماشين پياده شدن. خون جلوي چشماشون رو گرفته بود. من هنوز تو ماشين بودم. ديدم كه اون آدم ضد ضربه چطور يكي يكشون رو لت و پار كرد و يه گوشه انداخت. وقتي همشون رو سر فرصت كشت، داشت مي اومد طرف ماشين كه من هنوز توش نشسته بودم. انقدر ترسيده بودم كه جايي واسه ترس بيش تر نذاشته بودم. اون اومد جلو و من شناختمش. خودش بود. با لكنت گفتم

– اونا تو رو كشتن.

– من يه ومپايرم. هيچ وقت نمي ميرم.

نگفتم پس تاحالا كجا بودي. چرا زودتر نجاتم ندادي. نگفتم چرا تا حالا اينو بهم نگفته بودي. گفت كه به نفعمه منم يه ومپاير بشم. يه خرده فك كردم و بعد قبول كردم. نيشش رو فرو برد توي گردنم و من حسابي درد كشيدم و.. از هوش رفتم. وقتي به هوش اومدم يه ومپاير بودم. همين. اين داستان ومپاير شدن من بود.

پ.ن: مهم نيس اين داستان به نظرتون چه قدر مسخره و بي سر و ته اومده باشه. فقط نمي خواستم نصفه و نيمه بذارم بمونه. هر بار كه يادم مي اومد يه داستان نيمه كاره تو اين وبلاگ هست، عصبي مي شدم. اما حالا خيالم راحت شده و همين برام كافيه.

نوار اول

توضیحات این نوار ها رو توی بلاگ خودم می دم

متن نوارها رو اینجا می گذارم؛ واسه کسایی که می دونن ماجرا چیه یا دوست دارن برداشت خودشون رو داشته باشن؛ اما تفسیری که خودم ازشون دارم رو توی http://www.sabadooni.wordpress.com بخونین

You can’t break a man the way you break a dog…or a horse. The harder you beat a man, the taller he stands.

To break a man’s will, to break his spirit, you have to break his mind. Men have this idea that we can fight with dignity, that it’s the proper way to kill someone; it’s absurd, it’s inaesthetic. We needed to endure the bloody horror of murder. You must destroy that idea. Show them what a messy, terrible thing it is to kill a man… and then show them that you relish in it. Shoot the wounded, then execute the wounded; burn them. Take them in close combat, destroy their preconceptions of what a man is, and you become their personal monster.

When they fear you… you become stronger, you become better. But let’s never forget, it’s a display, it’s a posture, like a lion’s roar or a gorilla thumping at his chest. If you lose yourself with display, if you succumb to the horror… then you become the monster. You become reduced. Not more than a man, but less; and it can be fatal.