اسفند

اسفند برای من ضد و نقیضه. همیشه از یه جای خوبی شروع می شه یا از یه جای خوبی ادامه پیدا می کنه. اما مشکل این جاست که به جای خوبی ختم نمی شه. توی اسفند آدما تیر می خورن. آدما می ذارن میرن. همه چی خراب می شه. اسفند سخته. اسفند تنهاییه. توی اسفند افسرده می شی. همه ی کارای انجام نشده ی سال تلنبار می شن. جواب همه سوال های بی جواب قراره داده بشه. تکلیف همه چی قراره معلوم بشه. اسفند کهنه ست. اسفند خاک گرفته است. اسفند به جای خوبی نمی رسه. هیچ وقت نمی رسه. اسفند ترسناکه. قبلاً فقط روزای آخر سال بود که ترسناک بود؛ چون روزای آخر سال کهنه محسوب می شد و باید آسه می رفتی آسه می اومدی تا یه اتفاق بدی نیفته عید رو خراب نکنه. اما الان کل اسفند ترسناکه. اسفند، پی تی اس دی ه. مهروش همیشه می گه پی تی اس دی بودن چیز بزرگ و بدیه و دلیلی نداره انقدر دم دستی ازش استفاده کنی. اما هست. یعنی هستم. یعنی شدم. امروز دومین روز اسفنده و من همه اش دارم به وسطاش فکر می کنم و به آخراش. که امسال چی می شه؟

 

دیروز یکی گفت الا بختکی زندگی نکنین تا اتفاقای بد واستون نیفته. راست می گفت. شاید دفعه اول اسمش الابختکی نباشه. دفعه اول اسمش تجربه ست. ولی وقتی افتادی توی چاله و پات شکست، دیگه درس رو گرفتی. دفعه های بعدی اگه بازم خودتو بندازی توی همون چاله، حتماً یه چیزیت هست. اما اگه دفعه های بعدی اسمش بشه ّ«فرصت» دادن چی؟ می دونم چشم بسته ست و منطق می گه بازم پات خواهد شکست. ولی اگه دست منطق باشه، شاید هیچ وقت هیچ اتفاقی نیفته. و آدم زندگی می کنه که یه اتفاقایی بیفته. دارم چرت و پرت می گم. اگه منم، که درنهایت به منطق می گم آره و به اتفاق می گم نه.