خانه » از ترس ها » اسفند

اسفند

اسفند برای من ضد و نقیضه. همیشه از یه جای خوبی شروع می شه یا از یه جای خوبی ادامه پیدا می کنه. اما مشکل این جاست که به جای خوبی ختم نمی شه. توی اسفند آدما تیر می خورن. آدما می ذارن میرن. همه چی خراب می شه. اسفند سخته. اسفند تنهاییه. توی اسفند افسرده می شی. همه ی کارای انجام نشده ی سال تلنبار می شن. جواب همه سوال های بی جواب قراره داده بشه. تکلیف همه چی قراره معلوم بشه. اسفند کهنه ست. اسفند خاک گرفته است. اسفند به جای خوبی نمی رسه. هیچ وقت نمی رسه. اسفند ترسناکه. قبلاً فقط روزای آخر سال بود که ترسناک بود؛ چون روزای آخر سال کهنه محسوب می شد و باید آسه می رفتی آسه می اومدی تا یه اتفاق بدی نیفته عید رو خراب نکنه. اما الان کل اسفند ترسناکه. اسفند، پی تی اس دی ه. مهروش همیشه می گه پی تی اس دی بودن چیز بزرگ و بدیه و دلیلی نداره انقدر دم دستی ازش استفاده کنی. اما هست. یعنی هستم. یعنی شدم. امروز دومین روز اسفنده و من همه اش دارم به وسطاش فکر می کنم و به آخراش. که امسال چی می شه؟

 

دیروز یکی گفت الا بختکی زندگی نکنین تا اتفاقای بد واستون نیفته. راست می گفت. شاید دفعه اول اسمش الابختکی نباشه. دفعه اول اسمش تجربه ست. ولی وقتی افتادی توی چاله و پات شکست، دیگه درس رو گرفتی. دفعه های بعدی اگه بازم خودتو بندازی توی همون چاله، حتماً یه چیزیت هست. اما اگه دفعه های بعدی اسمش بشه ّ«فرصت» دادن چی؟ می دونم چشم بسته ست و منطق می گه بازم پات خواهد شکست. ولی اگه دست منطق باشه، شاید هیچ وقت هیچ اتفاقی نیفته. و آدم زندگی می کنه که یه اتفاقایی بیفته. دارم چرت و پرت می گم. اگه منم، که درنهایت به منطق می گم آره و به اتفاق می گم نه.

 

 

Advertisements

یک دیدگاه برای ”اسفند

  1. از اونجایی که دیگه باهم حرف نمی زنیم اینجا بگم
    شاید یه بار بیافتی و پات بشکنه. بدیش اینه که ممکنه دیگه هر چیز کوچیکی رو چاله ی پاشکن ببینی و دست از راه رفتن بکشی که یه وقت پات نشکنه
    آدمی که بازی نکنه نمی بازه؛ قبول
    اما هیچ وقت نمی بره!
    منطق هیچوقت نمی گه یه کاری رو نکن. اساس منطق روی کناره گیری نیست. اینی که تو بهش اعتماد می کنی و به اتفاق میگی نه اسمش محافظه کاریه.
    فکر میکنی با محافظه کاری چندتا لحظه ی درخشان تو تاریخ رقم خورده؟

  2. دیگه با هم حرف نمی زنیم؟

    آره. من محافظه کارم. من آدم توی سایه بودنم. و من آدم اشتباه نکردنم. من از این که یه کاری کنم و درست پیش نره بدم میاد. از این که شکست بخورم بدم میاد. البته همه ی اینا معنیش این نیست که آدم هیچ وقت دست به کاری نزنه. اما حداقل.. آدم یه وقتایی می دونه داره تصمیم الابختکی می گیره. می دونه روی یه چیزی دید کافی نداره و نمی تونه همین جوری بره وسط. ولی بازم دلش می خواد اون کارو انجام بده. بدیهیه که آخرش شکسته. بدیهیه که باید جلوشو گرفت. هرچند بدونی درست پیش رفتنش هم یه درصدی شانس داره. هرچند که بدونی یه جاهاییش می تونه خوب و خوش از آب دربیاد، صرف نظر از هرجور پایانی که واسش رقم بخوره.
    تجربه بد نیست. تجربه اصلاً چیز بدی نیست. حداکثرش اینه که یاد میگیری. اما باید ارزششو داشته باشه.

    • شمایی دیگه فدات شم.
      بهت هم گفته بودم توی یه پستم هستی. تازه قدم رنجه کردی اومدی خوندی. :دی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s