خانه » عمومی » اینقدر حرف زد که پرید

اینقدر حرف زد که پرید

kaveh

نمی دونم داد زدم یا صدا فقط توی سر خودم بود که » ترک خر». پشت موهام رو توی مشت گرفت و صورتم رو محکم به زمین کوبید. صدای خرد شدن استخوان گونه ام رو هم توی سرم و هم توی فضا قبل از بیهوش شدن شنیدم.
*
نژادپرستی چیزی نیست که غریزی باشه. به مرور زمان یاد می گیری که بعضی خصلت ها رو فقط می تونی به قومیت طرف ارتباط بدی تا معنی پیدا کنه.
من خودم یک دختر یهودی رو می شناختم ( کلمه ی می شناختم درست نیست چون همنوز اون جنده رو می بینم گاهی) که زندگی بهترین دوستم رو با سرعت یک بدبختی-در روز به فنا داد. کسی بود که قبل از جدا شدن گفته بود: من نمی تونم با اولین پسری که توی زندگی دیدم ازدواج کنم, نیاز دارم که شیطونی کنم تا دلم سیر بشه و بعدها نخواد، بعد برم سراغ تشکیل خانواده
و این حرف رو هزار بار کنار حرفهای «گلی» می گذاشتم که بهم می گفت : کاش قبل از تو «سامان» رو نمی شناختم. اینجوری اولین عشقم تو می شدی.
و چقدر این حرف شیرین بود. با وجود اینکه می دونستم اولش من رو برای پرکردن جای خالی سامان وارد زندگیش کرده چون منم یک پسر دراز و سبزه بودم که موهای خاکی رنگ فرفری داشت؛ بازهم وقتی شبها توی بغل هم سریالهای تخمی دهه نود رو نگاه می کردیم گوش تیز می کردم تا بگه : خوشحالم که تو آخرین عشق منی.
پس دختر بودن توجیه نمی کرد. عیب از خون یهودی توی رگهاش بود. خونی که وقتی آتیش می گرفت بهترین دوست من رو مجبور می کرد با پاره آجر اونقدر پشت دست خودش بکوبه تا… تا چی؟ نمیدونم
وقتی زخم های پشت دستش رو بخیه می زدم مدام می گفتم: این دخترک حتی خوشگل هم نیست «وحید». صرفا جوونه. هردختر بیست ساله ای به نظر آدم خوشگل می رسه. ازش بگذر. تورو خدا بی خیالش شو. ببین چقدر بی ارزشت می کنه؟ یهودی ها خون می مکند.
وحید می گفت : تو نمی فهمی. درسته که ما با هم دعوا می کنیم، اما این یعنی برای هم ارزش داریم، یعنی هر مساله ای برامون اهمیت داره که به خاطرش دعوا می کنیم!
و نمی گفت که خیلی وقته که فقط خودشه که داره دعوا می کنه. همونجوری که من نگفتم اولین تجربه ی بخیه زدنم رو روی پشت دست اون انجام دادم.
*
این حرفها رو دارم به تو می زنم لعیا.
دستم رو دور کمرت حلقه کردم و سعی کردم از پشت بغلت کنم. تو به زور خودت رو جدا کردی و گفتی: اینجوری نمیشه. نه تو می تونی من رو قانع کنی نه من. اصلا فال می گیریم.
حافظ گفت: چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود    غلط بودم که یک موجش به صد گوهر نمیارزد.
قهقهه زدی وقتی این بیت رو خوندی. مطمئن بودم که تقلب کردی. گفتم: مطمئنم که تقلب کردی.
دوباره حافظ رو باز کردی و گفتی: صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد    بنیان مکر با فلک حقه باز کرد
و باز قهقهه زدی و من می دونستم که حافظ تو همه ی غزلهاش علامت گذاری شده. برای این شیطونی هات.
گفتی: میبینی؟ تو نباید عاشق من بشی. چون من غم دریا رو به بوی سود نمیدم.
حالا «کاوه» رو نشوندی روی زمین که با قطار اسباب بازیش مشغول باشه و خودت روی کاناپه غم برک زدی که چجوری این پسری که اولین کلمه ای که گفت «بابا» بوده رو می خوای مجبور کنی یه روزی ازت نپرسه » بابا کجاست؟»
*می دونم قرار نبود که من دخالتی بکنم. وحید آدمی نبود که مسائل خصوصیش رو با کسی درمیون بگذاره. نه از کسی کمک می گرفت و نه اهل درد دل کردن بود. هرچیزی که می دونستم رو از فضولی های خودم فهمیده بودم و خوب فهمیده بودم که نیاز به کمک داره. حتی اگر خودش ندونه.  مخصوصا وقتی اون دخترک یهودی رو می دیدم که چطور سال به سال چاقتر می شه و ناخن های بلند و لاک نارنجی زده اش توی انگشتهای کوتاه و سوسیس مانندش، دستهاش رو ترسناک می کنه.
وحید عاضق دستهای دخترها بود. انگشتهایی کشیده و استخوانی. خودش می گفت از ترس اینکه اتفاقی از زن متاهلی خوشش بیاد همیشه اول به دستهای زنها نگاه می کرده؛ به امید اینکه حلقه ای ببینه یا نه. به مرور زمان توجهش به انواع انگشتها و دستها و حالتهایی که برای بیان احساسات می گیرند جلب شده و الان عاشق دستهای دخترهاست.
و اون دستهای خپل یهود داشتند زندگی بهترین دوستم رو چال می کردند.
می دونم قرار نبود که من دخالتی بکنم. وحید آدمی نبود که مسائل خصوصیش رو با کسی درمیون بگذاره ولی خرداد ماه اونسال تصمیم گرفتم به جای اینکه برم بیمارستان و پی زندگی خودم باشم اون دستهای لاک زده رو تعقیب کنم.
خودت می دونی آخرش چی میشه لعیا. اگر قرار بود اتفاق بدی نیافته که زحمت بیرون کشیدن این خاطرات رو از بین همه ی خاطره های فراموش شده ی اون سالها به خودم نمی دادم.
*
وحید رازدارترین آدمی بود که میشد تصور کرد. امکان نداشت پشت سر کسی حرف بزنه یا خبر از کسی برات بیاره. گاهی ساعتها خواهش می کردم تا موضوعی راجع به خودم رو برام تعریف کنه و آخرش با چند جمله ی بی معنی دست به سرم می کرد. از یه طرف گاهی دلم می خواست اونقدر کتکش بزنم تا مثل یک قلک سفالی بشکنه و حرفهایی که می خوام مثل سکه های پول خرد از توش بریزه بیرون و از طرف دیگه خیالم راحت بود که وقتی یه حرفی بهش می زنم، امکان نداره آدم دیگه ای ازش خبردار بشه.
برای همین چشمهام از تعجب گرد شد وقتی یه روز بی مقدمه برگشت و بهم گفت : هنوز با گلی هستی؟ ای آدم بدبخت!
*

این استادمون صبح به قدری حرف زد و چرت گفت که بقیه ی داستان از ذهنم پریده. اگه یادم اومد می نویسم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s