خانه » عمومی » She F@#s like she knows things, like she has been places and seen some shit

She F@#s like she knows things, like she has been places and seen some shit

220px-RedHotChiliPeppersCalifornication

دنبال یه برنامه ی لاشخوری نبودم. حتی وقتی همخونه ام هرروز با اصرار می گفت : واسه چهارشنبه یه برنامه ی لاشخوری بگذار؛ نمی فهمیدم منظورش دقیقا چیه.
ولی چهارشنبه فهمیدم باید از خونه بریم بیرون. دو نفری. باید بریم بیرون و دو شب رو لااقل بیرون بگذرونیم. حتی چمدون بستیم. من یه ساک ورزشی داشتم که دانشگاه بهم هدیه داده بود و اون یه کیف دستی که توش مسواک و لباس زیر و شارژر گوشیش رو گذاشت.
خمیر دندون چی؟؛ این رو من پرسیدم که داشتم یه کاپشن گنده رو توی ساکم جا می دادم. تو فکرم این بود که اگه مجبور شدیم شب رو توی ماشین بخوابیم بنزین واسه بخاری حروم نشه.
شب رو یه جایی بخوابیم که خمیر دندون داشته باشه لااقل؛ این رو همخونه ام گفت, که مطمئن بود شب رو توی ماشین نمی خوابیم.
زدیم بیرون. فکرهامون رو ریختیم روی هم. اول ایده های احمقانه رو گفتیم تا از شرشون راحت شیم.
بریم تهران, هشت شب می رسیم, تا چهار صبح با دوستای من میریم شمشک, بعد برمی گردیم, هفت صبح بیمارستانیم
بریم بابلسر, یه ویلا می گیریم, انقدر می خوریم تا سرما و بارون به هیچجامون نباشه, میریم تو دریا بالا میاریم
بریم پاویون, لخت می شینیم فوتبال می بینیم و به ریش همه ی بدبختهایی که کشیک دارن می خندیم
با یه دانشجو که خونه ی مجردی داره دوست شیم شب بریم پیشش و فردا صبح وقتی خوابه فرار کنیم.
بریم یه هتل نزدیک… هی! عجب فکری. چقدر پول داری؟ تو چقدر داری؟ من دارم. منم دارم. حداکثر پنجاه تومن خرج این برنامه بشه. نفری؟ هوم.

شب ولنتاین بود. پس به سمت کافی شاپها و رستورانها نباید می رفتیم. هیچ دختری با دوستهای دخترش شب ولنتاین بیرون نمیره. باید تو سطح شهر دنبال ماشین هایی با پلاک غیر از پلاک شهر می گشتیم.

ساعت 5:20 من تو ماشین نشسته بودم و خبرورزشی می خوندم و هم خونه ام پیاده شده بود و مشغول صحبت با راننده ی یک سمند خاکستری بود. هر چند خط یکبار سرم رو میاوردم بالا و از آینه ی عقب نگاهش می کردم. به نظرم داشت خوب پیش میرفت تا اینکه گوشیش رو در آورد و شماره گرفت. معنی این حرکتش این بود که آبی از این آدم واسه ی ما گرم نمی شه. فعلا شب رو باید توی خیابون می گذروندیم

ساعت تقریبا 10 بود که من داشتم دم در یه رستوران-سلف سرویس که چند کیلومتری خارج از شهر بود وید می کشیدم. شام خورده بودیم, هم خونه ام یه جای خواب برامون پیدا کرده بود و من نفر چهارمی واسه اینکه خودمم تنها نباشم. صاحب کافی شاپ کناری پیشم واستاده بود. ازم خواست که چند کام مهمون من باشه و هیچکس توی این شرایط دست رد به سینه ی مردم نمی زنه.

ساعت 6عصر بود. بارون وحشتناک می بارید و توی رستوران عموی یکی از دوستام داشتیم چیزبرگر می خوردیم. به همخونه ام گفتم : اگه شب فوتبال رو نبینیم خیلی نامردیه. من بازی های منچستر رو از دست نمی دم. حتی اگه شده با رادیو گوش بدیم.
گفت : خونه ی آخرش اینه که میریم بیمارستان. توی راهروی انتظار اورژانس یه تلویزیون هست. تمرکزت روی چیز دیگه باشه.
چند دقیقه بعد سه تا دختر روی یه میز نزدیک به ما نشسته بودن. سرمون رو انداختیم پائین و گوشهامون رو تیز کردیم

ساعت 11:15 بود. دخترک داشت سعی می کرد حواس من رو مشغول خودش کنه و من داشتم سعی می کردم کانال 3 رو روی ماهواره پیدا کنم. از این بدتر نمی شد.
شام خورده بودیم. مشروب خورده بودیم. شب رو قرار بود توی یه خونه ی دانشجویی دخترونه و تمـــــیز ( خدایا چقدر تمیز بود همه چیز) بگذرونیم و حالا کدگذاری های کانال 3 داشت همه چیز رو خراب می کرد. همخونه ام روی کاناپه ولو بود.داشت از تک تک لحظه های زندگشی لذت می برد که صدای من چرتش رو پاره کرد: من دارم میرم بیمارستان.
دخترک که فکر می کرد من می خوام فرار کنم گفت: خودم میرسونمت
شب، مست، چت، بیمارستان، با یه دختر غریبه. دستور عملیه واسه یه فاجعه

ساعت 7 بود که ما سر میز اونها نشسته بودیم. اول من رفتم جلو. درواقع اول همخونه ام شنید که یکیشون گفت : شب بریم خونه ی من؛ چون اگه من بیام پیش تو مامانم هی می خواد تا صبح زنگ بزنه چک کنه.
دو دقیقه بعد من بالای سرشون بودم: سلام؛ فکر می کنم ما چهار نفر تنها آدمهایی باشیم که امشب تنهاییم نه؟ می تونم بشینم؟ آخه اینجا رستوران عموی دوستمه، فکر بد می کنه اینجوری
و نگفتم که نه تنها عموی دوستم من رو نمی شناسه، من هم نمی دونم که کدوم یکی اونه
پزشکی به آدم اعتماد به نفس میده. حتی اگه نگی که چه رشته ای درس خوندی. تو دلت یه حس عجیبی داری که انگار هرکاری می کنی اشتباه نیست.
به هم خونه ام با ابرو اشاره کردم که بیا, اومد و نشست و یک ربع بعد ما نبودیم که پیشنهاد دادیم که به جای رستوران بریم تو یه خونه بشینیم و حرف بزنیم و بخندیم.

ساعت 2 بود. تیمم مساوی کرده بود. یه جایی بودم که لبهام رو دیگه حس نمی کردم. یه خرمن موی خوشبو ریخته بود روی صورتم و مغز احمقم تو ای فکرها که کاش همینجا بمیرم و نکنه گاز شمینه هممون رو تا صبح بکشه می چرخید.
بوی عطری که از موهای یه دختر میاد توی شیشه های گرد و شیک شانل هم پیدا نمیشه. این رو همونجا فهمیدم

ساعت 3 ظهر فرداش توی یه رختخواب گرم و ناآشنا پاشدم. هم خونه ام رفته بود بیمارستان. من کلی میسد کال و اس ام اس داشتم و از همه مهم تر اینکه تک و تنها بودم.
نمی دونین چه حس جالبیه که توی خونه ی مردم واسه خودتون بچرخین و ناشتا چیپس بخورین و بعد بیاین کافی نت اینها رو بنویسین و بدونین که قراره برگردین همونجا. کاش الان که برمیگردم هم تنها باشم. کلید بانمکی داره خونه شون

 

 

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s