خانه » عمومی » به رنگ pool

به رنگ pool

تشرهی

یادم نیست اول ماکان از ایران رفت یا سروش. اما سروش بود که بعد از چند سال برگشت. خیلی هم اتفاقی توی خیابون دیدمش. حتی نمی دونستم که رفته بوده کانادا.
ولی از طرز راه رفتن و لباس پوشیدنش معلوم بود که اینجا نبوده. اون موقع ها توی خیابون هدفون هم می گذاشتی مردم چپ چپ نگاهت می کردن. چه برسه به اینکه دستمال سر ببندی و روش کلاه کپی بگذاری.شلوار بگی بپوشی و دکمه های لباس قرمزت رو باز بگذاری و گشاد گشاد راه بری و تازه همه ی این کارها رو با هم توی ظهر تابستون 10-12 سال پیش بکنی.
داستان دوستی من و سروش خودش می مونه برای یه روز دیگه, ولی می خوام تعریف کنم که وقتی واسه همیشه رفت یه کار خیلی قشنگ کرد. تمام دوستهاش رو جمع کرد دور یک میز بیلیارد. اون موقع ها بیلیارد تازه اومده بود و داشت تمام نوجوونی ما رو می بلعید.
خلاصه. سروش گفت می که رفتم؛ شماها همه با هم دوست بشین… و عصر اون روز رفت و از داستان من و زندگی من هم رفت بیرون

توی اون جمع یه پسر عینکی بود که بازیش از بقیه بهتر بود؛ احتمالا به خاطر اینکه تنها آدم چپ دست توی اون جمع بود .یه پسر قد کوتاه و توپر هم اونجا بود که قیافه ی باحالی داشت. من موقع خداحافظی شماره ی موبایلم رو به این دو تا دادم و شماره ی خونه شون رو گرفتم.
داستان اینکه چرا من یا اون سن کمم موبایل داشتم بمونه واسه یه موقع بعد. دوم راهنمایی بودم که برام موبایل خریدن و مامانم قول گرفت ازم که اگه قراره بعد از مدرسه دیر بیام خونه لااقل زنگ بزنم و خبر بدم. هنوز اس ام اس نیومده بود که هیچ, آیدی کالر هم نبود.

بی خیال.

فرداش زنگ زدم. گفتم سلام تو کدومی؟ گفت من جاویدم! گفتم همون چپ دسته؟
خندید گفت نه اون چپ دسته هم خونه ی ماست! می خواد بره کلاس سه تار. من دارم می رم باشگاه. میای؟
پرسیدم بیلیارد؟ گفت نه. بدنسازی
تا حالا نرفته بودم. جاوید از همون موقع تا آخرین باری که دیدمش می رفت بدنسازی. با وجود این روزش نرسید که من رو پرت کنه توی خیابون و با مشت بزنه توی صورتم. حتی زورش نرسید که نگذاره من کتکش بزنم وقتی که دوست دخترش هر دومون رو سالها بعد بازی داد و من به همزادم خیانت کردم و بهش گفتم که چیکار کردم و اون سعی کرد من رو پرت کنه توی خیابون و با مشت بزنه توی صورتم ولی به جاش من دستش رو پیچوندم و هلش دادم. داد زدم که : خفه شو گوش کن. و اون خفه نشد که گوش کنه چون حق داشت. منم مجبور شدم بزنمش. قیافه اش خیلی خوب بود, وقتی زیر مشتم احساس قرچ قرچ کردم آرزو می کردم که انگشتهای خودم شکسته باشه نه استخون گونه ی اون.
چون خیلی رفیق های خوبی بودیم. همزاد هم بودیم. یه سال و یه ماه و یکروز به دنیا اومده بودیم. این رو توی باشگاه بدنسازی فهمیدیم. جالب بود، جالبتر این بود که خونه ی بابا بزرگش چسبیده بود به خونه ی ما. و من سالها جناب سرهنگ رو می شناختم و باهاش احوالپرسی می کردم بدون اینکه بدونم  یه روزی بابا بزرگ بهترین دوستم میشه.

با دوست دخترش نشسته بودم و حرف می زدم. می گفت تو بهش بگی قبول می کنه، خیلی دوستت داره. می دونی تیکه کلامش چیه؟ «صبا می گه». باورت می شه؟ میگه : بابام گفته تورو بگذارم کنار ولی صبا می گه باهات بمونم.
باهاش صحبت کن. تو بهش بگی قبول می کنه.

روبروی ساندویچ فروشی معروف محله ی ما، ساعت 10 شب بود که داد میکشید : تو چیکار کردی لعنتی؟
در ماشینم رو درست نبسته بودم که دیدمش. پویا (همون چپ دسته) ماشینش رو جلوی من ضربدری پارک کرد و با عجله پیاده شد. تازه چشمهاش رو عمل کرده بود و مثل قورباغه داشت از حدقه میزد بیرون. گفت : تو هیچی نگو، من می دونم چی شده.
وقتی تموم شد. یه سیگار روشن کردم. دست راستم باد کرده بود و نمی تونستم سیگار رو درست توی دستم بگیرم. جاوید پاشد و رفت. درحالی که چندتا از دوستهاش برام خط ونشون می کشیدن. پویا پیش من با بغض واستاده بود. و باهم نگاه کردیم که چطور جاوید سوار ماشین شد و داد زد «تنها می شی بدبخت» از زندگی من رفت بیرون.
و من تنها شدم.
غروب یه روز سرد برای بار هزارم تمام اون سالها رو مرور کردم و نوشتم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s