خانه » عمومی » Epic Express

Epic Express

Mn

تازه می فهمم چرا این قضیه ی مادر شوهد و عروس واسه ما جدی شده. وقتی مادرها واسه پسرشون هرکاری حاضرن انجام بدن معلومه که عشق پسر به مادرش یه چیز اساطیری می شه. و خوب زنش نمی تونه ببینه که شوهره یه زن دیگه ( حتی اگه مامانش باشه) رو اینهمه دوست داشته باشه.
مامان من هم از این قاعده جدا نبود و نیست. اونسال تصمیم گرفته م که یک هفته برگردم تهران. و مامانم افتاد دنبال پیدا کردن بلیط قطار؛ اونهم مشهد به تهران، آخر شهریور. باید مشهد زندگی کرده باشین تا بدونین چقدر امکانش کمه که از یه ماه قبل رزرو نکرده باشی و بلیط گیرت بیاد. همه ی زوارها دارن برمیگردن و قیامتی می شه خلاصه.
مامانم رفته بود خود ایستگاه راه آهن و توی صف برگشتی ها ایستاده بود تا برای پسرش بلیط گیر بیاره. نفر دویستم صف بوده تقریبا! و وقتی زنگ زد خونه که ساکت رو ببند همین امشب یه بلیط برات پیدا کردم باید اونجا می بودین تا می فهمیدین از چی دارم حرف می زنم.

اما بحث من این چیزها نیست

سوار قطار شدم. ساعت 6:15 به مقصد تهران. اما کوپه ای که باید توش می نشستم جز من 5 نفر اعضای یک خانواده ی مذهبی بودن. در رو که باز کردم بهم به چشم یه متجاوز نگاه می کردن. انگار حقشون رو خوردم. انگار مزاحمم و…
منم همیشه به همین قدیه الان بودم. ساکم رو گذاشتم روی صندلی خودم و زدم بیرون. رفتم توی واگن رستوران قطار. همین الان بگم که تا فردا صبح که رسیدیم من توی همون واگن موندم و برنگشتم توی کوپه ی خودم. و بنده ی خدا, مادر اون خانواده وقتی صبح ساکم رو بر می داشتم کلی ازم معذرت خواست و کلی گفت که من تا صبح نخوابیدم چون نمی دونستم شما کجایی و فهمیده بودم که معذب شدی. زن خوبی بود؛ از اون مذهبی های قدیم, مادر های توی فیلم ها! شاید اگه می شناختمش ازش خوشم می اومد.

اما بحث من این چیزها نیست.

توی واگن رستوران نشسته بودم. که یکی گفت : صبا؟ اینجا چه می کنی؟
عطا بود. از رفیق های کوچه خیابونم, قبل اینکه دانشگاه قبول بشم و مجبورم کنن ادای آدم حسابی ها رو در بیارم, نصف عمرم رو توی خیابون می گذروندم و عطا یکی ار بچه هایی بود که توی پارک ملت باهاش دوست شده بودم. و بعدها توی گیم نت و الانم سالهاست ازش خبر ندارم. فکر می کنم اونروز توی قطار آخرین باری بود که دیدمش. نشست پیشم و شام سفارش دادیم و باهم خوردیم و چند تا دختری که دور یک میز دیگه نشسته بودن رو دید زدیم و من تعریف کردم که چرا اینجا نشستم و از این حرفها. تا اینکه عطا خوابش گرفت و رفت توی کوپه ی خودشون و از داستان من و زندگی من هم رفت بیرون

اما بحث من…

تک و تنها نشسته بودم. قهوه سفارش دادم و خوردم. با رئیس قطار که اسم باحالی داشت و الان هرچی فکر می کنم یادم نمیاد حرف زدم. چند تا از کارگرهای قطار سر میزم نشستن و سعی کردن سرم گرم بشه یا راضی بشم که برگردم به کوپه ام و من قبول نکردم. به قول معروف از سرطان مغز قد تر بودم.
رئیس قطار که اسم باحالی داشت و من هنوز یادم نیومده شطرنج آورد و نشست یک کم باهام بازی کرد. و بهم یواشکی گفت چرا نمی شینی پیش این دخترها؟ فکر کنم اونها هم به هوای تو نشستن!
نمیدونم می خواست به یه پسر جوون اعتماد به نفس بده یا جدی می گفت یا می خواست بره بخوابه و عذاب وجدان نداشته باشه اما حرفش روی من اثر کرد. وقتی که پاشد رفت؛ منم رفتم توی نخ اون 5 تا دختر.

و بحث من این چیزهاست.

اون موقع ها بود که آهنگ مشکی رنگ عشقه تازه اومده بود. میدونم این رو.
3تاشون زشت بودن. یادم نیست! شایدم نبودن. اما الان توی ذهن من نیستن. یکی شون اما فوق العاده خوشگل بود. پشت به من نشسته بود. از اون شلوارهای برمودا که اون سالها مد بود با از اون کفشها که بندهاش دور پا پیچ می خورد و بالا می اومد پاش بود. یکی دوبار برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد و من توی دلم حس کردم می خواد ببینه من چه شکلی ام.
من موهای فر بلند داشتم و ریش 3 روزه.
بعدها که اون دختر توی آینه ی دستشویی اتاق من با قیچی افتاده بود به جون موهاش و ریملش با اشکهاش قاطی شده بود و خط های سیاه روی صورتش انداخته بود و و لباس مردونه ی راه راهه من تنش بود که یقه ی انگلیسیش پاره شده بود و من دم در با گردنی که ازجای چنگهای روش خون می اومد داد می زدم که همینجا می کشمت و اون تهدیدم می کرد که قیچی رو پرت می کنه توی صورتم اگه گورم رو گم نکنم. به هیچ وجه یادم نبود که توی قطار چه صورت صاف و سفیدی داشت. چشمهای روشنش با دور چشمهاش که سیاه آرایششون کرده بود چه تضادی داشت و من توی دلم گفته بودم : اوه؛ چه خوشگله
آیلار بود اسمش. به ترکی یعنی ماه ها.

اما بحث من بحث آیلار نیست

از بیکاری توی واگن رستوران قطار نشسته بودم و با خودم شطرنج بازی می کردم. رئیس قطار که اسن باحالی داشت و من واقعا یادم نمیاد رفته بود و من به خودم فحش می دادم که چرا خجالت می کشم و نمیرم سر میز اونها بشینم.
که یک دفعه یکی نشست جلوم گفت: سلام. من محیا ام.
اون یکی بود. گفتم که! 3 نفر رو یادم نیست چه شکلی بودن, یکی هم که گفتم بهتون چی شد آخرش.
محیا اون یکی بود.
گفت: با من شطرنج بازی می کنی؟
و من خودم رو پیدا کردم: شطرنج بلد نیستم. شما ورق ندارین؟ بریم سر میز شما ورق بازی کنیم؟

و رفتیم که سر میز اونها ورق بازی کنیم. من می خوام داستان آشنایی خودم و محیا رو براتون بگم. دیشب ساعت 3 صبح که ایده گفت توی کشیک بیکاری, داستان بنویس یاد این داستان افتادم. که آشنایی خودم رو با آدمهای مختلف تعریف کنم. یکی از باحال ترینشون همین آشنایی من و محیاست.
سر میز اونها نشستیم. من گفتنم: من صبا هستم. دست هم ندادم. یا خجالت کشیدم یا اینکه می خواستم خودم رو محجوب نشون بدم, یادم نیست.
آیلار گفت : من آیلارم. صبا مگه اسم دختر نیست…
و این بحث همیشگی صبا مگه اسم دختر نیست به بحث های دیگه کشید و حکم بازی کردن و فال گرفتن و خاطره گفتن.
باور کنین داستان دوستی من و محیا که بعدش سالها با هم مثل خواهر برادر شدیم تا وقتی که با محمد ازدواج کرد وشب نامزدیشون من آدرس رو گم کردم و با ماشین عروس اومدن توی خیابون و عروس دوماد جلو نشسته بودن و من توی صندلی عقب سیگار می کشیدم و حس می کردم که پدرخوانده ام خیلی جذابه
اما آیلار نمی گذاره.
حسوده.
اصلا نباید بهش اشاره ای می کردم. الان تموم فکرم رفته توی خاطراتم با اون.

بحث من این چیزها نبود.
خاطراتی که به زور خودشون رو توی مغز آدم فرو می کنن بدترین هستن.
ببخشین. من فلبداهه می نویسم. واسه همین گم می کنم که بحثم چی بوده گاهی.
بقیه اش باشه واسه بعد

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s