خانه » عمومی » رسوخ

رسوخ

سرم را میگذارم روی شانه راستش. در واقع سر بازوی راستش. قد نشسته ام به بالای شانه اش نمی رسد. بی حرکت مثل یک بت نشسته ست فیلم اساطیری حوصله سر بر نگاه می کند. حوصله سر بر با همه جلوه های ساختگیش. سرم را سبک میگذارم روی شانه اش. درواقع بازویش. خیلی عاریه و الکی. جوری که نه بت حواسش پرت شود و نه سنگینی ام را حس کند. همیشه همینطور نمایشی سر میگذارم رو شانه، دست میگذارم در دست، می نشینم روی پاها، می کشم در آغوش، دست می کشم روی موها. توی مهمانی یا سر کوچه یا در یک عکس دسته جمعی. فرقی ندارد. قانون یکی ست. یک جور ملایمی باش که سنگینی نکند.. . وقتی حواسش حتی ذره ای پرت نمی شود، سرم را کمی رها میکنم. کمی سنگین. سُر می دهم درمسیر بازو، تا دست انداز بازو و ساعدش. و دامنه را ادامه می دهم. تا زیر ساقه ی دست هاش. تا کنجی، تکیه داده به شکمش. سقفم شده دست هاش که بی حرکت مانده اند. وول میخورم تا درست جا بگیرم. جا، قالب سرم که میشود چشم هایم را می بندم. بت انگار بیدار می شود. انگشت هاش میرود توی موهام. آرام میگیرم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s