می خندید و می گفت از چی می ترسی؟ هی پشت هم. می خندید و می گفت. من نگاهم به ساعت بود که نیم ساعت تا رفتنم مانده بود و دیگر طاقت نداشتم. نیم ساعت مانده بود و من سردم بود. خون، سردی می آورد. ترس که نداشت. خودمانیم. خون عادی است. خون واقعن ترسیدن ندارد. اما سرد است. با اینکه یک تیکه از وجودت است ولی سرد است. با آن رنگش. رنگش همه غلط انداز است. هیچ جای آن همه قرمزی گرم نیست. بر عکس گرما را می مکد. از دست. از تن. بدترش خون یک نفر دیگرست. یادم است تصادف که کرده بود توی راه بیمارستان چطور می لرزیدم. کاپشنش دست من بود و خودش روی صندلی عقب ماشین ولو. نمی دانم کجا بود. اما خب آنجا نبود. فقط مثل عروسک روی صندلی افتاده بود و من می لرزیدم از سرما. از سرمای دست های خونی ام که خونش مال خودم نبود. حالا بیست و پنج دقیقه مانده بود. کنار من نشسته بود و می خندید. می خواستم بگویم من خودم گرم می شوم. تو لازم نیست نگرانم شوی. حالا بیست دقیقه مانده بود. یکهو به خودم آمدم دیدم هیچ هم نگران نیست. حتی ذره ای. خیلی هم خوش حال بود. هنوز داشت می خندید و میگفت از چی می ترسی؟.. هجده دقیقه و من تنها. پانزده دقیقه و خون که یک ذره دو ذره ندارد و فقط سرد است. سیزده دقیقه و نحسی اش. ده دقیقه و سی ثانیه و تمام مردم شهر. هشت دقیقه و درد. هفت دقیقه و جنون. ساعتش را از دور مچ دستش باز کردم و پرت کردم آن طرف اتاق. خورد به آینه ی قدی و مثل آبشار ریختش کف زمین. سرم داد کشید. فکر کرد پاک دیوانه شده ام. خندیدم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s