خانه » عمومی » Family Tree

Family Tree

Front
هیچ چایی شیرین دومی به خوشمزگی چایی شیرین اول نبوده. هرگز. حتی اگه فک کنی یه بار دیگه این پدیده رو امتحان کنی شاید شد. حتی اگه از وسطای چایی شیرین اول بری دنبال چایی شیرین دوم و یه فید شدگی و هم پوشانی توی لیوانت به وجود بیاری.. بازم نه. نمی شه.
یک قانون نانوشته ای وجود داره مبنی بر این که: یک بار. اولین بار. و دیگر هیچ.
همیشه وقتی بهم می گن «بی خیال فلان موضوع؛ می دونم برات جالب نیست»، دیگه تقریبن مطمئن می شم برام جالب می تونست باشه. اما تعریفش که نمی کنن. به جاش یه چیزی که فکر می کنن برام جالبه رو تعریف می کنن که معمولاٌ جالب نیست. و من تمام مدت به اون موضوعی که تعریف نشده فکر می کنم و این که چقدر می تونستم سعی و تلاش کنم بابت جالب نگه داشتنش واسه خودم. حتی اگه واقعاً جالب نبود وقتی تعریف می شد. من آدم لج بازی هستم؟
من به زندگی خوش بینم. شاید به تنها چیزی که همیشه خوش بینم همین باشه. من از اونایی هستم که به همه ی آدم های خودکشی کرده می گم بزدل. یا در بهترین حالت بهشون می گم خودخواه. من از اونایی هستم که به «درست میشه» باور دارم. تقریباً مطمئن هستم که این خوش بینی نسبت به زندگی کاملاً اکتسابی و کاملاً آموختنی بوده. من یاد گرفتم که زندگی رو ارزش مند بدونم و بابتش بجنگم. یاد گرفتم یا به زور توو مخم فرو کردنش؛ هردوش یکیه. من از «که چی؟» گفتن فرار می کنم.
این روزا کتاب های یوستاین گاردر رو می خونم. چیزی که توی همشون جدا از خط داستانی متفاوت، مشترکه؛ همین ستایش زندگی و زنده بودنه. این که بی خیال مریخی ها. ما خودمون یه پا مریخی شگفت انگیزیم. این که آدمای بدشانس اگه وجود داشته باشن، همونایی بودن که هرگز پاشون به زندگی نرسیده. همونایی که ماماناشون اگه خلاقیت داشتن واسشون «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» رو می نوشتن. از این نظر خیلی با این نویسنده هه که تازه باهاش آشنا شدم خوب کنار میام. هی جمله ها رو می خونم و هی به نشونه ی تایید در سکوت سر تکون می دم. انگار نشسته باشه جلوم و انگار نظرمو پرسیده باشه و انگار نظر من واسش مهم باشه. به هر حال من از این که یه آدم این همه شور زندگی درش هست لذت می برم. به هر حال من از همه ی آدم هایی که دید مثبتی دارن و شور زندگی در اون ها هست و به جز مواردی که مجبور باشن، به قعر نا امیدی و افسردگی کوتاه مدت نمی رن تشکر می کنم. به هر حال دنیا به همچین آدمایی نیاز داره. واقعاً نیاز داره. به هر حال خود من آدمی هستم مجموعاً-مثبت-نگر که در بازه های زمانی کوتاه گاهاً می رم توی قعر. به هر حال خود من گاهاً نیازمند چنگال های مثبت و رو به بالای قدرت مندی هستم که بکشن منو بالا.
یک بحثی در گرفته بود در همین زمینه. از این که اصلاً نیاز هست آدم به مرگ فکر کنه گاهی شروع شد و رسید به جایی که یکی گفت زندگی که دست خودمون نبوده حداقل مرگ دست خودمون باشه و این حس خوبیه. من چشام گرد شد و شاخ در آوردم طبعن. جایی که گفتن مرگ هم یه سر طیفه سعی کردم درکشون کنم. جایی که گفتن بالاخره هرکسی حق داره به آخر داستان فکر کنه حداقل، حق رو دادم بهشون. و بالاخره جایی که گفتن این که مرگت دست خودت باشه حس آزادی خوبی داره، با خودم عهد کردم روزی که روان پزشک شدم تک تک اونایی که توی این بحث با این نظریه موافقت کردن رو درمان کنم. درمانی کارا و موثر.
قول می دم.
نوشته شده توسط ایده
Advertisements

یک دیدگاه برای ”Family Tree

  1. باهات موافقم عزیزم.اگه مطالب گذشته ی بلاگم رو بخونی(اون زمان ها که بیشتر مینوشتم) میبینی که عقیده ی من هم دقیقا همینه.من هیچوقت سوییساید رو قابل دفاع نمیدونم.و معتقدم اونچه که خلاف بقاء باشه پاتولوژی محسوب میشه و نیاز به درمان داره.بحث های متعددی رو با آدمای موافق با سوییساید داشتم که اغلب اعتقاد به آزادی انتخاب دارن.خوب در هر صورت هرکسی آزاده اما نه در شرایطی که درگیر یه پاتولوژی نوروترانسمیتریه.اونموقع دیگه نمیشه گفت از رو عقل انتخاب کرده.اما حرف زدن از مرگ به عنوان بخشی از زندگی رو مجاز میدونم و به نظرم یه جور واقع گراییه که اتفاقا گاهی لازمه به شرطی که زیاد توش غرق نشیم؛ -)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s