خانه » عمومی » خدایانی که رحم می کنند. خدایانی که انتقام می گیرند

خدایانی که رحم می کنند. خدایانی که انتقام می گیرند

images

من همیشه می گم که شیشه ی اتوبوس از هر کلاس فلسفه ای بهتره. وقتی پیش یه غریبه بشینی، سرت رو به پنجره تکیه بدی، سر وصدای آدمها و گریه ی نوزادی که بغل مامانش توی ردیف چهارم نشسته کم کم از بین میره
کسی که بلد باشه نگاهش قفل می شه با خطوط سفید روی آسفالت و گم می شه توی افکارش تا خوابش ببره و خواب خط های پیوسته و ناپیوسته ی سفید ببینه.
یکی هم مثل من؛ چشمهاش مثل یک سگ سنت برنارد پیر دو-دو می زنه تا نگاهش قلاب بشه و به چیزی گیر کنه و پرتاب بشه توی رویا. اونوقت مدام توی این هزار تو پیش میره تا فراموش می کنه که کی بوده، کجا بوده، اصلا الان داره میره یا داره بر می گرده…

چشمم افتاد به مردی که دو تا ماهی بزرگ رو با نخ از یک چوب آویزون کرده بود. صحنه ای که سالها بود فراموش کرده بودم می تونه وجود خارجی داشته باشه.
یادم اومد که هنوز مدرسه نمی رفتم وقتی اولین بار این صحنه رو دیدم. کنار خواهرم روی صندلی عقب شورلت طوسی رنگ نشسته بودیم. احتمالا تابستون بوده چون علفهای کنار جاده به قدری بلند بودند که مثل دیوار جلوی منظره ی پشتشون رو گرفته بودند. فکر می کنم راه رو گم کرده بودیم چون بابا از کسی آدرس پرسید و یادمه که بهمون گفتن :»لطفا مراقب گوسفندهایی که ممکنه بیان توی جاده باشین». و من توی دلم ذوق کردم که آخ جون، قراره گوسفند ببینیم.
درست قبل از اینکه به مقصد برسیم؛ کنار پسر بچه هایی که تابلو های کوچک «ویلا» رو تکون می دادن مرد لاغری بود که از یک چوب بلند سه یا چهار ماهی واقعا درشت آویزون کرده بود.
شاید سنم خیلی کم بوده و شاید از هم سن و سالانم عقب افتاده تر بودم ولی مطمئنم که معنی مرگ رو هنوز درک نمی کردم. اول با اصرار و بعد با گریه از مامان می خواستم که ماهی بخره. به این فکر می کردم که حوص رو پر از آب می کنم و بعد چقدر می تونم با ماهی ها بازی کنم.
مامان که توی کتابهای روانشناسی اطفال خونده بود که نباید با کودکان مثل بچه برخورد کنیم داشت برام توضیح می داد که این ماهی ها زنده نیستن و هر چقدر هم نگهشون داریم فرقی نمی کنه و من با گریه دروغ می گفتم که : «پارسال من خودم اومده بودم اینجا و چند تا ماهی خریدم و همشون زنده شدن» و نتیجه گیری بابا که از روانشناسی کودک سر در نمی آورد این بود که : » برات قلاب می خریم, برو خودت ماهی بگیر»

یکروز و ده هزار تومان بعد من صاحب قلاب ماهیگیری و خواهرم صاحب یک مایوی صورتی با عکس سیندرلا شده بودیم. مایویی که فقط یکبار پوشید چون با وجود اینکه شهرک ما خصوصی بود و خواهرم هفت یا هشت سال بیشتر نداشت, به خاطر اینکه دو تیکه بود، دو تا از مسئولان کمیته ی کنار دریا نگذاشته بودن باهاش توی آب بره. و خواهرم نتونسه بود مثل بچه های محکم و قوی توی فیلم ها در سکوت روی ساحل بنشینه و به افق خیره بشه، بلکه اونقدر گریه کرده بود تا در همیشه خاطراتش دریا و غصه با هم ثبت بشن… سالهای بدی بود.

ولی من با دستهایی که هنوز نه خط کش خورده بود و نه مداد گلی گرفته بود، با حساسیت فوق العاده کوچک ترین تماس ماهی ها رو با طعمه حس می کردم. روی تخته سنگهای خیابان ششم من و قلابم کولاک می کردیم.
… شکست دادن موجودی فلس دار که مغز کوچیکی داره. الان می فهمم که نباید برای بچه ها تفنگ خرید، نباید قلاب ماهیگیری خرید. یاد دادن لذت کشتن به یه بچه کار اشتباهیه

پسر خاله ی هم سن و سالم دو سه روز بعد رسید. از من درشت تر و با تجربه تر بود. پا به پای من ماهی می گرفت؛ ولی قرار نبود کسی جز من بتونه ماهیگیری کنه. اونهم کسی که من بشناسمش.
فقط من حق داشتم هرروز غروب سطل پر از افتخارم رو به نمایش بگذارم و پز بدم. و حالا این رقیب تازه از راه رسیده می خواست شریکم باشه. نمی- تونستم تحمل کنم مردم به جای اینکه بگن: «اون پسر بچه رو ببینین که تنهایی نشسته», بگن : «اون پسر بچه ها رو ببینین، چقدر شبیه هم هستن»

توی همون چند روز معنی مردن رو فهمیده بودم. هرروز کلی ماهی ریز و درشت کنارم روی سنگها بی حرکت می مردن. شاید هنوز نمی دونستم که آدمها هم می میرن.
شاید هم اون نباید روی تخته سنگهایی که مدام از برخورد امواج خیس می شن دمپایی ابری می پوشید. شاید اگه اونقدر احمق نبود که وقتی قلابش رو پرت کردم توی دریا به جای اینکه بگه : «خودت برو بیارش»، خودش روی سنگها بدوه، آب یکدفعه اونقدر قرمز نمی شد.یادم نیست که لحظه ی آخر من هلش دادم یا خودش لیز خورد. ولی یادمه که چطور همه جا پر از صدای فریاد شد. پرچم سیاه رو روی ساحل بالا بردن، نجات غریق ها به سمت ما دویدن، آدمهای دور و بر سعی کردن از آب بیرون بکشنش و بعد صدای آژیر آمبولانس و گریه و بیمارستانی که بچه ها رو راه نمی داد ولی پلاتین توی دست پسرخاله ام فرو کرد.بعدها همه داستان پسر همسایه رو که از ما بزرگتر بود و اون روز خودش هم داشت ماهی می گرفت رو باور کردن. » قلابش در رفت و افتاد. وقتی خواست بیارتش پاش لیز خورد»وقتی توی بیمارستان به هوش اومد و چیزی یادش نمی اومد توی چشم های مامان نگاه کردم و گفتم : «تقصیر من نبود». احتمالا اولین دروغی بود که توی زندگی گفتم. و مامان که با نگاهی بدون خنده گفت :» می دونم که تقصیر تو بوده»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s