خانه » عمومی » شیش

شیش

وقتی بچه ای همه چی به نظر ساده میاد. می دونی یه وقتی قراره بری مدرسه. یه وقتی دانشگاه قبول میشی. یه وقتی عروسی می کنی. یه وقتی بچه دار میشی. همه چی ساده و منظم و به جا. حتی سن احتمالی این اتفاقا و تعداد بچه هاتم می دونی. ولی هرچی سنت بالاتر میره همه چی پیچیده تر میشه. هیچی آسون به دست نمیاد و یه چیزایی هیچ وقت به دست نمیان. اتفاقا تمایل خاصی به سروقت نبودن پیدا می کنن. درنهایت تو همیشه داری میدوئی که به خواسته هات برسی. اگه برسی. و اون جدول زمان بندی بچگی؟.. معلوم نیست کی باد زده از رو دیوار پرتش کرده پایین.
یه دوره ای دوست داشتم پیر بشم. دوست داشتم پای چشمم چروک بیفته و نوه هام دورمو بگیرن. غیر از این دوره که قطعن دچار تاب ورداشتگی مغزی شده بودم دیگه هیچ وقت دلم نوه هامو نخواست. توو سیزده و نیم سالگی اولین موی سفیدو قاطی موهام پیدا کردم و شروع کردم به زار زدن که چرا پیر شدم!.. مامان دلداریم داد و من بدون اینکه چندان قانع شده باشم فین فین کنان اون تار موی سفید رو صفحه اول دفترخاطراتم چسبوندم و زیرش با آب و تاب نوشتم: اولین تار موی سفید من در سیزده و نیم سالگی. بعد از اون دیگه زیاد غصه پیر شدن رو نخوردم. تا بیست سالگی. تا سال های بیست و چند و بهترین بودن و شمع هایی که سال به سال تند و تند فوت میشدن. تا پارسال موقع انتظار مهمونای تولد رو کشیدن که یه عکس با خواهرم گرفتم و به عکسه نگاه کردم و بهت زده شدم. یهو حس کردم خیلی پیرم. بدیهیه که عکس رو فورن پاک کردم ولی بهته با من موند تا وقتی مهمونا رسیدن و دیگه وقت غصه خوردن نداشتم.. تا مقایسه کردن الان با شیش و نیم سال قبل. تا شنیدن «پیر شدیا..» از دهن دوستات و لبخند زدن که ندونی واقعن میگن یا دارن اذیتت میکنن. تا کرم دورچشم رو منظم و باوسواس زدن. تا دست کشیدن لای موهای بالای گوش و درخشش تارهای نقره ای رو دیدن و به این نتیجه رسیدن که زیادتر از اونه که حوصله کنی بشمریشون و فک کنی دوباره باید رنگ کنی موهاتو. تا دست کشیدن روی جای اخم بین دوتا ابرو. تا درد زانوی قدیمی موقع خستگی که هی به خودت بگی من پیر شم آرتروز زانو باهامه. خلاصه که بله. آدمیزاد غصه میخوره. وسط این سال های طلایی بیست و چند، عمیقن دوست دارم زمان متوقف شه و نمیشه. عوضش تازه در ابتدای راه خواسته های بلندپروازانه دیگه دست از وابستگی به عدد بیست میکشی و فک می کنی اون ور سی سالگی هم میرسی بالاخره و دنیا تموم نمیشه. عوضش با بزرگ شدن خودت حال هم میکنی و مقایسه که میکنی خودتو با آدم نارس سال های قبل، از پختگی و جا افتادگی لذت هم می بری. توی آینه نگاه می کنی و تصمیم میگیری کم تر اخم کنی. اینجوریه. وقتی نشه چیزی رو عوض کرد، همیشه یه راهی واسه کنار اومدن باهاش پیدا میشه.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”شیش

  1. وقتی گفتم اگه دنیا تموم بشه تو چیکار میکنی؟گفتی میخوابم…خستگیم رو در میکنم…یاد قدیمای خودم افتادم…خیال میکردم خوبه که حالا من دنیا رو کمی بیشتر دوس دارم اما دنیا به شدت ناپایداره! و من الان دوس داشتم همون شب یلدا دنیامون تموم میشد…کاش کاش کاش این دنیای عجیب و غریب هرچه زودتر تموم شه…خسته ام…میخوام خستگیمو در کنم..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s