خانه » عمومی » می خوای من هم اینجا بشینم؟

می خوای من هم اینجا بشینم؟

night

سعید ادامه داد : همه یه تیکه شکسته از آینه رو توی دستشون گرفته بودن و سعی می کردن دنبال جنی که توی اتاق بود بگردن. تمام مدت از توی دیوارها صدای غیژغیژ می اومد. آروم به در اتاق نزدیک شدن. در حالی که از توی آینه به همه چیز نگاه می کردن. دستگیره ی در رو پیچوندن. و یکدفعه در خودش با صدای بلند باز شد. می دونین کی اومد بیرون؟
سیامک گفت: مادرت؟
همه ترکیدیم. حتی زن محمد که گاهی می گفت کمتر حرفهای زشت بزنیم نتونست جلوی صدای غش غش خنده اش رو بگیره.
سیامک گفت : جدی میگم بچه ها. شاید باورتون نشه ولی مامان سعید زن خیلی محترمیه!
دوباره همه زدیم زیر خنده
ادامه داد : واسه این گفتم شاید باورتون نشه, چون همچین پسری رو به دنیا آورده. تنها مشکل مامانش اینه که همیشه توی بدترین شرایط در اتاق رو بازمیکنه. اون چراغ قوه رو بده به من، نوبت منه اصلا که خاطره بگم
کتایون دست زد و گفت : سیامک این د هاوس
سیامک چراغ قوه رو از چونه اش رو به صورتش گرفت وسعی کرد قیافه اش رو ترسناک کنه. من پاشدم و آتیش رو مرتب کردم و دوباره به هر نفر یک چوب باریک دادم که سرش یک مارش مالو چسبونده بودم. گفتم: بچه ها اینقدر چوب رو فرو نکنین تو وسط آتیش. بوی شکر سوخته بلند شده. با فاصله نگه دارین که وسطش نرم بشه.
تینا گفت : صبا مشکل تو می دونی چیه؟ همش باید ایراد آدمها رو بگیری. عین آقا معلم ها همش می خوای چیز یاد آدم بدی. خوشحالم که توی دستشویی باهام نمیای وگرنه می خواستی از شیوه ی …
حرفش رو قطع کردم : منم خوشحالم که باهات توی دستشویی نمی آم.
سعید گفت : من باهات تو اتاق خوابت هم نمیام، چه برسه به توالت. فکر کردی پرنس دایانا هستی؟
محمد پرسید: با پرنس دایانا دستشویی میری؟
سیامک گفت : آره دیگه. سعید کون پاک کن سلطنتی بوده. قراره شوالیه بشه!
باز همه زدیم زیر خنده
سیامک ادامه داد : بچه ها مارش مالو هاتون رو همه جوری که صبا می گه کباب کنین. مردیکه دلش بشکنه نصف شب میاد تنفس دهن به دهن بهتون میده! من توی بطری بازی یکبار تا نزدیکی لب گرفتن ازش پیش رفتم. واقعا صحنه ی ترسناکیه. زن بگیره سر یک هفته جدا می شن.
تینا گفت : زن تو سر چی جدا می شه؟ ناتوانی جنسیت؟ بهش قول میدی :عزیزم امشب باهم می خوایم یک سفر جادویی تا آسمونها بریم؛ اونوقت تا عوارضی اتوبان کرج هم طاقت نمیاری؟
باز همه خندیدیم. سعید در حالی که می خندید دستهاش رو شبیه تفنگ کرد و ادای تیر زدن به سیامک رو درآورد. سیامک هم قلبش رو گرفت و گفت : واااای… آقا می گفتم. ما تقربا سیزده چهارده ساله بودیم. توی اتاق همین آقا سعید مشغول به همون کارهایی بودیم که هر جوونی توی اون سن انجام میده… مردشور ذهنهای خرابتون رو ببرن! داشتیم علف می پیچیدیم.
محمد پا شد و گفت : خوب واسه من و نازی تا همینجا بسه دیگه.
سعید گفت : بشین ازگل. جلوی خانومت ادای آدم حسابی در میارِی؟ خانوم واردات کل کوکائین خاورمیانه دست محمده. به جون خودم قسم! ما همه تو مسجد نماز می خوندیم آقا میومد می گفت : زود بیاین خونه ی ما سیگارهای بابام رو کش رفتم.
نازی با خنده گفت: می دونم خودم بابا.
سعید باز گفت : چه معنی داره چهار تا جوون عذب نشسته باشن شما برین تو چادر؟ این مردیکه ی چیپ یه ماه عسل تورو نبرده به جاش آوردت با دوستاش جنگل گردی؟ من امشب نمیذارم کسی دست از پا خطا کنه. خودمم باهاتون میام.
سیامک گفت : آقا من داشتم زر می زدم ها.
محمد گفت : بچه ها شب بخیر. یادتون نره آتیش رو خاموش کنین.
و رفت به سمت چادرها که تقریبا صد متر دورتر نزدیک دریاچه, جایی که درخت ها کم پشت تر می شدن به پا کرده بودیم.
اول قرار نبود تعدادمون اینقدر زیاد باشه. سیامک که دو سه ماه پیش کتایون رو توی تولد من دیده بود اصرار کرد که یه روز مهمونی بگیرم تا مثلا بتونه اتفاقی دوباره ببینتش و بیشتر آشنا بشه.
اما من تنها چیزی که حوصله اش رو نداشتم سر و صدای سی چهل نفر آدم بی خودی بود که هیچ کدومشون فردا صبحش برای تمیز کزدن گندهایی که توی مستی زدن حاضر نبودن بهم کمک کنن. این بود که بهش گفتم یه برنامه ی خارج شهر بذاره، من هم به کتایون می گم به عنوان یه دوست باهام بیاد و اونجا هر گلی می خواد به سر خودش بزنه. فکر می کردم با این نقشه، از شر ماجرا راحت شدم. چون خیلی بعید می دونستم سیامک بیشتر از یک روز واسه جمع و جور کردن آدمها وقت بگذاره، معمولا زود خسته می شه و یک سرگرمی جدید پیدا می کنه. واسه همین وقتی بهم زنگ زد و گفت که اگه ما نیام میشن پنج نفر وبازهم بهشون خوش می گذره، تلفن رو برداشتم و درجا به کتایون زنگ زدم. سیامک گفته بود که سیگار و آبجو و لوازم آتیش و چیپس و کتری و چادر رو من بیارم. بهش گفتم : من فقط کتایون رو میارم. گفت : آدم نیستی. حالم ازت بهم می خوره.اوکی مارش مالو بخر فقط. سه شنبه می بینمت

..
.
ادامه دارد

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s