خانه » عمومی » 762

762

دقیقن نمی دونم باید بگم آدم هر وقت پی ام اسه، دچار بحران روابط بین فردی می شه، یا خیلی وقتا دچار بحرانه و خیلی وقتا پی ام اسه و یه وقتایی این دو تا هم زمان می شن. تنها چیزی که می دونم اینه که الان همینم. الان هر دوتاشم. به معنی واقعی کلمه پی ام اسم. به معنی واقعی کلمه دچار بحرانم. و از بین آدمای دور و برم فقط تعداد کمی هستن که فک می کنم حرف همو می فهمیم. و بقیه واسم موجود فضایی شدن. خودم که به این بیش تر فکر می کنم می فهمم دارم چرت و پرت می گم. همه ی وقتایی که احساس «چرا همه بدن؟ چرا همه غیرمنطقی ان؟» بهم دست می ده، یهو فک می کنم که اوه.. نه.. دارم چرت و پرت می گم. چون هیچ جوری نمی شه یهو یه تعداد آدم خیلی بی ربط به هم دیگه، یه روز صبح از خواب بیدار شن و غیرمنطقی شن. و این یعنی دارم می افتم رو دست انداز. و دهنم رو می بندم. تقریبن دو هفته ست که با بت زندگیم قهرم. آره من باهاش قهرم. چون اون هر روز صبح کله سحر واسم صبحونه میاره و توی تاریکی واسه اینکه تنها نرم بیمارستان، منو می رسونه. پس نمی تونه قهر باشه. ولی حرف هم نمی زنه باهام. منم که قهرم باهاش و قاعدتاً نمی تونم حرف بزنم باهاش. همین یه دونه کافیه واسه این که دو هفته اخیر رو انگار لی لی کنان راه رفته باشم. انگار پشتم خالیه. و نمی تونم کاریش کنم. از دستش ناراحتم و حرف زدیم راجع بهش و درست نشده. شما وقتی از دست کسی ناراحتید چیکار می کنید؟.. من از بچگی فقط بلد بودم قهر کنم. یه عکسی هست از چهار سالگی من. جنگل نور. من و رنو توی عکس هستیم. گوشه ای از جنگل. من نشستم روی یه سنگ گنده و دست زیر چونه زدم و قهرم. رنو در پست زمینه وایستاده. جریانش اینه که تا رسیدیم جنگل من گفتم بیاین بازی و کسی نیومده و من تا غروب رو سنگه نشستم به قهر و هیچ کس نیومد منتم رو بکشه و غروب که شد برگشتیم خونه. اما این عکسه مونده از اون روز. و می تونم بگم واقعی ترین عکس از شخصیت منه. من هنوز همون جوری موندم. البته دیگه خیلی وقتا منتظر منت کشی نیستم. ترجیح می دم طرفم نیاد اصن سراغ منت کشی. کجا رفتم. این قهره فقط یه موردشه. از دست کلی آدم دیگه هم دلخورم. احتمالن خیلی هم دوطرفه ست. ولی بازم حرف زدیم و درست نشده. شاید این فرق الانم با بچگیم باشه. الان واقعن سعی می کنم حرف بزنم. ولی فایده اش چیه وقتی خیلی وقتا جواب نمی ده؟.. چون کسی گوش نمی ده. اصلاً گوش نمی ده. اینه که آدمو خسته می کنه. انتظار داره ازت یه چیزی بشنوه و وقتی تو همونو می گی، گوش نمی کنه. گوش می کنه و خودش رو به نشنیدن می زنه. یا حرفای پشت سر و جلوی سر رو بیش تر گوش می کنه. یا شایدم فک می کنه چیزی که میگی صرفن دل خوش کنکه. اینه که آدمو خسته می کنه. ترجیح می دی بری توی لاک خودت. حرف نزنی. بشینی تماشا کنی.

چند وقت پیش داشتم فک می کردم چی خیلی برام مهمه انقد که به هم خوردنش ناراحتم کنه؟ دیدم هیچی. نه که برام مهم نباشه. ناراحتم نمی کنه. تهش اینه که یه به جهنم می گم و تموم می شه. تهش اینه که چند ساعت توی تختم گم می شم و زار می زنم و تموم می شه. تمومش می کنم. نمی دونم من زندگی رو با قانون هام خیلی ساده کردم یا بقیه خیلی سخت می گیرن. من خیلی بی احساسم یا بقیه خیلی عاطفی ان. فقط می دونم که درک نمی کنمشون. و این اتفاقن خیلی متقابل‏ه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s